back

Print

Topto Chapter

شکارچی

فریدون گیلانی

gilani@f-gilani.com

www.f-gilani.com

 

شکارچی سوار قطار بود

شکارچی پشت دیوار بود

شکارچی خانه به خانه به تابستان تنه می زد

و به رسم یادگاری به گلدان ها می نوشت : برگ ریزان

شکارچی از درهای بسته عکس می گرفت

و برسردر لحظه ها ضربدر می کشید

خنده های شکارچی خیابان را می بست

دوربین شکارچی به اتاق ها خیره می شد

دکان ها منتظر خط قرمز بودند

 

زیر پوست می ایستاد

با شکوفه می افتاد

در شاخه قد می کشید

روی ساعت ها می دوید

ازعقربه ها می ترسید

راه را برشماره ها می بست

و از شب می گذشت که با مهتاب خلوت کند

 

رفتارش را به جویبار تحمیل می کرد

نگاهش را به غروب می پیچید

به امید برکه ای که در جغرافیای کویر گمشده بود

رمه ها را به افق می برد

رمه ها را به افق می دوخت

و برای آهوان

روی مه چشمه می کشید

که سراب را پنهان کند

و از آب های نازک می خواست

که بی محاکمه تسلیم سنگ شوند

 

شکارچی خیابان بود

شکارچی دیوار بود

شکارچی قطار بود

شکارچی با باران می بارید

-        با ابرجا به جا می شد

و در آفتاب به زبانی می خزید

که آسمان کمانش را باور کند

با باران به زبانی حرف می زد

که پنجره فکر کند شهر نفس کشیده است

 

شکارچی کنار ما بود

شکارچی در ما بود

شکارچی در دست های ما

از حصار می گذشت

شکارچی با دست های ما

تیرش را به کمان می گذاشت

شکارچی در فکر ما کمین می کرد

و در هر باغ و باغچه ای که آدم می روئید

به درخت ها می گفت که عاشق پرواز است

 

ما پرنده را دیدیم

ما به پرنده نگفتیم

که بر شاخه های درخت انتهای باغ ننشیند

ما به شکارچی خندیدیم

ما شکارچی را با حروف بزرگ نوشتیم

ما مسیر پرنده را به شکارچی نشان دادیم

 

وقتی قطار به این سرعت از کنار دیوار می گذرد

چه کسی می تواند عبور خیابان را

در تابستان ثبت کند

و به باران بگوید که بام خانه فروریخته

 

شکارچی قطار بود

شکارچی دیوار بود

شکارچی تابستان بود

کسی نمی خواهد باور کند

که شاخه ها به نگاه زمین تردید کرده اند.

 

خرداد 1389

 


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter