back

Print

Topto Chapter

مرگ بنفشه ها

فریدون گیلانی

gilani@f-gilani.com

www.f-gilani.com

 

من از بیابان نیامده ام

که شهرها را غربال کنم

 

ماه چنان در گذر است

که ابر جسارت غریدن ندارد

 

من به گذرگاه ها زنجیر نشده ام که شما

زمین تان را در من شخم بزنید

و مرا تا پاسی از زمان گذشته

در دره ها جا بگذارید که گرگ ها

بر آتشم آب بپاشند

و از این همه عشقی که در دل دارم

ضیافت و زوزه برپا کنند

 

به من نگوئید که تیرک ها جان ندارند

و همسایه های مرا

چنان بردار کرده اند

که مهتاب از تابیدن باز مانده است

 

ایستگاه های سرگردان شهادت می دهند که پیام ها را

از بام ها به اطراف ریخته اند

قرارهای ملاقات را به مفت فروخته اند

مرا بدون حضور شما به دیوارها پاشیده اند 

قطار را نگه داشته اند که مرزبان مرا سان ببیند

تمام سابقه ی راه را به باد داده اند

و چنان زیر روزهایم کبریت کشیده اند

که هوا پر از پیام مشتعل است

 

از پنجره جز بوی عطر تن تو نمی گذرد

بوی بهار را آتش زده اند

و عطرها را چنان به خاطرات مرطوب عادت داده اند

که هربار پنجره ای باز می شود

باغچه ای می پژمرد

و عابری می میرد

 

کوچه پر از ورق پاره ها و نگاه های سرد شده است

 

با این همه بنفشه که بوته بوته در باغچه کاشته ای

بهار نمی داند که چرا اینقدر کوچک شده

و هنوز بنفشه برگ نداده از نفس افتاده است

 

حتی اگر حوصله ی خزان

در اتاق انتظار سررفته باشد

و کسی نداند چرا بلند گوها را بسته اند

فصلی چنین متوهم

نمی تواند هوای غریبه را تحمل کند

و به روزی بیفتد که فرزندش را

به مرکز گل های عقب مانده بسپارد

 

اگر شما عادت کرده اید آنقدر عدد ها را بشمارید

که روز را

تنگی ی نفس در پیاده رو بیندازد

من نمی توانم چشم هایم را به روی خیابان ببندم

و نبینم که با بلندتر شدن طناب ها

قد آدم ها مدام آب می رود

و منتظر بمانم که کسی از پشت دیوار

مرا به تماشای مرگ بنفشه دعوت کند

 

اگر من این گل را زنده به مقصد نرسانم

گلدان فرسوده خود را باغچه می پندارد

و این خاک

فصل ها را بی حاصل از سر می گذارند

 

با این همه بنفشه که بوته بوته در سایه چیده اید

هوا چنان گرفته که شیشه ها ترک برداشته اند

و هر پرنده ای منتظر است او را به شاخه ای بیاویزند

چهار راه ها را چنان با طناب به هم بسته اند

که آفتاب جرئت نمی کند از مرز بگذرد

کوچه ها چنان باد کرده اند

که هیچ کس نمی تواند شب را تا صبح بشمارد

و چنان بخوابد که بد اخمی سقف

زبانش را بند نیاورد

و بر سرش خراب نشود

 

من از بیابان نیامده ام

که شهرها را غربال کنم

و به سوگواری بنفشه تن بدهم

از قول من به بهار بگوئید

که از کنار اتاق انتظار نگذرد

خزان منتظر است که ماه بگیرد

و ابری جسور به شهر بتازد

 

من از بیابان نیامده ام

که به سوگ بنفشه بنشینم .

خرداد ماه 1388


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter