به نقل از شماره 43 نشريه برابری /
چهارشنبه 21 فروردين 1387
مصاحبه با فريدون گيلانی
به نظرشما در صورت عادی شدن روابط بين
ايران و امريكا چه اتفاقی در
خاورميانه رخ می دهد و اصولا جمهوری
اسلامی چه نقشی را در منطقه بازی
خواهد كرد ؟
در صورت به وقوع پيوستن اين مساله ،
پرونده اتمی ايران چه پروسه ای را طی
می كند و واكنش جامعه جهانی مخصوصا
چين و روسيه به اين رويكرد چه خواهد
بود ؟
فريدون گيلانی :
در تركيب « عادی شدن روابط ايران و
ايالات متحده » و اين كه در صورت وقوع
آن چه اتفاق هائی « در خاور ميانه رخ
» خواهد داد ، به مفهوم و مصداق «
عادی » يا « روابط عادی » بايد توجه
عميق تری داشته باشيم ، و به « اتفاق
های خاورميانه » كه در پرسش خود آن را
مشروط به احتمال وقوع « عادی شدن
روابط ايران و ايالات متحده » كرده
ايد ، اساسی تر بنگريم ، نه بنا به
خبرهای سطحی روز و كوشش هائی كه از هر
دو جانب برای گيج كردن عقربه شناخت
صورت می پذيرد.
« عادی » و نقطه مخالف آن « غيرعادی »
، چه در روابط و مناسبات روزمره ميان
مردم ، ميان نهادها وعناصر اپوزيسيون
، ميان نهادها و عناصر تشكيل دهنده
دولت ها و رژيم ، يا در روابط همه
جانبه ی بين المللی ، تعريف خاص خود
را دارند .
در همه ی زمينه هائی كه لاجرم مبانی
اقتصادی ( اعم از صنعتی ، بازرگانی ،
نظامی و سياسی) را با خود حمل می كنند
، روابط فرهنگی و « عادی » بودن ، يا
« غيرعادی » بودن آن را هم ، بايد مد
نظر داشت .
« عادی » ، در همه ی روابطی كه به
اختصار از آن ها نام بردم ، اساسا به
نوعی از مناسبات می گويند كه نوع ،
جنس و عناصر تشكيل دهنده ی آن ،
عادلانه و عاری از تحميل و ستم و سوء
استفاده و طمع و زورگوئی و بخصوص
سالوس و ريا باشد . اين صفت يا حالتی
را كه با اين كلمه بيان می شود، ممكن
است در مناسبات معمولی ، پيش پا
افتاده ، عوامانه و روزمره ، بدون
توجه به اشارت های ابرو و عاميانه به
كار ببرند ، اما در مناسباتی كه مربوط
به گذشته و حال و آينده جامعه و جهان
می شود ، نمی توان سهل انگارانه ،
خبری و سطحی بدان نگريست ، و بخصوص در
« رابطه » ، يا جمع مكسر آن « روابط »
جهانی ، ساده انديشانه و عوامانه از
كنارش گذشت .
« غيرعادی » هم ، در هر گونه رابطه ای
؛ اعم از اجتماعی ، سياسی ، اقتصادی و
بين المللی ، به نوعی از مناسبات ميان
دو طرف معادله اتلاق می شود كه دقيقا
معنی مخالف « عادی » را با خود حمل می
كند . در « روابط » غير « عادی » ،
يكی از طرفين معادله ، يا هر دو طرف
معادله ، در ايجاد « رابطه » و تداوم
آن ، به تحميل ، ستم ، سوء استفاده از
ديگری ، طمع ، زورگوئی و سالوس و ريا
به مثابه زير ساخت « رابطه » می
انديشند . چنين رابطه ای ، در مناسبات
عادی ، جاری و عوامانه ی اجتماعی ،
منجر به مناسباتی می شود كه ديروز و
امروز ، در حاكميت دو جريان مرتبط با
هم پادشاهی و خلافتی اسلامی ی معروف
به اسلام سياسی ، ميان بخش های وسيعی
از توده ها حاكم بوده و بخصوص در
حاكميت اسلام سياسی ، به صورت دم
افزائی رو به گسترش نهاده است . شرايط
مادی حاكم بر جامعه و ضرورت ها و
ابزارهائی كه حاكميت برای ايجاد
انحراف اجتماعی ، يا تبديل كردن بخش
های از آن به خود ، از آن بهره می برد
، در گسترش و تعميق اين گونه رابطه
مسموم ، يا به صورت ساده تر « غيرعادی
» ، نقش اساسی دارند . بخصوص كه
حاكميت از طريق تهديد و ارعاب و قلع و
قمع و تفتيش عقايد عنان گسيخته ، راه
را بر جريان های اجتماعی – سياسی سالم
؛ مثلا تفكر سوسياليستی ، بسته باشد و
با همه ی توان ، تيشه هايش را بر ريشه
های آن ها فرود آورده باشد .
در سطح جهانی نيز ، حاكميت « غيرعادی
» سرمايه داری از سوئی و مذهب متكی بر
سرمايه از سوی ديگر ، سعی می كنند
گاهی كه ضرورت منافع اقتصادی و لزوم
تعميق سلطه جهانی و انسداد شريان های
اجتماعی با هدف به حركت در آمدن در
مسير آگاهی و رشد انسانی و پديد آمدن
« انسان نوين » ايجاب كنند ، با
استفاده از صفت و حالت « عادی » و
فريبكاری های خاصی در تعريف و تبليغ
آن ، صفت و حالت « غيرعادی » را توجيه
كنند .
با ضروری دانستن تعريفی فشرده كه به
دست دادم ، بر می گردم به بخش نخست
پرسش شما . بنا به اصول اين تعريف ،
نه هر روابط ميان ايران و ايالات
متحده به عنوان راس هرم سرمايه داری
جهانی هرگز « عادی » بوده است ، نه
روابط ميان ايالات متحده و ساير ملت
های جهان ، و نه روابط اين دولت ها با
مردم جوامع خودشان ؛ مگر با طبقه ای
كه توانسته است از طريق مناسبات «غير
عادی » ، ستون نگه دارنده و موتور
حاكميت های سياسی ، يا « قدرت غالب »
باشد. و بخصوص با مذهب كه حتی اگر مثل
جمهوری اسلامی در حاكميت سياسی ، علنی
نبوده ، همواره به وسيله عوامل و
عناصر متعلق به خود ، به نقش حكومت در
سايه عمل كرده است . ايالات متحده –
كه منطقه ی شمالی قاره آمريكاست ، و
نه همه آمريكا ؛ و به همين دليل حتی
نويسندگان و استادان و محققان معترض
خود اين كشور ؛ مثل هوارد زين ، امی
گودمن ، رابرت دريفوس ، استيفن كينزر،
نوام چامسكی ، گريفتن ديويد ری ، گره
گ پالاست ، نوامی كلاين و ... – آن را
ايالات متحده می نامند ، و نه آمريكا
، بنا به سابقه ی قرون ميانه تا حتی
قرن هجدهم اروپا ، در كشور خود – حتی
اگر جان فاستر دالس وزيرامور خارجه اش
در سال های آغازين نيمه دوم قرن بيستم
قرار بود كشيش شود و وزيرامور خارجه
از كار در آمد و پس از بازنشستگی هم
به عضويت هيئت مديره كليسای مشايخی به
شغل سر كشيشی بازگشت ، يا مك كينلی
رئيس جمهوری اش كه در آخرين دهه ی قرن
نوزدهم در كاخ سفيد با خدای خود راز و
نياز می كرد كه فقط مانيل را اشغال
نظامی كند ، يا همه هفت هزار جزيره ی
فيليپين را ، و رئيس جمهوری كنونی اش
جرج هربرت واكر بوش می گويد خواست خدا
بوده است كه عراق را به اين روز سياه
بنشاند و ... – مذهب را در سايه نگه
داشتند ، نه درحاكميت ، اما در بازی
خونين خاورميانه، با تكيه برقدرت و
توسعه مذهبی و تقويت فرقه های آن ،
حتی فرقه ای مثل شيعه ی نوع خمينی كه
آن را به قدرت سياسی رساندند و چوب
بست هايش را هم محكم كردند تا تسمه از
گرده ستمديدگان بكشد ، سياستی ديگر در
پيش گرفتند كه برای آگاهی از چند وچون
آن ، توصيه می كنم كتاب « بازی شيطان
» رابرت دريفوس ، را به هر زبانی كه
امكانش را داريد ، بخوانيد .
حاكميت طبقه ، به مذهب برای تكيه كردن
به آن نياز دارد . مناسبات طبقاتی
مبتنی بر مذهب هم كه بايد با وحی و
الهام و الهيات و ساختن و تقويت خدا و
دار و دسته اش ستم خود را توجيه كند و
«عادی » جلوه دهد ، قادراست در غياب
حضور موثر نقطه مقابل خود ، تجربه
هايش را تبديل به روش و عادت و سنت
كند و با بالا و پائين كشيدن شعله ای
كه بخصوص در دوران جنگ سرد بر افروخته
است ، با مضمون واحد ، شكل ها را
تغيير دهد و با تاكتيك ها و مانور
هايش ، خطوط اصلی سياست خود را كه
همواره « غيرعادی » بوده است ، به كمك
ابزارهائی كه با دست باز از آن ها
استفاده می كند ، گاهی با رنگ و لعاب
سياسی « عادی » جلوه دهد ، يا چنين
وانمود كند كه اين سياست ، به سمت «
عادی » شدن می رود .
خود مذهب هم كه از عناصر اصلی حاكميت
طبقه است ، با تاكتيك های مشابهی عمل
می كند ، والا كه هم خود تضعيف می شود
، هم فرمانروائی سرمايه را رو به فترت
می برد
در مورد خاص ايران و تاثير بازی دو
طرف معادله در منطقه كه نظر مرا
خواسته ايد ، توجه شما را به نكات زير
جلب می كنم :
1-
روابط ايالات متحده با ايران و مجموعه
خاور ميانه ؛ همان گونه كه روابط اش
بخصوص از اواخر قرن نوزدهم با حوزه
های اقيانوس آرام و آتلانتيك و
كارائيب ، و پيش از آن قاره آفريقا ،
هرگز « عادی » نبوده است . براين
روابط ، چه زمانی كه « عادی » تلقی
شده است ، يا «غيرعادی » ، همواره
مناسبات استثمارگرانه ، استعماری و
چپاولگرانه حاكم بوده و همواره نيز ،
بنا به خروارها سند و مدرك ، سرمايه
داری جهانی چه در دوران امپراتوری
بريتانيا ، يا هم اكنون امپراتوری
ايالات متحده و ياران اروپائی اين
امپراتور ، به تصرف بازار ، به هر
قيمتی ، برای مازاد توليد و افزايش
توليد خود انديشيده است .
بنا به آخرين كتاب تحقيقی كه به قلم
استيفن كينزر به نام « براندازی » در
خود ايالات متحده منتشر شده ، ايالات
متحده از سال 1893 كه حدود شش دهه از
جنگ مكزيك می گذشت ، شروع به دست
اندازی نظامی به سرزمين های ديگر كرد
كه نخستين قربانی هاوائی بود و پس از
كوبا و پورتوريكو و هندوراس و ... در
دور دوم تجاوزهای نظامی نوبت به
افغانستان و عراق رسيد . در فاصله ی
ميان دو دوره تجاوز نظامی – از 1946
تا 1991 – ، به خاطر حضور اتحاد شوروی
، عمليات نظامی كه معروف به عمليات
آشكار ، يا علنی بودند ، در جريان جنگ
سرد ميان دو ابرقدرت ، تبديل به
عمليات پنهانی شدند كه نخستين قربانی
اين دوره از اين نوع عمليات ، در سال
1953 ايران بود ، و دومين اش گواتمالا
، كه هر دو كشور ، به رهبری دكتر محمد
مصدق و « آربنز » ، با خصلت های ملی
و ميهن پرستانه می خواستند منابع
طبيعی و كشاورزی شان را ملی كنند و به
استقلال ناسيوناليستی دست يابند .
بنابراين ، از همان آغاز كه به قرن
آمريكائی تغيير رژيم ها معروف است ،
ايالات متحده به ضميمه كردن سرزمين
های ديگر به خود ، و عمدتا به
صدورافزايش توليد و دست يابی به
بازارهای جديد می انديشيد . بنا به
اسناد و تحقيق های بسياری كه منتشر
شده اند ، پول های كلانی هم كه به
قيمت خون و نابودی ملت های ديگر به
ايالات متحده سرازير می شد ، بخصوص در
نخستين دوره ی اين سياست تعرضی ، به
جيب شركت های بزرگ ، معماران سياسی و
دارودسته آنان می ريخت و مردم خود
ايالات متحده از آن بی بهره بودند .
هم اكنون هم كه كنگره و بانك مركزی و
منابع اقتصادی ايالات متحده بحران
اقتصادی اين كشور متجاوز را جدی
ارزيابی می كنند كه معنايش صدور بحران
به اروپا و سايرنقاط جهان و فراهم
كردن زمينه برای چپاول باز هم بيشتر
ملت های ديگر است ، شرايط مشابهی را
می شود در واقعيت های موجود دنبال كرد
كه حتی صرف نظر از سياست های توسعه
طلبی چين ، آينده ای باز هم خطرناك تر
در منظر است .
با چنين سابقه و تاريخی ، روابط
ايالات متحده نه تنها با ايران تحت
حاكميت اسلاميست ها ، بلكه با سراسر
جهان نمی تواند « عادی » باشد ، يا
حتی در آينده نزديك « عادی » شود .
مگر آن كه آن نيروی مقابل كه رشد جديد
سوسياليسم و گرايش های سوسياليستی در
جهان است ، به نقطه ای برسد كه بتواند
روند رشد امپراتور جديد و دستيارانش
را متوقف ، يا دست كم كند تر كند .
2-
صاحب نظران و تحليل گران و محققان غير
وابسته هم ، در سراسر جهان بر آنند كه
نه دليل تجاوز نظامی ايالات متحده به
افغانستان ، طالبان و شبكه القاعده ی
ساخت ايالات متحده و نوكران خاورميانه
ای اين كشور بوده ، نه دليل اصلی
تجاوز نظامی ايالات متحده به عراق
صدام حسين و سلاح های كشتار جمعی و
بمب اتمی و بهانه های عوام فريبانه ای
از اين دست.
در رابطه با جمهوری اسلامی – سرمايه
داری ساخت اخوان المسلمين بريتانيا و
ايالات متحده و برنامه های آشكار و
نهان اين دو ستون امپرياليستی نيز ،
فقط پرده ی خطرناكی از « بازی شيطان »
در خاورميانه بر صحنه رفته و هريك از
بازيگرانی كه محصول سياست های توسعه
طلبانه برای كسب امتياز بيشترند ، نقش
خود را ايفا می كنند ، كه لاجرم دچار
تناقض هائی هم بر سر تعادل قوا می
شوند .
بريتانيا كه به كارخانه مذهب سازی
معروف است ، از سال های 1945 و 46 ، و
به طور كلی دهه های چهل و پنجاه كه
ايالات متحده را مستقيما وارد بازی
كرده است ، می داند كه سياست 1701 به
بعد – در شبه جزيره عربستان – كه
تقابل با امپراتوری عثمانی بود و
سرانجام در سال 1928 به ايجاد اخوان
المسلمين انجاميد ، هنوز كارائی دارد
و هنوز شاگرد حياط خلوتش سی آی ا می
تواند دوش به دوش ام آی سيكس و ساير
سرويس های جاسوسی ، مثلا سرويس های
جاسوسی فرانسه و آلمان و روسيه ، با
تعميق و نوسازی جدال های مذهبی ، بستر
را برای ادامه سلطه برخاورميانه و
تامين و تضمين نقشه خاورميانه جديد ،
هموار كند .
اين بار ، تا حدی می تواند پيش برود
كه حتی دو جريان شيعه ی حكيم و مقتدا
صدر را در بصره به آن طرز خونين در
مقابل هم قرار دهد . و تركيه را به
لبه ی پرتگاه بحرانی جدی سوق دهد .
اين بازی خونين كه عمدتا كارگران و
دهقانان و زمينه های هرگونه جنبش
اجتماعی برای استقرار عدالت اجتماعی و
استقلال را هدف می گيرد ، هرگز نمی
تواند « عادی » شود . نه تنها به
اعتبار نظريات ماركس ، بلكه به اعتبار
تحليل گران جاری جهان كه حتی
سوسياليست و كمونيست هم نيستند ،
سرمايه داری جهانی به سركردگی ايالات
متحده – چه در طيف جمهوری خواهان جديد
، يا دموكرات های جديد – ؛ مضمون
واحدی را برای ادامه و تعميق سلطه
جوئی ، منتها با تاكتيك های مختلف ،
به پيش می برند و چاشنی مبارزات (!)
انتخاباتی خود نيز می كنند. اين اردو
همواره به بهانه مبارزه با كمونيسم ،
ملی گرائی افراطی و سكولاريسم ، به
شيوه ها و با روش های مختلف علنی و
غيرعلنی ، در هر نقطه ای از جهان كه
مشاهده كند جنبشی ملی دارد پا می گيرد
، يا ، از آن هم بسی خطرناك تر ، پرچم
سرخ به اهتراز در آمده است ، چه از
طريق حمايت مستقيم از دولت ها، يا راه
انداختن جنگ زرگری با آن ها ، بايد
اين نطفه را در جنين خفه كند . مساله
ی كنونی ايران هم ، در ابعاد وسيعی بر
می گردد به همين تهديدی كه در شرايط
مشخص اجتماعی و بنا به ضرورت تاريخی ،
صورت مادی به خود گرفته است . جمهوری
اسلامی – سرمايه داری ، هم می تواند
مثل القاعده و طالبان و حزب الله
لبنان و حماس ساخت اسرائيل موساد ، از
طريق سياست تناقض در چنين صحنه ای
بازی كند ، هم از طريق سياست مسالمت
آميز و مصالحه و مذاكره و معامله كه
بعضی ها آن را « روابط عادی » تعبير
می كنند .
هر دو طرف معادله ، موقعيت های خود
را در سطح ملی و جهانی می سنجند و
عقربه های سياسی خود را بنا بر آن
تنظيم می كنند . بدون تعصب و مبالغه
كه اساسا من آن ها را در خود سراغ
ندارم ، به دليل نشانه های خيزش
سكولاريستی و سوسياليستی در ايران و
امكان اوج گيری و سرايت آن به
سايرنقاط خاورميانه ، امكان سازش نيز
، به موازات امكان درگيری وجود دارد و
اتفاقا هر دو گزينه نيز ، از روی ميز
پنتاگون و ميز خليفه در ايران برداشته
نشده اند .
3- جمهوری اسلامی ، محصول مستقيم
پان اسلاميسم سيد جمال الدين اسد
آبادی ، شاگردان او، و اخوان المسلمين
ساخت بريتانيا و سياست های ايالات
متحده و بريتانيا و آلمان و فرانسه و
اتحادشوروی سابق و روسيه كنونی و چين
است .
وزير امور خارجه اش ، به صورت حكيم
فرموده ، در اوج درگيری هيئتی را برای
ملاقات با آيت الله سيستانی و
مقتداصدر به عراق می فرستد ، كه هر دو
انگليسی اند. بنا به ضرورت ، به
مقتداصدرخط می دهد كه آتش بس شش ماهه
اعلام كند . بنابراين ، خود حاكميت خط
سياست های انگليسی و آمريكائی و روسی
و چينی را پيش می برد و سهم خود را
نيز نه تنها از عراق ، بلكه از والدين
خود طلب می كند .
پس از آغاز جنگ معروف به جهادی در
افغانستان كه با همكاری مستقيم سی آی
ا ، ام آی سيكس، موساد ، وهابی های
عربستان ، جمهوری اسلامی پاكستان ، و
حتی چين كمونيست (!) ( با 600 ميليون
دلار كمك نظامی ) از سال 1979
افغانستان را به خاك و خون كشيد و
منجر به تجاوز نظامی شوروی و بعد
ايالات متحده و دست افزارش ناتو شد ،
حكام اسلام سياسی در ايران آموختند كه
ايالات متحده و بريتانيا ، ابتكار عمل
را در بخش های از 360 هزار جهادی از
43 كشور مسلمان نشين از دست داده اند
و در عراق و افغانستان و بعضی كشورهای
آسيای ميانه و حتی آفريقا، وارد عمل
شدند كه صحنه اصلی درگيری برای كسب
امتياز را به ايران بكشانند و حتی در
نقاطی ، با پدر بزرگ خود اخوان
المسلمين برای رهبری جهان اسلام به
رقابت بپردازند . كودتای سازمان يافته
سپاه پاسداران به رهبری سيد علی خامنه
ای عليه تركيب سياسی متناقض ، كه
امروزه بر همه بستر های كشور حاكم است
، كوشش برای كسب همين امتياز و به پيش
بردن همين رقابت بوده است . بنابراين
، بديهی است كه در جهت تحقق اين سياست
، با دخالت اغلب علنی در امور عراق كه
از سال 2003 به اشغال بی رحمانه ی
ايالات متحده و بريتانيا در آمده و
نفت موصل و كركوك و بصره اش چنين بی
پروا به تاراج می رود ، هدف كسب
امتياز منطقه ای و در دست گرفتن پرچم
رهبری اسلام را دنبال می كند . منتها
، بريتانيا ، كه همواره خود را صاحب
منطقه می دانسته است ، در عين حال كه
دست در دست ايالات متحده دارد ، مترصد
آن است كه شكست سال 1953 را كه مجبور
شد برای براندازی حكومت منتخب و ملی
دكتر مصدق ، از سی آی ا و آيزنهاور و
جان فاستر دالس كمك بگيرد ، هر طور
شده جبران كند . اگر از بصره عقب می
كشد و ابتكار عمل نظامی را به ارتش
آمريكائی می سپارد ، در خفا با
جمهوری اسلامی و مقتداصدر به
تفاهم می رسد تا با تغذيه ارتش اسلامی
مهدی ، جنگی جديد را دامن بزند .
بهترين ابزار كار ، حاكميت اسلام
سياسی در ايران است كه بخشی از سپاهش
انگليسی است ، بخشی ديگر آمريكائی .
بنابراين ، رقابت نامرئی بريتانيا و
ايالات متحده است كه تعيين كننده ی آن
« روابط عادی » موهوم است .
در چنين آب گل آلودی ، هر يك از طرفين
معادله ، سعی می كنند ماهی خود را
بگيرند . در جريان اين صيد ، بشكه های
نفتی كه بر آتش خاور ميانه ريخته می
شوند ، هردم فزونی می گيرند و در
صورتی كه جناح چپ اپوزيسيون
كارگری ، دانشجوئی و زنان ايران قادر
نباشد توده ها را بسيج كند و با
سرمايه گذاری روی نيروهای بی تفاوت ،
وقت را تلف كند ، هيچ امری در رابطه
با مسائل داخلی ايران و نقش ايران و
بريتانيا و ايالات متحده و فرقه های
مهار گسيخته اسلامی در عراق و مجموعه
منطقه خاور ميانه ، صورت « عادی » به
خود نخواهد گرفت و حتی اگر دموكرات ها
هم در ايالات متحده انتخابات را ببرند
، اين حريق فرو نخواهد نشست كه سهل
است ، شعله ورتر هم خواهد شد ، منتها
با تاكتيكی ديگر كه عقب كشاندن
نيروهای نظامی و دامن زدن به تنش های
غيرقابل مهار درونی است .
مساله اتمی هم در اين ميان ، بهانه
عوام فريبانه ای بيش نيست . برای كندن
ميخ های هزار شاخی كه امپرياليسم
جهانی و فرقه های اسلامی به مثابه
محصولات مستقيم اين هيولا در
خاورميانه نشانده اند، تنها راه برون
رفت از بحران ، آگاهی است كه متاسفانه
كمتر به ابعاد گسترده آن پرداخته شده
است. والا ، زمانی كه كيسينجر
وزيرامور خارجه وقت ايالات متحده و
همكلاسی شاه در سوئيس ، با او قرارداد
بسته بود كه تاسال 2000 بيست و دو
راكتور اتمی در ايران بسازد ، يا شركت
كرافت ورك يونيون آلمان در بوشهر
مشغول ساختن راكتور اتمی بود ، تحليل
امپراتور در حال شكل گيری ، بايد اين
می بود كه پيشرفت اين برنامه در كشوری
كه غنی ترين منابع زيرزمينی نفت و گاز
را دارد ، سرانجام دست كم به فكر
ساختن بمب اتمی ره خواهد برد .
چين و روسيه هم ماست خودشان را می
خورند و بهانه هائی می خواهند كه مورد
ايران را برای بردن سهم بيشتر چسبيده
اند ، اما ، در هر سه قطعنامه شورای
امنيت ، رای مثبت داده اند .
روابط ، آنقدر ، و به هر بهانه ای –
چه مساله اتمی ، يا دخالت فارغ
التحصيلان توطئه های امپرياليستی در
عراق و ... – غير عادی باقی خواهد
ماند كه من فكر می كنم زمانی كه اعلام
شود « عادی » است ، يعنی كه در «
غيرعادی » ترين شرايط ، جنبش های
كارگری و اجتماعی را هدف گرفته است و
تا پياده كردن نقشه ی خاورميانه جديد
، از پا نخواهد نشست .
7 آپريل 2008