back

Print

Topto Chapter

به نقل از شماره 43 نشريه برابری / چهارشنبه 21 فروردين 1387

مصاحبه با فريدون گيلانی

به نظرشما در صورت عادی شدن روابط بين ايران و امريكا چه اتفاقی در خاورميانه رخ می دهد و اصولا جمهوری اسلامی چه نقشی را در منطقه بازی خواهد كرد ؟

در صورت به وقوع پيوستن اين مساله ، پرونده اتمی ايران چه پروسه ای را طی می كند و واكنش جامعه جهانی مخصوصا چين و روسيه به اين رويكرد چه خواهد بود ؟ 

فريدون گيلانی :

در تركيب « عادی شدن روابط ايران و ايالات متحده » و اين كه در صورت وقوع آن چه اتفاق هائی « در خاور ميانه رخ » خواهد داد ، به مفهوم و مصداق «‌ عادی » يا « روابط عادی » بايد توجه عميق تری داشته باشيم ، و به «‌ اتفاق های خاورميانه » كه در پرسش خود آن را مشروط به احتمال وقوع « عادی شدن روابط ايران و ايالات متحده » كرده ايد ، اساسی تر بنگريم ، نه بنا به خبرهای سطحی روز و كوشش هائی كه از هر دو جانب برای گيج كردن عقربه شناخت صورت می پذيرد.

« عادی » و نقطه مخالف آن « غيرعادی » ، چه در روابط و مناسبات روزمره ميان مردم ، ميان نهادها وعناصر اپوزيسيون ، ميان نهادها و عناصر تشكيل دهنده دولت ها و رژيم ، يا در روابط همه جانبه ی بين المللی ، تعريف خاص خود را دارند .

در همه ی زمينه هائی كه لاجرم مبانی اقتصادی ( اعم از صنعتی ، بازرگانی ، نظامی و سياسی) را با خود حمل می كنند ، روابط فرهنگی و « عادی » بودن ، يا « غيرعادی » بودن آن را هم ، بايد مد نظر داشت .

« عادی » ، در همه ی روابطی كه به اختصار از آن ها نام بردم ، اساسا به نوعی از مناسبات می گويند كه نوع ، جنس و عناصر تشكيل دهنده ی آن ، عادلانه و عاری از تحميل و ستم و سوء استفاده و طمع و زورگوئی و بخصوص سالوس و ريا باشد . اين صفت يا حالتی را كه با اين كلمه بيان می شود، ممكن است در مناسبات معمولی ، پيش پا افتاده ، عوامانه و روزمره ، بدون توجه به اشارت های ابرو و عاميانه به كار ببرند ، اما در مناسباتی كه مربوط به گذشته و حال و آينده جامعه و جهان می شود ، نمی توان سهل انگارانه ، خبری و سطحی بدان نگريست ، و بخصوص در « رابطه » ، يا جمع مكسر آن « روابط » جهانی ، ساده انديشانه و عوامانه از كنارش گذشت .

« غيرعادی » هم ، در هر گونه رابطه ای ؛ اعم از اجتماعی ، سياسی ، اقتصادی و بين المللی ، به نوعی از مناسبات ميان دو طرف معادله اتلاق می شود كه دقيقا معنی مخالف « عادی » را با خود حمل می كند . در « روابط » غير « عادی » ، يكی از طرفين معادله ، يا هر دو طرف معادله ، در ايجاد « رابطه » و تداوم آن ، به تحميل ، ستم ، سوء استفاده از ديگری ، طمع ، زورگوئی و سالوس و ريا به مثابه زير ساخت « رابطه » می انديشند . چنين رابطه ای ، در مناسبات عادی ، جاری و عوامانه ی اجتماعی ، منجر به مناسباتی می شود كه ديروز و امروز ، در حاكميت دو جريان مرتبط با هم پادشاهی و خلافتی اسلامی ی معروف به اسلام سياسی ، ميان بخش های وسيعی از توده ها حاكم بوده و بخصوص در حاكميت اسلام سياسی ، به صورت دم افزائی رو به گسترش نهاده است . شرايط مادی حاكم بر جامعه و ضرورت ها و ابزارهائی كه حاكميت برای ايجاد انحراف اجتماعی ، يا تبديل كردن بخش های از آن به خود ، از آن بهره می برد ، در گسترش و تعميق اين گونه رابطه مسموم ، يا به صورت ساده تر « غيرعادی » ، نقش اساسی دارند . بخصوص كه حاكميت از طريق تهديد و ارعاب و قلع و قمع و تفتيش عقايد عنان گسيخته ، راه را بر جريان های اجتماعی – سياسی سالم ؛ مثلا تفكر سوسياليستی ، بسته باشد و با همه ی توان ، تيشه هايش را بر ريشه های آن ها فرود آورده باشد .

