back

Print

Topto Chapter

                     تا بیداری                   

فریدون گیلانی

gilani@f-gilani.com

www.f-gilani.com 

به عزیزانی که مرا از مرزبان پس گرفتند

 

وقتی که در کشاکش چشم هایم با مرزبان

دیدم که دست تو از اعتبار غروب فرو می کاست

و به من حکم می کرد که بازهم  

با سپیدار به انتهای رودخانه بروم  

از شب چنان فرود آمدم که صدائی از تنگه ای بلند

و آفتابی از سر انگشت صبح

 

تختم را بردند

هوشم را به کوپه های خالی سپردند

من اما در نگاه تو جا مانده بودم

و از پنجره آن گونه ریخته بودم

که بارانی در خاطره ی باغ

و پرده ای در دست باد

 

با آخرین نگاه تو که برتخت و رختم دویده بود

فاصله ها را روی هم چیده بودم

مگر که آتشی برافروزم

و به تاریکی عادت نکنم

 

ناگاه مرزبان پنجره ام را بست

و در مقدمه ی خوابی مردد

بادی چنان گرفت که تو گوئی زمستانی گران

راه را بر بهار بسته

و گوشه ای به کمین من نشسته است

 

نه ستاره شدم که تنها در سطر و در منظر بمانم

نه چندان به خواب رفتم

که بیداری را به خواب ببینم

 

وقتی که آفتاب در آمد

و شب آنقدر خمیازه کشید

که اتاقم به اندازه ی تخت تنها کوچک شد

کسی در گوشم خواند

که من دوباره به دره باز گشته ام

و فراموش کرده ام به شقایق سلام کنم

و در بیداری از مرزبان عکس بگیرم

 

به بلندای دیوار فکر نکردم

سراسر مرز را

با برگ های سبز سپیدار پیمودم

روز را گرفتم که طعم بعد از ظهر یادم نرود

و دوباره طعمه ی غروب نشوم

از شب گذشتم که از قطار صبح جا نمانم

و نبینم که زمین

در تند باد کلمه از خجالت سرخ شده است.

فروردین 1390


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter