« تكرار انتشار اين مطلب را در سالگرد
اعدام خسرو گلسرخی و كرامت دانشيان به
دست جلادان حكومت پهلوی ، بی مناسبت
نمی بينم . »
گلسرخی و دانشیان را
نمی شود تحریف کرد آقا!
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
اگر به اصل حرف موریس مترلینگ شک کنیم
که دنیا دیوانه خانه است و خدا رئیس
تیمارستان، در مورد دیوانگان مصلحتی و
آدم هائی که خود را به دیوانگی می
زنند تا نان را به نرخ روز بخورند و
نرخ را هم بنا به موقعیت خود تعیین
کنند ، چنین تردیدی روا نیست . این
دیوانگان مصلحتی ، اگر چه ممکن است به
« خدا» ئی هم قائل باشند ، اما مجموعه
ای را تشکیل می دهند که « خدا » یشان
موقعیت و مال و منال و آرزوی مقام و
منصب و سواری گرفتن از شرایط نا به
سامان موجود برای ابراز حقارت وجود
است . پس هیچ حد و مرز و حرمتی را پاس
نمی دارند و تا از خویش مضمونی بسازند
باب طبع خود پسندی و موقعیت سازی ، به
هر ارزشی می تازند و هر یاوه ای را
دست افزار تخریب و تهدید و تحقیر ارزش
هائی می سازند که آدم عاقل ، حتی اگر
خود را به لحاظ فکری و سیاسی در راست
ترین و ارتجاعی ترین جناح سیاسی جا
سازی کرده باشد ، به خود جرئت پرداختن
به آن را نمی دهد .
این آدم ها ، می توانند از هر قماشی
باشند ، می توانند خود را نویسنده جا
زده باشند و سوار بر موجی بی هویت ،
در بحرانی ترین شرایط به قصد تخریب و
تهدید و تحقیر ذهنیت چپ ، بیژن جزنی
را هدف بگیرند و در مراسلات مسموم خود
به این نتیجه برسند که اردوی چپ از
اردوی ارتجاعی حاکم بر ایران هم عقب
مانده تر است ، چرا که تا کنون قادر
نبوده است خود را تدوین ! کند . می
توانند از قماش کسانی باشند که قبلا
سرکوه پاسدار شکنجه و اعدام و تهدید
بوده اند و مجیز خمینی سرکرده ی آدم
کشان را می گفته اند و حالا که افتاده
اند پای کوه به انتظار صعودی مجدد ،
به این نتیجه رسیده باشند که چپ نابود
شده و زمان آن فرارسیده است که
کمونیست ها با لحن حزب اللهی ایشان
ضجه بزنند که « بای بای لنین » . یا
نه ، می توانند از قماش بوقلمون
صفتاتی باشند که در ناز و مکنت بعضی
کشورهای اروپائی – مثل استکهلم –
نشسته اند و دریوزگی را به جائی
رسانده اند که برای زدن چپ ، حالا
دیگر خسروگلسرخی و کرامت الله دانشیان
را در دفاع از دیوار اوین شاه هدف می
گیرند و به بهانه تخریب و تهدید
فریدون گیلانی در افکار پرسناژهای
مورد نظر موریس مترلینگ ، درخشان ترین
نمونه های مبارزات اجتماعی و سیاسی
مردم را مورد اهانتی بی شرمانه قرار
می دهند : خسرو گلسرخی و کرامت الله
دانشیان را . و چون باز هم کم می
آورند ، علی اصغر حاج سیدجوادی را در
مقطع مبارزات آگاهی بخش او علیه
استبداد پادشاهی ، تبدیل می کنند به
نویسنده ای ملی – مذهبی که حرف های
بیهوده و بی دلیل می زده است . و از
هر قماش دیگری که تصورش را بکنید ، در
مجموعه ی موردنظر موریس مترلینگ یافت
می شود .
نمونه های این مجموعه ، یا می خواهند
حاکمیت کنونی را به زغم خود با
تغییرات و اصلاحاتی به جا نگه دارند ،
یا می خواهند با تطهیر حاکمیت پهلوی ،
زمینه ها را برای شست وشوی مغزی مردم
و بازگشت مایوسانه سلطنت تاجدار به
جای سلطنت عمامه دار فراهم کنند و
ابزارها و نظام استثماری جامعه را
تحویل نوکری دیگر بدهند . یا می
خواهند در طرح جانشین سازی امریکائی
سهمی داشته باشند و جامعه را برای
دخالت های امریکائی و اروپائی (
امپریالیستی ) آماده کنند . که به هر
صورت ، باید چپ را بزنند . مانع اصلی
برسر راه این توطئه ها و راه حل ها ،
چه نزد ایشان ، یا نزد اربابان مسلح
به بمب های ده تنی ، کمونیسم است .
جریان های اسلامی هم که در کمونیسم
ستیزی با این عناصر و اربابان
امپریالیست وجه مشترک دارند ، به همین
جهت به عنوان طرف حساب پائین و بالا
می شوند .
این نمونه آخری اما ، که تاختن به
ارزش های مردم را پیشه کرده است ، می
تواند هشداری باشد برای اپوزیسیون چپ
– اعم از سازمان یافته ، یا منفرد –
که ساز خود را آگاهانه تر کوک کنند و
مسئولانه تر به اصل همنوازی دست کم
مشروط و مقطعی بیندیشند. لطفا به
گزارش و مواردی که ازنظرتان می گذرد
توجه کنید :
برای شرکت در نماشگاه جهانی کتاب؛ که
از بیست و سوم تا بیست و ششم سپتامبر
در گوتنبرگ سوئد بر پا شده بود ، به
این شهر رفته بودم . گوتنبرگ ، از
زمانی که مساله تبعید در حاکمیت
اسلامی مورد مطالعه قرار می گیرد ؛
یعنی از همان نخستین سال های به حکومت
رسیدن آخوندها ، مثل استکلهم و مالمو
از دیگر شهرهای بزرگ سوئد ، از مراکز
قابل توجه تجمع نیروهای چپ و دموکراتی
بود که شمشیر چند لبه و خونالود
حاکمیت اسلامی – سرمایه داری ، راهی
جز تن در دادن به تبعید برای آنان
باقی نگذاشته بود . آثار این تجمع و
تمرکز را ، هنوز هم ، با وجود تنش ها
و رنجش ها و شکاف هائی که در این بدنه
پدید آمده است ، می شود در این سه شهر
احساس کرد . اگر چه فرصت طلبان و
کاسبکاران و راستی ها و رفرمیست های
خاتمی زده هم این جا و آن جا خود را
قاطی بازی کرده اند ، اما اغلب
فرستنده های رادیوئی فارسی زبان و
انجمن ها و نهادهای سیاسی در این
شهرها را ، نیروهای چپ اداره می کنند
و با وجود اختلاف نظرهائی که با
همدیگر دارند و آفت هائی که از ناحیه
ی فرصت طلبان و کاسبکاران ورفرمیست ها
به ایشان زده است ، دم شان هنوز گرم
است و سر سوزنی از مواضع اصولی خود
کوتاه نیامده اند .
در چنین فضائی ؛ هم پارسال و هم امسال
که به همت دکتررضا آیرملو ، همراه با
ایشان در نمایشگاه جهانی کتاب غرفه ای
داشتیم تا آثار ممنوع خود را به
نمایشگاه عرضه کنیم، دوستان و رفقای
چپ ، هم در رادیو هاشان با من مصاحبه
هائی کردند ، هم برای برپائی شبی برای
خواندن شعر و بحث در مورد نقض حقوق
بشر در ایران و ضرورت مبارزه ی تهاجمی
، به جای مبارزه منفعل تدافعی علیه
جمهوری اسلامی ، همت گماشتند که دم
شان واقعا گرم و سرشان همیشه خوش باد
.
روز پس از پایان نمایشگاه ( دوشنبه
بیست و هفتم سپتامبر 2004 ) یکی از
این فرستنده های فارسی صبح با من
مصاحبه کرد ، یکی دم غروب و سومی
ساعتی به نیمه شب مانده، تا نیمه شب .