در سطح جهانی نيز ، حاكميت « غيرعادی » سرمايه داری از سوئی و مذهب متكی بر سرمايه از سوی ديگر ، سعی می كنند گاهی كه ضرورت منافع اقتصادی و لزوم تعميق سلطه جهانی و انسداد شريان های اجتماعی با هدف به حركت در آمدن در مسير آگاهی و رشد انسانی و پديد آمدن « انسان نوين » ايجاب كنند ، با استفاده از صفت و حالت « عادی » و فريبكاری های خاصی در تعريف و تبليغ آن ، صفت و حالت « غيرعادی » را توجيه كنند .

با ضروری دانستن تعريفی فشرده كه به دست دادم ، بر می گردم به بخش نخست پرسش شما . بنا به اصول اين تعريف ، نه هر روابط ميان ايران و ايالات متحده به عنوان راس هرم سرمايه داری جهانی هرگز « عادی » بوده است ، نه روابط ميان ايالات متحده و ساير ملت های جهان ، و نه روابط اين دولت ها با مردم جوامع خودشان ؛ مگر با طبقه ای كه توانسته است از طريق مناسبات «غير عادی » ، ستون نگه دارنده و موتور حاكميت های سياسی ، يا « قدرت غالب » باشد. و بخصوص با مذهب كه حتی اگر مثل جمهوری اسلامی در حاكميت سياسی ، علنی نبوده ، همواره به وسيله عوامل و عناصر متعلق به خود ، به نقش حكومت در سايه عمل كرده است . ايالات متحده – كه منطقه ی شمالی قاره آمريكاست ، و نه همه آمريكا ؛ و به همين دليل حتی نويسندگان و استادان و محققان معترض خود اين كشور ؛ مثل هوارد زين ، امی گودمن ، رابرت دريفوس ، استيفن كينزر، نوام چامسكی ، گريفتن ديويد ری ، گره گ پالاست ، نوامی كلاين و ... – آن را ايالات متحده می نامند ، و نه آمريكا ، بنا به سابقه ی قرون ميانه تا حتی قرن هجدهم اروپا ، در كشور خود – حتی اگر جان فاستر دالس وزيرامور خارجه اش در سال های آغازين نيمه دوم قرن بيستم قرار بود كشيش شود و وزيرامور خارجه از كار در آمد و پس از بازنشستگی هم به عضويت هيئت مديره كليسای مشايخی به شغل سر كشيشی بازگشت ، يا مك كينلی رئيس جمهوری اش كه در آخرين دهه ی قرن نوزدهم در كاخ سفيد با خدای خود راز و نياز می كرد كه فقط مانيل را اشغال نظامی كند ، يا همه هفت هزار جزيره ی فيليپين را ، و رئيس جمهوری كنونی اش جرج هربرت واكر بوش می گويد خواست خدا بوده است كه عراق را به اين روز سياه بنشاند و ... – مذهب را در سايه نگه داشتند ، نه درحاكميت ، اما در بازی خونين خاورميانه، با تكيه برقدرت و توسعه مذهبی و تقويت فرقه های آن ، حتی فرقه ای مثل شيعه ی نوع خمينی كه آن را به قدرت سياسی رساندند و چوب بست هايش را هم محكم كردند تا تسمه از گرده ستمديدگان بكشد ، سياستی ديگر در پيش گرفتند كه برای آگاهی از چند وچون آن ، توصيه می كنم كتاب « بازی شيطان » رابرت دريفوس ، را به هر زبانی كه امكانش را داريد ، بخوانيد .

