سیل و سنگر
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.gilani.com
فکر می کردم سنگرم کلمه ای بود
که در هیچ سطری نمی نشست
و زیر بار تنفس شروط نمی رفت
می شود دیوارها را بلند تر کرد
و برج ها را به زبانی نوشت
که خواننده با خیال آسوده به صبح برسد
و گلوله خجالت بکشد
فکر می کردم نگاهم بال پرنده ای بود
که به جنگل های فریبنده اعتماد نداشت
و به دورترین مقصد می خندید
دو باره همان صدای آواز را می شنوم
به گمانم که خواننده از پل گذشته باشد
با این همه فریادی که جاده ها را برداشته
اگر سنگرم را به پرنده نسپارم
و پرچم را بلند نکنم
کلماتم حریف درخت ها نخواهند شد
من احتمالا مثل باران بودم
و اگر سیل آسا نمی باریدم
دشمن از این جاده می گذشت
و با زبان من پل می ساخت
فکر می کردم که سیل سنگرم را برده
و من دیگر نمی توانم به کلماتم باز گردم
وقتی که خانه را به ماهی های قرمز سپردم
گفتم که اگر تنگ ناگوار را شکستند
به جلبک های آلوده پناه نبرند
که آب دریا همیشه باید آبی باشد
راه دور بود
قدمم با کتاب نمی ساخت
صدایم به بلندی های جاده نمی رسید
خانه به ماهی های قرمز اعتنا نمی کرد
و آفتاب نمی خواست
با سنگر قدیمی من مهربان باشد
فکر می کردم سنگرم کلمه ای بود
که با بال پرنده برای جنگل آفتاب می ساخت
حتی اگر دوباره قرار باشد از هوش بروم
خانه را به شب نمی سپرم.
آبان 1390