این سومی ، فرستنده ی رفیقی به نام
کریم خوش عقیده است که چپ است و به
قول لنین ، می داند که به موازات
مبارزه علیه حاکمیت طبقاتی ؛ از
مبارزه با ضد انقلاب موازی نباید غفلت
کرد . و می داند که تنها راه پیش بردن
مبارزه ی اصولی علیه استبدادی که تیشه
به ریشه ی مردم ایران زده و به صغیر و
کبیر رحم نکرده است ، سازمان دادن و
تبلیغ حرکتی ضد ارتجاعی و ضد استعماری
است ، که این دوبا هم رابطه ای
ارگانیک دارند . یعنی مبارزه را باید
بدون اما و اگر در جهت براندازی
جمهوری اسلامی – سرمایه داری کوک کرد
، اما در عین حال مراقب بود که
ارتجاعی دیگر برای جانشینی سامان
نگیرد و امپریالیست ها در جنبش ها و
خیزش های اجتماعی ، به سود خود دخالت
نکنند و با تکیه ی مشخص بر این مضمون
که اگر می خواهیم و می تواینم – و چون
بخواهیم ، می توانیم – سهمی در بیرون
آوردن مردم از چاه داشته باشیم ،
هشیار باشیم که مبادا در چاهی و چاله
ای دیگر بیفتیم که نقطه توجه و سرمایه
گذاری علنی جرثومه هائی است که خود را
ارباب و قیم جهان می دانند و چنین بر
بوق هاشان می دمند که آزادی و رفاه را
از طریق چپاول منابع طبیعی و انسانی
ملت ها ، با بمب های ده تنی وقتل آنان
برای شان به ارمغان خواهند آورد .
همانگونه که لابد در افغانستان و عراق
آورده اند !
کریم خوش عقیده و رفیق هم بندم فرخ –
که هنوز و هم چنان با او و سایر رفقا
دربندیم – از من خواستند که پیش از
شروع مصاحبه و ابتدا به ساکن ، شعر
دیوارهای اوین را بخوانم ، که خواندم
. اگرچه این شعر زمانی که سروده شد در
سایت های اینترنتی آمد و در آخرین
مجموعه شعرم «وسعت ساده » هم که همین
تازگی منتشر شده ، آمده است ، به دلیل
آن که یکی از پرسناژهای موریس مترلینگ
چند روز بعد به این بهانه گستاخانه به
خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان
تاخته است ، تکرارش می کنم :
دیوارهای اوین
پروائی از بلندی دیوارها ندارم
می توانم هنوز هم
با کمر خمیده از شکنجه ی بازجو روح
الله
و چشم هائی که می توانند لباس نظامی
را
پاره پاره کنند
به چابکی شما روی سیم های خاردار راه
بروم
و به ریش حرف های خاردار بخندم
پروائی از خرابی سطرها ندارم
می توانم هنوز هم
صدایم را که در زندان جا مانده
در فاصله ی هولناک آدم ها بشنوم
و از دست هایم پتکی بسازم چندان گران
که برکمر روح الله بنشیند
و دیوارهای اوین را فرو ریزد
من از این می ترسم که وقتی شما را
در کوچه ها و خیابان ها می بینم
از ترس جان تان
به سلام من هم جواب ندهید
و فکر کنید که می شود دیوار را
با غمزه های شاعرانه فروریخت
و در غم بچه های زندانی
مثل پرنده مست کرد و به جان درخت ها
افتاد
پروائی از بلندی دیوارها ندارم
می توانم هنوز هم
با کمر خمیده صدای شما را
در شهر شهر و سطر سطر دنیا
در گوش عابران مرفه بپیچانم.
چون زندان اوین را « شاهنشاه آریا مهر
! » ساخته بود و زندان گوهر دشت هم از
فرآورده های لابد گهربار « تمدن بزرگ
» ایشان است و اگر حضرت ابوی به فرخی
یزدی در زندان قصر آمپول هوا زده بوده
و میرزاده عشقی را ترور کرده بوده و
هر گونه فعالیت کمونیستی را ممنوع
کرده بوده و تسمه از گرده روشنفکران
دوران کشیده بوده و بگیرید و بروید تا
منتها الیه استبداد ، ایشان هم در
میدان چیتگر خسروگلسرخی و کرامت الله
دانشیان را گذاشته جلو جوخه ی اعدام و
دستور شکنجه تا حد مرگ بهروز دهقانی
را صادر کرده و عموما در تعمیق
استبداد و دیکتاتوری جای پای ابوی را
سفت تر کرده وبگیرید و بروید تا منتها
الیه استبداد ، نخستین سئوال کریم خوش
عقیده از من ، رابطه ی دیوارهای اوین
امروز، با دیوارهای اوین دیروز بود .