حاكميت طبقه ، به مذهب برای تكيه كردن به آن نياز دارد . مناسبات طبقاتی مبتنی بر مذهب هم كه بايد با وحی و الهام و الهيات و ساختن و تقويت خدا و دار و دسته اش ستم خود را توجيه كند و «عادی » جلوه دهد ، قادراست در غياب حضور موثر نقطه مقابل خود ، تجربه هايش را تبديل به روش و عادت و سنت كند و با بالا و پائين كشيدن شعله ای كه بخصوص در دوران جنگ سرد بر افروخته است ، با مضمون واحد ، شكل ها را تغيير دهد و با تاكتيك ها و مانور هايش ، خطوط اصلی سياست خود را كه همواره « غيرعادی » بوده است ، به كمك ابزارهائی كه با دست باز از آن ها استفاده می كند ، گاهی با رنگ و لعاب سياسی « عادی » جلوه دهد ، يا چنين وانمود كند كه اين سياست ، به سمت « عادی » شدن می رود .

خود مذهب هم كه از عناصر اصلی حاكميت طبقه است ، با تاكتيك های مشابهی عمل می كند ، والا كه هم خود تضعيف می شود ، هم فرمانروائی سرمايه را رو به فترت می برد

در مورد خاص ايران و تاثير بازی دو طرف معادله در منطقه كه نظر مرا خواسته ايد ، توجه شما را به نكات زير جلب می كنم :

1-             روابط ايالات متحده با ايران و مجموعه خاور ميانه ؛ همان گونه كه روابط اش بخصوص از اواخر قرن نوزدهم با حوزه های اقيانوس آرام و آتلانتيك و كارائيب ، و پيش از آن قاره آفريقا ، هرگز « عادی » نبوده است . براين روابط ، چه زمانی كه « عادی » تلقی شده است ، يا «غيرعادی » ، همواره مناسبات استثمارگرانه ، استعماری و چپاولگرانه حاكم بوده و همواره نيز ، بنا به خروارها سند و مدرك ، سرمايه داری جهانی چه در دوران امپراتوری بريتانيا ، يا هم اكنون امپراتوری ايالات متحده و ياران اروپائی اين امپراتور ، به تصرف بازار ، به هر قيمتی ، برای مازاد توليد و افزايش توليد خود انديشيده است .

بنا به آخرين كتاب تحقيقی كه به قلم استيفن كينزر به نام « براندازی » در خود ايالات متحده منتشر شده ، ايالات متحده از سال 1893 كه حدود شش دهه از جنگ مكزيك می گذشت ، شروع به دست اندازی نظامی به سرزمين های ديگر كرد كه نخستين قربانی هاوائی بود و پس از كوبا و پورتوريكو و هندوراس و ... در دور دوم تجاوزهای نظامی نوبت به افغانستان و عراق رسيد . در فاصله ی ميان دو دوره تجاوز نظامی – از 1946 تا 1991 – ، به خاطر حضور اتحاد شوروی ، عمليات نظامی كه معروف به عمليات آشكار ، يا علنی بودند ، در جريان جنگ سرد ميان دو ابرقدرت ، تبديل به عمليات پنهانی شدند كه نخستين قربانی اين دوره از اين نوع عمليات ، در سال 1953 ايران بود ، و دومين اش گواتمالا ، كه هر دو كشور ، به رهبری دكتر محمد مصدق و « آربنز » ،‌ با خصلت های ملی و ميهن پرستانه می خواستند منابع طبيعی و كشاورزی شان را ملی كنند و به استقلال ناسيوناليستی دست يابند .

بنابراين ، از همان آغاز كه به قرن آمريكائی تغيير رژيم ها معروف است ، ايالات متحده به ضميمه كردن سرزمين های ديگر به خود ، و عمدتا به صدورافزايش توليد و دست يابی به بازارهای جديد می انديشيد . بنا به اسناد و تحقيق های بسياری كه منتشر شده اند ، پول های كلانی هم كه به قيمت خون و نابودی ملت های ديگر به ايالات متحده سرازير می شد ، بخصوص در نخستين دوره ی اين سياست تعرضی ، به جيب شركت های بزرگ ، معماران سياسی و دارودسته آنان می ريخت و مردم خود ايالات متحده از آن بی بهره بودند . هم اكنون هم كه كنگره و بانك مركزی و منابع اقتصادی ايالات متحده بحران اقتصادی اين كشور متجاوز را جدی ارزيابی می كنند كه معنايش صدور بحران به اروپا و سايرنقاط جهان و فراهم كردن زمينه برای چپاول باز هم بيشتر ملت های ديگر است ، شرايط مشابهی را می شود در واقعيت های موجود دنبال كرد كه حتی صرف نظر از سياست های توسعه طلبی چين ، آينده ای باز هم خطرناك تر در منظر است .

