|
دو قطعه
شعر از
کامران زارعی نیا
{ در جواب
سهراب : (( خانه ی دوست کجاست ؟ ...)) }
خانه ی دوست
کجاست؟
در فلق بود که
پرسید سوار :
آسمان مکثی کرد
و صدا زد سهراب :
رهگذر شاخه ی
نوری که به لب داشت افسرده
آن گل تنهایی
غنچه اش پژمرده
و صداقت دمِ
سلمانیِ اکبر پرش را چیده
و سر انگشت
؛ کنون باشد مشت .
کوچه باغان همه
خشکند و کویر ؛
ناله ی بوم در آنها
جاریست ،
و دگر خواب خدا
آشفته ،
زانکه در خاک خدا دگر آهنگی نیست ؛
و بلوغی ؛
سازی ؛
نغمه ی
مرغ شبآهنگی
نیست .
چشمه ی جاویدِ
اساتیرِ زمین خشکیده ،
و دگر ترس مات و
کدر است ،
شک در طول فضا
جاری شد ؛
کودکی کشته ی جنگهای
خیابانی شد ،
کاج ما نخل شد
و نخل بسوخت ،
لانه ی نور فرو
ریخت به باد ،
نطفه در تخم بخشکید ؛
دگر جوجه نشد ،
جوجه اما ؛
اسیرِ دمِ اهریمن شد ،
و مسافر در
راهش گم شد .
***
من امّا می
گویم : ... ،
سهراب !!! ...
زاغه ی دشمن
کو ؟
تا که با گرز
گران ؛ بر سر و سقفش کوبیم ،
و بدانیم !
ضحاک هنوز ؛
روی البرز بر آن کوه سپید ،
در دیاری که
جماران نامند ؛
فقه می خواند ؛
و نماز جمعه .
این شعر در
جواب سهراب سپهری است.
شعر دوم :
( زندان )
به سراغ من اگر
می آیید ! ...
کنج زندانم !
کنج زندان جایی
ست ؛
کنج زندان ؛
سلولها پرِ آدمهایی ست ؛
که خبر می برند
؛ از هر نفسی که برآید از دل .
آه ! اینجا
ممنوع است ،
فکر اینجا مرده
،
مغز هم ! بارِ
اضافی ست ؛ به سر ،
کمرم گورِ خری
را ماند ؛
که خطوطش قرمز گشته ،
کفِ پاهای من
از مالشِ یک سیم ؛
متورّم شده است ،
ناخنِ شستِ چپم
ترکم کرد ؛
کتف من !
جایِ خودش را گم کرد ؛
چشمِ من !
رنگِ بادمجان شده است ،
بینی ام هم
عملی ست ! ...
با نوازش پهن گردیده زیاد ،
خبری نیست از
باد ؛ اینجا !
آسمان سیمانی
ست ؛
آفتاب هم برقی ست ؛
نانمان هم آجری ،
دگر از خویش
خبر نیست مرا ... !
من نفهمیدم
سایه را کِی بردند ؟
و خدا کِی رفته ؟
من ندانستم !
انسان کیست ؟ ...
انسان چیست ؟
همه اینجا
گوسفندی شده ایم !!!
همه در کاخهایی
چند قدمی ؛ تنهاییم ،
نوکران ! آب و
غذا می آرند ،
و به فرمانِ من این
قفل را می بندند ،
من نفهمیدم !!!
کِی شاه شدم ؟
من ندانستم !!!
(( بیگانه )) چرا اینجا نیست ؟ ...
از وزیرم
پرسیدم :
تا طلوع (( دار )) چند ساعت مانده ؟
او به من گفت :
(( آخرین فرمانت )) چیست ؟
***
به سراغ من اگر
می آیید ...!!!
کاخِ من یک قدم
است ،
و درش هم سنگی
ست ،
تهِ گورستانم
!
تهِ گورستان
جایی ست ؛
که در آن سنگها بی نامند ،
و در آن قطعه ی
خاک ؛
اوجِ رأفت و
عَدالت ز فرامینِ ولایت جاری ست .
به سراغِ من
اگر می آیید !
شاد و خوش چهره
بیا ؛
مست و بشّاش
بیا !
تا مبادا که ولایت ؛
خوابِ راحت
برود .
|