پاسخ من هم مشخص بود . دیوار اوین به
عنوان مظهر استبداد و اختناق و شکنجه
و تیرباران و سانسور و شاخص دیکتاتوری
نظامی ، پلیسی و امنیتی ، امتداد
زورگوئی و حاکمیت سرنیزه است که با
مضمون و شکل مشخصی ، اکنون توسعه
یافته و دیوارهای قطورتری زائیده است
. یعنی که حاکمیت اسلامی – سرمایه
داری که تنها می تواند از طریق تعمیق
و توسعه ی بی رحمانه ی استبداد و بگیر
و ببند به حیات ننگین و خونین خود
ادامه بدهد ، ادامه ی تکامل یافته ی
ساختار و ابزارهای سرکوبی و اختناق
تمدن بزرگ ! « اعلیحضرت » است . این
توسعه هم به آن دلیل حاصل شده که ضد
انقلاب روحانیت به کمک نیروها و عناصر
ضد انقلاب موسوم به « ملی » ( مثل
جبهه ملی و نهضت آزادی و جاما و ...»
انقلاب را ازمردم و نیروهای انقلابی
دزدیده و بستر خونین تری را برای حفظ
منافع استعماری از طریق بسته نگه
داشتن جامعه و تحمیل فاشیزم مذهبی به
جامعه ، برای خود فراهم کرده است .
اگر آن یکی تک تک می گرفت ، این یکی
به قول عبید ذاکانی « پنج پنج » می
گیرد . همین . والا که فاصله طبقاتی
بیشتر شده ، خانواده ی هزارفامیل به
خانواده های هزار فامیل تبدیل شده و
نهضت زندان سازی جدیدی راه افتاده است
که هنوز و همچنان ادامه دارد . از آن
جا که پدیده های زشت و پلشت هم روز به
روز کامل ترمی شوند تا بنا به قوانین
دیالکتیکی فرو ریزند، حکومت اسلامی –
سرمایه داری چاره ای جز بلند تر کردن
دیوار زندان و توسعه ی و تکثیر
دیوارها نداشته است .
دو سه روزی پس از بازگشت من از
گوتنبرگ ، دوست عزیزی به من زنگ زد که
در یکی از رادیوهای فارسی زبان « دست
راستی » به شما بد و بیراه گفته اند.
گفتم اشکالی ندارد . بد و بیراه را
برای گفتن درست کرده اند . بد وبیراه
شنیدن مشغولیات من است . تازگی که
ندارد . هر کلاغی می تواند هر کاری
دلش می خواهد بکند . شیر آب را برای
این گذاشته اند که بازش کنیم و دست و
رومان را بشوئیم . گفت نه ، به بهانه
« دیوار اوین » به خسروگلسرخی و کرامت
دانشیان و همه مبارزان زمان شاه بد و
بیراه گفته اند . صدا را ضبط کرده بود
. گذاشت گوش کردم . گفت این صدای آدمی
به نام حسن اعتمادی است که از استکهلم
مفسر این رادیو در گوتنبرگ است .
در مباحث دو ریالی و درگیری های این
سال ها که سرکوبگران پهلوی پاشنه ی
دهن را کشیده اند و چنان جبهه ای را
برای خود فرض کرده اند که آدم می بیند
اگر زورشان برسد ، همین جا در تبعید
هم گروهبان ساقی و آقای حسینی را صدا
می زنند و ماشه را می چکانند، نشینده
بودم که حتی سلطنت طلب ها هم این گونه
بی شرمانه به خسرو و کرامت تاخته
باشند .
آقای حسن اعتمادی ، با لحنی فاضلانه و
اطو کشیده ، که به قول آنتونیوگرامشی
خاص روشنفکران اشرافیت بورژوازی است ،
می فرمودند :
« ... من تعجب می کنم که چرا این
فریدون گیلانی الان به رژیم گذشته
چسبیده و اصلا راجع به آن رژیم حرف می
زند. الان باید فقط از مظالم حکومت
اسلامی گفت ، نه آن که در مورد رژیم
گذشته داستان ساخت . آن زمان علی اصغر
حاج سیدجوادی ملی – مذهبی چیزهائی می
نوشت و کاریش نداشتند . خسروگلسرخی و
کرامت دانشیان را هم آن رژیم آزاد کرد
، خودشان بعد دست به اسلحه بردند و
کار تروریستی کردند . این فریدون
گیلانی هم یکی از آن هاست که حالا با
سازمان مجاهدین که رسما تروریست اعلام
شده کار می کند و سوسیالیست بودن را
بهانه کرده ... » و از این یاوه ها .