با چنين سابقه و تاريخی ، روابط ايالات متحده نه تنها با ايران تحت حاكميت اسلاميست ها ، بلكه با سراسر جهان نمی تواند « عادی » باشد ، يا حتی در آينده نزديك « عادی » شود . مگر آن كه آن نيروی مقابل كه رشد جديد سوسياليسم و گرايش های سوسياليستی در جهان است ، به نقطه ای برسد كه بتواند روند رشد امپراتور جديد و دستيارانش را متوقف ، يا دست كم  كند تر كند .

2-             صاحب نظران و تحليل گران و محققان غير وابسته هم ، در سراسر جهان بر آنند كه نه دليل تجاوز نظامی ايالات متحده به افغانستان ، طالبان و شبكه القاعده ی ساخت ايالات متحده و نوكران خاورميانه ای اين كشور بوده ، نه دليل اصلی تجاوز نظامی ايالات متحده به عراق صدام حسين و سلاح های كشتار جمعی و بمب اتمی و بهانه های عوام فريبانه ای از اين دست.

در رابطه با جمهوری اسلامی – سرمايه داری ساخت اخوان المسلمين بريتانيا و ايالات متحده و برنامه های آشكار و نهان اين دو ستون امپرياليستی نيز ، فقط پرده ی خطرناكی از « بازی شيطان » در خاورميانه بر صحنه رفته و هريك از بازيگرانی كه محصول سياست های توسعه طلبانه برای كسب امتياز بيشترند ، نقش خود را ايفا می كنند ، كه لاجرم دچار تناقض هائی هم بر سر تعادل قوا می شوند .

بريتانيا كه به كارخانه مذهب سازی معروف است ، از سال های 1945 و 46 ، و به طور كلی دهه های چهل و پنجاه كه ايالات متحده را مستقيما وارد بازی كرده است ، می داند كه سياست 1701 به بعد – در شبه جزيره عربستان – كه تقابل با امپراتوری عثمانی بود و سرانجام در سال 1928 به ايجاد اخوان المسلمين انجاميد ، هنوز كارائی دارد و هنوز شاگرد حياط خلوتش سی آی ا  می تواند دوش به دوش ام آی سيكس و ساير سرويس های جاسوسی ، مثلا سرويس های جاسوسی فرانسه و آلمان و روسيه ، با تعميق و نوسازی جدال های مذهبی ، بستر را برای ادامه سلطه برخاورميانه و تامين و تضمين نقشه خاورميانه جديد ، هموار كند .

اين بار‍ ، تا حدی می تواند پيش برود كه حتی دو جريان شيعه ی حكيم و مقتدا صدر را در بصره به آن طرز خونين در مقابل هم قرار دهد . و تركيه را به لبه ی پرتگاه بحرانی جدی سوق دهد . اين بازی خونين كه عمدتا كارگران و دهقانان و زمينه های هرگونه جنبش اجتماعی برای استقرار عدالت اجتماعی و استقلال را هدف می گيرد ، هرگز نمی تواند « عادی » شود . نه تنها به اعتبار نظريات ماركس ، بلكه به اعتبار تحليل گران جاری جهان كه حتی سوسياليست و كمونيست هم نيستند ، سرمايه داری جهانی به سركردگی ايالات متحده – چه در طيف جمهوری خواهان جديد ، يا دموكرات های جديد – ؛ مضمون واحدی را برای ادامه و تعميق سلطه جوئی ، منتها با تاكتيك های مختلف ، به پيش می برند و چاشنی مبارزات (!) انتخاباتی خود نيز می كنند. اين اردو همواره به بهانه مبارزه با كمونيسم ، ملی گرائی افراطی و سكولاريسم ، به شيوه ها و با روش های مختلف علنی و غيرعلنی ، در هر نقطه ای از جهان كه مشاهده كند جنبشی ملی دارد پا می گيرد ، يا ، از آن هم بسی خطرناك تر ، پرچم سرخ به اهتراز در آمده است ، چه از طريق حمايت مستقيم از دولت ها، يا راه انداختن جنگ زرگری با آن ها ، بايد اين نطفه را در جنين خفه كند . مساله ی كنونی ايران هم ، در ابعاد وسيعی بر می گردد به همين تهديدی كه در شرايط مشخص اجتماعی و بنا به ضرورت تاريخی ، صورت مادی به خود گرفته است . جمهوری اسلامی – سرمايه داری ، هم می تواند مثل القاعده و طالبان و حزب الله لبنان و حماس ساخت اسرائيل موساد ، از طريق سياست تناقض در چنين صحنه ای بازی كند ، هم از طريق سياست مسالمت آميز و مصالحه و مذاكره و معامله كه بعضی ها آن را « روابط عادی » تعبير می كنند .

هر دو طرف معادله ،‌ موقعيت های خود را در سطح ملی و جهانی می سنجند و عقربه های سياسی خود را بنا بر آن تنظيم می كنند . بدون تعصب و مبالغه كه اساسا من آن ها را در خود سراغ ندارم ، به دليل نشانه های خيزش سكولاريستی و سوسياليستی در ايران و امكان اوج گيری و سرايت آن به سايرنقاط خاورميانه ، امكان سازش نيز ، به موازات امكان درگيری وجود دارد و اتفاقا هر دو گزينه نيز ، از روی ميز پنتاگون و ميز خليفه در ايران برداشته نشده اند .

3-     جمهوری اسلامی ، محصول مستقيم پان اسلاميسم سيد جمال الدين اسد آبادی ، شاگردان او، و اخوان المسلمين ساخت بريتانيا و سياست های ايالات متحده و بريتانيا و آلمان و فرانسه و اتحادشوروی سابق و روسيه كنونی و چين است .

وزير امور خارجه اش ، به صورت حكيم فرموده ، در اوج درگيری هيئتی را برای ملاقات با آيت الله سيستانی و مقتداصدر به عراق می فرستد ، كه هر دو انگليسی اند. بنا به ضرورت ، به مقتداصدرخط می دهد كه آتش بس شش ماهه اعلام كند . بنابراين ، خود حاكميت خط سياست های انگليسی و آمريكائی و روسی و چينی را پيش می برد و سهم خود را نيز نه تنها از عراق ، بلكه از والدين خود طلب می كند .

پس از آغاز جنگ معروف به جهادی در افغانستان كه با همكاری مستقيم سی آی ا ، ام آی سيكس، موساد ، وهابی های عربستان ، جمهوری اسلامی پاكستان ، و حتی چين كمونيست (!) ( با 600 ميليون دلار كمك نظامی ) از سال 1979 افغانستان را به خاك و خون كشيد و منجر به تجاوز نظامی شوروی و بعد ايالات متحده و دست افزارش ناتو شد ، حكام اسلام سياسی در ايران آموختند كه ايالات متحده و بريتانيا ، ابتكار عمل را در بخش های از 360 هزار جهادی از 43 كشور مسلمان نشين از دست داده اند و در عراق و افغانستان و بعضی كشورهای آسيای ميانه و حتی آفريقا، وارد عمل شدند كه صحنه اصلی درگيری برای كسب امتياز را به ايران بكشانند و حتی در نقاطی ، با پدر بزرگ خود اخوان المسلمين برای رهبری جهان اسلام به رقابت بپردازند . كودتای سازمان يافته سپاه پاسداران به رهبری سيد علی خامنه ای عليه تركيب سياسی متناقض ، كه امروزه بر همه بستر های كشور حاكم است ، كوشش برای كسب همين امتياز و به پيش بردن همين رقابت بوده است . بنابراين ، بديهی است كه در جهت تحقق اين سياست ، با دخالت اغلب علنی در امور عراق كه از سال 2003 به اشغال بی رحمانه ی ايالات متحده و بريتانيا در آمده و نفت موصل و كركوك و بصره اش چنين بی پروا به تاراج می رود ، هدف كسب امتياز منطقه ای و در دست گرفتن پرچم رهبری اسلام را دنبال می كند . منتها ، بريتانيا ، كه همواره خود را صاحب منطقه می دانسته است ، در عين حال كه دست در دست ايالات متحده دارد ، مترصد آن است كه شكست سال 1953 را كه مجبور شد برای براندازی حكومت منتخب و ملی دكتر مصدق ، از سی آی ا و آيزنهاور و جان فاستر دالس كمك بگيرد ، هر طور شده جبران كند . اگر از بصره عقب می كشد و ابتكار عمل نظامی را به ارتش آمريكائی می سپارد ، در خفا  با جمهوری اسلامی و مقتداصدر به

