با دریا
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
به هر طرف که می چرخیدم
شبی تیره از کنارم می گذشت
و روزی خسته شانه هایش را بالا می انداخت
اگر چشم های سیاهت را در ساحل یله کردی
یادت باشد که پیچ و تاب گیسوان تو
می تواند آفتاب را وسوسه کند
و شاید رهگذری
تو را چنان در صدای مرداب نقاشی کند که شب
از آن همه رنگِ خیره بترسد
و صبح
با آن همه رنگِ خیره به وجد آید
سال هاست که ندیده ام جویبار ها به هم برسند
و کوچه باغ ها جاده را پیدا کنند
احتمالا کسی فکر می کند که تو بر بلندای بندر ایستاده ای
و کشتی ها منتظرند که پلک هایت را به هم بزنی
به هر طرف که می چرخیدم
آفتابی از دستم پر می زد
و درختی در گذرِ کهنه ترک می خورد
حالا که نشانی مرداب از دست رفته است
قایق ها به سمت خاطرات تو پارو می زنند
اگر جای پای تو در ساحل پاک شده باشد
هیچ موجی نمی تواند مرا به صبح برساند
به هر طرف که می چرخم
خوابم نمی برد
شب آنقدر بلند است که روز
دیگر به در نمی زند
اگر این همه نیلوفر نتوانند آسمان را به خانه ببرند
کسی باید به دریای به این بزرگی دروغ گفته باشد .
بهمن ماه 1390