بعضی وقت ها می شود حافظه ی جامعه را
دست کاری کرد و خیلی هم برای رد گم
کردن دست به چنین کارهائی می زنند .
اما بعضی وقایع به صورت سرفصل های
تاریخی در آمده اند و حتی شارلاتان
های سیاسی و ساواکی های سابق و اهالی
« دربار در تبعید ! » هم جرئت نمی
کنند آن ها را وارونه جلوه بدهند . یا
محورهای اصلی آن وقایع را که از حافظه
ی جامعه پاک شدنی نیستند ، این گونه
بی شرمانه مورد اهانت قراردهند . فقط
در زمان اقتدار سازمان امنیت و سیستم
پلیسی شاه بود که پس از به گلوله بستن
بیژن جزنی و حسن ضیاء ظریفی و مشعوف
کلانتری و عباس سورکی و محمد
چوپانزاده واحمد جلیل افشار و عزیز
سرمدی وکاظم ذوالانوار و مصطفی جوان
خوشدل ، یا پس از تیرباران خسروگلسرخی
و کرامت دانشیان در میدان چیتگر تهران
، آن ها را « خرابکار » نامیدند .
تازه « خرابکار» را هم با تیتر
فرمایشی « 9 خرابکار کشته شدند » فقط
در مورد جزنی و آن هشت دلاور دیگربه
روزنامه ها تحمیل کردند . اقای حسن
اعتمادی که نقش دلال مظلمه را برای
قلب واقعیات در جهت تطهیر رژیم
استبدادی پهلوی بازی می کند تا از علف
و علیق معموله برای شاعران و جامعه
شناسان و به قول گرامشی روشنفکران
سنتی عقب نماند و جامعه را به سمت طرح
های امریکائی هدایت کند ، علنا به این
نتیجه می رسد که حاکمیت استبدادی
پهلوی دموکرات ! بوده و اگر چند تنی
از روشنفکران و هنرمندان و نویسندگان
را به خاطر مخالفت هاشان دستگیر کرده
( که لابد بنا به قوانین دموکراتیک
آقای اعتمادی حقش بوده ) آنان را پس
از مدت کوتاهی آزاد کرده و مشکل از
طرف آن ها بوده که پس از آزادی اسلحه
برداشته اند و لاجرم در درگیری با
ماموران امنیتی « اعلیحضرت !» کشته
شده اند . والا که اصلا حکومت پهلوی
کاری به کار آزادیخواهان و نیروهای چپ
نداشته که فریدون گیلانی نامی امروز
به موازات حاکمیت اسلامی – سرمایه
داری، دست از سر آن جنایتکاران هم
برندارد .
این طور نیست . آقای اعتمادی برای
انجام وظیفه ای که برای هموار کردن
بازگشت سلطنت به عهده گرفته ، حقایق و
وقایع را وارونه جلوه می دهد .
در فروردین ماه سال 1354 ، سازمان
امنیت شاه به این نتیجه رسید که برای
گسستن ارتباط رهبران دو سازمان چریک
های فدائی خلق و مجاهدین با بیرون ، و
آرام کردن محیط زندان ، باید یک جوری
نه پهلوانی را که نام بردم ، حذف
فیزیکی کند . به خاطر شرایط و موقعیت
اجتماعی ، به صلاح حکومت پهلوی نبود
که جزنی و آن هشت دلاور دیگر را رسما
اعدام کند . انعکاس قضیه می توانست در
جامعه و روابط بین المللی ، اثر
خطرناکی بگذارد . عضدی ، مقدم ، نصیری
، فردوست، تهرانی و عده ای دیگر از
سران امنیتی و جلادان « اعلیحضرت
متمدن ! » انجمن کردند و نتیجه را به
« شرف عرض ! » رساندند که با واقعه
سازی ، آن نه پهلوان را از پشت به
رگبار ببندند . تیم عملیاتی ، به
فرماندهی عضدی و تهرانی ، مامور شدند
که صبح زود به زندان اوین بروند و آن
نه پهلوان را به بهانه ی انتقال به
زندانی دیگر ، سوار خود رو مخصوص
زندان کنند . جزنی و آن هشت دلاور
دیگر را بردند به سمت تپه های اوین ،
آن ها را پیاده کردند و گفتند بروید ،