تفاهم می رسد تا با تغذيه ارتش اسلامی مهدی ، جنگی جديد را دامن بزند .  

بهترين ابزار كار ، حاكميت اسلام سياسی در ايران است كه بخشی از سپاهش انگليسی است ، بخشی ديگر آمريكائی . بنابراين ، رقابت نامرئی بريتانيا و ايالات متحده است كه تعيين كننده ی آن « روابط عادی » موهوم است .  

در چنين آب گل آلودی ، هر يك از طرفين معادله ، سعی می كنند ماهی خود را بگيرند . در جريان اين صيد ، بشكه های نفتی كه بر آتش خاور ميانه ريخته می شوند ، هردم فزونی می گيرند و در صورتی كه جناح چپ     اپوزيسيون كارگری ، دانشجوئی و زنان ايران قادر نباشد توده ها را بسيج كند و با سرمايه گذاری روی نيروهای بی تفاوت ، وقت را تلف كند ، هيچ امری در رابطه با مسائل داخلی ايران و نقش ايران و بريتانيا و ايالات متحده و فرقه های مهار گسيخته اسلامی در عراق و مجموعه منطقه خاور ميانه ، صورت « عادی » به خود نخواهد گرفت و حتی اگر دموكرات ها هم در ايالات متحده انتخابات را ببرند ، اين حريق فرو نخواهد نشست كه سهل است ، شعله ورتر هم خواهد شد ، منتها با تاكتيكی ديگر كه عقب كشاندن نيروهای نظامی و دامن زدن به تنش های غيرقابل مهار درونی است .  

مساله اتمی هم در اين ميان ، بهانه عوام فريبانه ای بيش نيست . برای كندن ميخ های هزار شاخی كه امپرياليسم جهانی و فرقه های اسلامی به مثابه محصولات مستقيم اين هيولا در خاورميانه نشانده اند، تنها راه برون رفت از بحران ، آگاهی است كه متاسفانه كمتر به ابعاد گسترده آن پرداخته شده است.  والا ، زمانی كه كيسينجر وزيرامور خارجه وقت ايالات متحده و همكلاسی شاه در سوئيس ، با او قرارداد بسته بود كه تاسال 2000 بيست و دو راكتور اتمی در ايران بسازد ، يا شركت كرافت ورك يونيون آلمان در بوشهر مشغول ساختن راكتور اتمی بود ، تحليل امپراتور در حال شكل گيری ، بايد اين می بود كه پيشرفت اين برنامه در كشوری كه غنی ترين منابع زيرزمينی نفت و گاز را دارد ، سرانجام دست كم به فكر ساختن بمب اتمی ره خواهد برد .

چين و روسيه هم ماست خودشان را می خورند و بهانه هائی می خواهند كه مورد ايران را برای بردن سهم بيشتر چسبيده اند ، اما ، در هر سه قطعنامه شورای امنيت ، رای مثبت داده اند .

روابط ، آنقدر ، و به هر بهانه ای – چه مساله اتمی ، يا دخالت فارغ التحصيلان توطئه های امپرياليستی در عراق و ... – غير عادی باقی خواهد ماند كه من فكر می كنم زمانی كه اعلام شود « عادی » است ، يعنی كه در « غيرعادی » ترين شرايط ، جنبش های كارگری و اجتماعی را هدف گرفته است و تا پياده كردن نقشه ی خاورميانه جديد ، از پا نخواهد نشست .  

 

7 آپريل 2008

 

 

 

back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter