پیغام
نیکی میرزائی
niki.mirzaei@hotmail.com
پیام
داد که پدر !
من
طناب دار را می بینم
کمک
! کمک !
در
اردیبهشت زایش و زیبایی
بر
دار می شوم
این
خواسته من نبود
با
شکوه ترین رویای من
بازگشت از جهنم بود
جهنمی که در آن
هزاران جوانه را درو کرده اند
بی
آنکه هیچ کس
گریه
های بی
پناه رنگ پریده شان را ببیند
من
طناب دار را می بینم
کمک !
کمک
! پدر
پدر!
نقاشی می کنم
ار
روی نا امیدی و بی حوصلگی
و
روزی
صد بار
صحنه
طناب ومسلسل و مرگ را به تصویر می کشم
سال
هاست که تصویری از عشق
بر
بوم نقاشی ام نقش نبسته است
اینجا جز مرگ ونفرت
خاطره دیگری در ذهن انسان ها نیست
شب
های بسیاری تا به صبح تلاش کرده ام
تا
در خصوصی ترین گوشه خلوت ذهنم
تصاویر زیبای عشق وآزادی را
عریان کنم
و با
لبخندی که دیگر با لبانم آشنا نیست
زخم
هایم را در آیینه شست وشو دهم
ولی
دست هایم
زیر
ساطور انتظار
قطره
قطره اشک هایم را پاک می کند
دیگر
هیچ چیز
اینجا
زیبا
نیست
و من
بیاد می آورم
روزی
را که
فشار
دست او
قلبم
را لرزاند
و
برق
چشمانش
حلقه
دارم شد.
خرداد 2009