آزادید ! چون به صلاح حکومت نیست که
شما را رسما آزاد کنیم ، عنوان می
کنیم که در حال انتقال فرار کرده اید
. بروید زندگی خودتان را بکنید و
بدانید که این موهبت را از « اعلیحضرت
» دارید . آن نه رهبر دو سازمان یاد
شده هم رفتند . عضدی و تهرانی شخصا آن
ها را از پشت به رگبار بستند . (اگر
زندگی گارسیا لورکا شاعر انقلابی
اسپانیا را خوانده باشید ، با او هم
چنین کردند . ) در اثبات این جنایت،
مدارک فراوان وجود دارد که از آن جمله
توجه شما را به متن صفحه 26 کتاب
شبیخون تاتارها جلب می کنم :
« ... روزنامه های عصر سی و یکم
فروردین ماه سال 1354 ، زیر فشار
همیشگی وزارت اطلاعات و اداره مطبوعات
ساواک ، خبر فرمایشی اداره مطبوعات را
، عینا به حروفچینی دادند : نه تن از
سران متعلق به گروه های خرابکار ، که
در حال انتقال از زندان اوین به زندان
دیگر ، مایوسانه قصد فرار داشتند ،
کشته شدند . با این تیتر چار ستونی در
گوشه ی سمت راست صفحه اول: 9 خرابکار
کشته شدند . سه شب بعد ، « شاهنشاه
آریا مهر » در ضیافت شاهپور غلامرضا ،
که در کاخ شهری « شازده » برگزار شده
بود ، با صدای انریکوماسیاس ، و به
آهنگ پل رودخانه ی کوای ، دست سیمین
بران درباری را گرفته بود و رقص
میدانی می کرد...»
حالا این آقای حسن اعتمادی که خود را
عنصر « ملی !» هم معرفی می کند ، در
استکهلم نشسته است و علاوه بر تروریست
معرفی کردن خسروگلسرخی و کرامت
دانشیان وسلب هویت سیاسی از دکتر علی
اصغر حاج سیدجوادی و تروریست نامیدن
من ، سعی می کند تاریخی را که شاهدانش
هنوز زنده اند ، وارونه جلوه بدهد و
با استفاده از نا آگاهی بعضی آدم های
متعصب و زنجیر شده در گذشته، حکومت
پهلوی را با تحریف تاریخ تطهیر کند .
شبی که من در استودیو کریم خوش عقیده
مصاحبه ی زنده داشتم ، ایشان برای
معرفی من گفت که فریدون گیلانی علاوه
برکتاب هائی که سال پیش به نمایشگاه
جهانی کتاب آورده بود ، دو کتاب تازه
هم آورده است که یکی مجموعه شعر جدید
او به نام « وسعت ساده » است و آن
دیگری ترجمه «سوسیالیسم و انسان »
ارنستو چه گوارا . حرف های من که تمام
شد ، آقائی آمد روی خط و گفت :
« ... زندان در همه جای دنیا وجود
دارد . آقای گیلانی دروغ می گوید .
اعلیحضرت نه کسی را شکنجه کرده ، نه
ایشان را شکنجه کرده ، نه آن ارنستو ،
چه می دانم گوارا را که در آلمان شرقی
برای خودش کاغذهائی می نوشت . زنده
باد اعلیحضرت ! »
آن شنونده ، آن آدم ، مسلما از عمله ی
شکنجه ی اعلحضرت بود که حتی نمی دانست
اصلا ارنستو چه گوارا ایرانی نیست ،
در ایران نبوده و در آلمان شرقی هم
کاغذهائی نمی نوشته . بی شک این حد از
بی خبری و تعصب و بی سوادی ، باعث
خنده ی شنوندگان فرستنده کریم خوش
عقیده شد . اما این آقای حسن اعتمادی
که سعی می کرد فاضلانه و اطو کشیده
کلمات را ردیف کند ، در واقع همان حد
از تعصب و بی خبری و بی سوادی را
منتقل می کرد که آن ساواکی . آیاآقای
اعتمادی ساواکی بوده است ؟ من نمی
دانم . اما می دانم که فقط یک ساواکی
می تواند با این حد از تعصب علیه
گلسرخی و دانشیان و من که هنوز زنده
ام ، واقعیت ها را تحریف کند و به
واقعیت ها بتازد .
خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان اصلا دست
به اسلحه نبردند . عباس سماکار
خوشبختانه هنوز زنده است و به عنوان
عضوی از همان گروه ، وقایع را مو به
مو در کتاب اخیرش « من یک شورشی هستم
» نوشته است . منتها آقای حسن اعتمادی
نه کتاب عباس را خوانده و نه در آن
تفسیر رادیوئی یادش آمده که از او هم
به عنوان تروریست و خرابکار نام ببرد
که اگر هم بلائی سرش آمده ، لابد از
لطف و مرحمت اعلیحضرت ! بوده .
آقای اعتمادی می گوید حکومت پهلوی
خسروگلسرخی و کرامت دانشیان را پس از
مدت کوتاهی آزاد کرده و آن ها بودند
که به قصد انجام اقدامی تروریستی ، پس
از آزادی دست به اسلحه بردند .
این طور نیست . کتاب « من یک شورشی
هستم » عباس سماکار را هم که نخوانید
، باز هم این طور نیست . به نظر آقای
اعتمادی ، دانشیان پس از آزادی دست به
اسلحه برده و در جریان درگیری کشته
شده است . لابد مثل آن گروه نه نفره !
این طور نیست . به این سادگی نمی شود
وقایع تاریخی را با دریافت دستمزدی
کلان تحریف کرد .
خسرو گلسرخی با خود من ، و در سرویس
خود من ، در روزنامه کیهان کار می کرد
. از آیندگان به توصیه همسرش عاطفه
گرگین که ملاقاتی با هم در کیهان
داشتیم ، به کیهان آمد . دکتر مهدی
سمسار سردبیر وقت کیهان هم خیلی سخت
قبولش کرد . می گفت می خواهید همه
مارکسیست ها را در کیهان جمع کنید .
که سرانجام قانع شد و پذیرفت که بهتر
است کیهان از قلم و حضور خسروگلسرخی
محروم نماند . مسئول صفحه کتاب و نقد
کتاب بود . یک روز امنیتی های شاه
آمدند و خسرو را بردند . بقیه ماجرا
را ، عباس سماکار که عضو همان گروه
بود ، باید از من بهتر می داند . خسرو
دیگر برنگشت تا خبر تیر بارانش آمد .
خسرو و کرامت را در میدان چیتگر و در
حضور دانشجویان دانشکده افسری
تیرباران کردند . حتی زمان محاکمه آن
ها ، مصطفی باشی و مسعود علائی از
خبرنگاران کیهان که برای تهیه خبر به
جلسه دادگاه نظامی رفته بودند و با
همکارشان ماچ و بوسه کردند ، سه ماه
از کار معلق شدند و مورد غضب دستگاه «
اعلیحضرت متمدن ! » قرار گرفتند .
بعدها که من در لندن با عاطفه گرگین
ملاقاتی داشتم ، عاطفه می گفت وقتی در
بازجوئی خسرو و او را با هم رو به رو
کردند ، خسرو به بهانه ای بلند شد راه
برود تا به همسرش نشان بدهد آنقدر
شکنجه اش کرده اند که نمی تواند راه
برود . و بازجو به خسرو گفت : بنشین
تظاهر نکن ! من نمی دانم این آقای
اعتمادی آن روزها اصلا بود یا نبود .
چون خوشبختانه چنین آدمی را از نزدیک
نمی شناسم. اما آن نسل هنوز زنده اند
و یادشان است که شرایط چنان شد که حتی
تلویزیون دولتی مجبور شد خسرو را نشان
بدهد که در دادگاه پیراهنش را در
آورده و آثار شکنجه را به دوربین نشان
می دهد، یا به دادستان بی دادگاه شاه
. و آن نسل هنوز زنده است و می داند
که در فردای انعکاس خبر تیرباران
خسروگلسرخی و کرامت الله دانشیان ،
حتی بچه های مدرسه ابتدائی ، پیش از
ورود معلم به کلاس ، بر تخته های سیاه
نوشته بودند : خسرو گلسرخی . کرامت
دانشیان .
سال 56 که خود من از زندان کمیته
مشترک عملیات ضد خرابکاری ( بند سه
هزار یا بند وحدت کنونی در محل
شهربانی تهران که هنوز و همچنان
قتلگاه آزادیخواهان است ) آمدم ، دوست
یکی از برادرانم که در زمان تیرباران
گلسرخی و دانشیان سرباز دانشکده افسری
و مسئول غذای دانشجویان در زمان آموزش
عملی بود ، می گفت : روزی که خسرو و
کرامت را برای تیر باران به میدان
چیتگر بردند ، آن جا بود . گریه می
کرد و می گفت : هیچ کدام حاضر نشدند
چشم بند ببندند . می گفت خسرو به حالت
انتظار مدام اطراف را نگاه می کرد .
می گفت فرمانده جوخه دانشجویان
دانشکده افسری را جمع کرد و به آن ها
گفت نگاه کنند تا ببینند سزای کسانی
که علیه امنیت کشورو مقام شامخ ! «
سلطنت » اقدام می کنند ، چیست . می
گفت پس از تیرباران خسروگلسرخی و
کرامت الله دانشیان ، حال بسیاری از
دانشجویان به هم خورد . هم خوشبختانه
عاطفه گرگین هنوز زنده است ، هم آن
شاهد و هم بسیاری دیگر که می دانند
جزنی ها و گلسرخی ها و دانشیان ها به
دستور چه کسی تیرباران شده اند و به
دستور چه کسی بهروز دهقانی را زیر
شکنجه تا حد مرگ به شهادت رساندند .
به دستور مستقیم شاه !
آقای اعتمادی ، هرچه هم که مزدور باشد
، باید خجالت بکشد که به بهانه ی
تاختن به من ، جرئت کرده است حقایق را
چنین ناشیانه در آن رادیو یوتوبوری (
گوتنبرگ ) تحریف کند .
آقای حسن اعتمادی به عنوان یکی از
مشتریان ثابت موریس مترلینگ ، حتی
وقایع اخیر و بیخ گوش خودش را هم
دنبال نمی کند ، یا دنبال می کند و می
پندارد اگر مرا به ریش مجاهدین ببندد
، چون آن ها را بعضی دولت های
استعماری – بنا به غلط زیادی – ،
تروریست معرفی کرده اند ، می تواند
شنونده را نسبت به من مغز شوئی کند .
وقایعی که این آدم تحریف می کند ، این
است که حالا دیگر خواجه حافظ شیرازی
نمی داند که من در سال 75 ایرانی از
شورای ملی مقاومت آمده ام بیرون و سال
ها هم میان ما درگیری های لفظی بوده
که هنوز هم بوی دودش را می شود در فضا
استشمام کرد . آن وقت این آقا چنان ضد
دموکرات است که می خواهد ، درست مثل
جمهوری اسلامی در کیهان وزارت اطلاعات
و سایر نشریات فرمایشی ، حزب
سوسیالیست ایران را به بهای چسباندن
من به ریش مجاهدین، نفی کند و فقط با
خود من طرف حساب شود . نه تنها سایت
اینترنتی حزب سوسیالیست ایران .www.jonbesh-iran.com
پراست از خبر و گزارش و تصویر اکسیون
ها و سفارت گیری ها و تحلیل ها و
مبارزات انترناسیونالیستی حزب
سوسیالیست ایران ، بلکه سایر شبکه های
اینترنتی ایرانی و غیر ایرانی ، مدام
خبر اکسیون ها و اقدامات و تحلیل های
این حزب را منتشر کرده اند . آن وقت
آقای اعتمادی می خواهد در ذهن همپالکی
های خود ، حتی نام و حضور ما را حذف
کند .
و نکته دیگر این که ، آقای اعتمادی به
عنوان کسی که برای خود حق تفسیر و
توهین به ارزش های مبارزاتی تاریخ
اجتماعی را قائل است ، می خواهد این
توهم را جا بیندازد که چون جمهوری
اسلامی جنایتکار است ، حکومت پهلوی
جنایتکار نبوده ، سهل است ، بسیار هم
دموکرات بوده . پس حکومتی که تبهکار
نبوده و فقط برخوردهای مختصری با «
خرابکار » ان و « تروریست » هائی مثل
گلسرخی و دانشیان و آن همه آزادیخواه
دیگر می کرده ، می تواند روی
میزواشنگتن در آب نمک خوابانده شود و
اگر جمهوری اسلامی سرنگون شد – که در
سرنگونی عنقریب اش تردیدی نیست –
حکومت عادل پیشین محلی از اعراب خواهد
داشت .
خوش رقصی برای طرح های امپریالیستی به
قیمت تیغ کشیدن به روی مبارزانی که
قبلا به تیغ جلاد جان باخته اند ، از
این هم واضح تر می شود ؟!