نامه
فریدون
گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
همیشه
می خواهم فقط بنشینم و نامه های تو را دوباره بخوانم
به من نوشته بودی که ابرها مدتیست سراغ جنگل را نمی گیرند
و شکارچی نمی گذارد پرنده برای خودش آشیانه بسازد
نوشته بودی که اگر مسافری از گرد راه برسد
کسی نمی تواند به بوسه هایش نگاه کند
و از آفتاب بخواهد که تن خسته ی او را صفا بدهد
نوشته بودی که کوچه ها غریب شده اند
و اجازه ندارند به عابران لبخند بزنند
همیشه
می خواهم فقط بنشینم و نامه های تو را دو باره بخوانم
نمی توانم قبول کنم که لا به لای کلماتت
به رسم همیشه پر از سپیده و غزل و صدای باران نیست
و آدم باید با احتیاط در سطرهایت راه برود
دلم نمی آید که از نسیمی بخواهم به طعم چشم های تو دست بزند
و خنده های مهربانت را
در آن همه شلوغی با خود به سفر ببرد
نمی توانم به این طرف دریاها دل بسپارم
و باز نگردم که بازهم با هم به جنگ باد برویم
نمی توانم در شب هائی که اصلا ستاره ندارند قدم بزنم
و دستی را به گرمی دست های تو پیدا بکنم
اگر میسر می شد در این همه تاریکی جواب نامه های تو باشم
و در سطر هایت مثل برگی تازه نفس بکشم
تمام مرزها را دوباره از پاشنه در می کردم
خیال می کنم از خاطرات تو باغی ساخته باشم
که با گل های این سمت آب نتوانم عاشقانه راه بروم
همیشه می خواهم که نامه های تو را
دوباره آنقدر بخوانم
که با صدای تو در خیابان های ایران سبز شوم
و با سپیده دم تو ابر و باران را به جنگل برگردانم .
اردیبهشت 1389