عزم سفر
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
وقتی که باید بشنوی
گوش هایت را می گیری
و سوار ابری می شوی که هرگز نمی بارد
وقتی که باید بباری
با بارانی رفاقت می کنی
که زنجیره ای از کویر
قطره هایش را خشک کرده
و نمی گذارد از سال های عقیم بگذرد
اگر از باد پیاده شدی
یادت نرود که شاخه های جوان عاصی شده اند
و پائیز آینده از مدار خارج شده است
وقتی که باید ببینی
چشم هایت را می بندی
و نمی بینی که پل را شکسته اند و باید از رودخانه بگذری
نگاه کن که سنگ ها به آب شوریده اند
و ماهی ها منتظرند که در دست هایت بزرگ شوند
تابستان به سرزمینی رسیده است
که درختانش عرق نمی کنند
و آهوانش چشمه را گم کرده اند
هیچ برگی نخواهد روئید
مگر که تو عزم سفر کنی
و چشمه را
لابه لای صخره ها به آهوان نشان بدهی
به درختان تنومند اعتماد کن که این شب فریبنده است
وقتی که باید بوزی
گوشت را به روی کوچه ها بسته ای
و نمی خواهی ببینی که عشق
دنبال پناهگاه می گردد
به مسیرت چنان نگاه کن
که دیوارها بشکنند
و عاشقان مثل باران ببارند .
مرداد ماه 1388