کویر و لحظه
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
خطر نکردم که از پرنده بپرسم
چرا به شاخه اعتماد ندارد
و آشیانه اش را چرا به فصلی برده
که دست عاشق به صدای دلنوازش نرسد
اگر پرنده از من رو بر می گرداند
نشانی خانه ام را برای همیشه گم می کردم
خطر نکردم که از باران بپرسم
چرا به این کویر تنها پشت کرده
و هیچ وقت نمی خواهد به آفتاب دست بکشد
اگر کمند باد به این کاروانِ راه گم کرده می پیچید
نمی توانستم به چشمه ای برسم
که فوج فوج غزال تشنه در خاطراتش جان دادند
نمی شود به این زمین ترک خورده دل بست
و چشم های این همه ستاره عریان را
به یاد فصلی انداخت
که شن های داغ نمی خواهند بگذارند تن لطیفش
در این هوای گرفته شکفته شود
خطر نکردم که انتظارم را
به یاد لحظه های محرمانه بیندازم
و چشم به راه کسی باشم
که در آفتاب تابستان خواب باران را می بیند
من انتظار دارم پایم به شهری برسد
که ابرهای باران خیز را به بند نکشد
و آن همه شب قشنگِ مهتابی را
برای بستن دست های ستاره قربانی نکند
خطر نکردم که پاسبان ها به عشق دست بند بزنند
و از بهاری که هنوز به پشت در نرسیده کویر بسازند.
دی ماه 1390