( کاش ... )
کامران - زارعی
نیا ( ترانه )
مهر چونان ماه است وماه چون
شبح
آهسته می خزد ماری درون
سینه ام
که انتقام
نسل ها را بگیرد
به گناه چندمین پشت
،
تازیانه ها
فرو می آیند .
پتک بر سرمان
فرود آمده
و میخ ها در کف
پا
چه کسی را می
خوانند ؟
آی بره ها ی گمشده در صحرا
،
پیر ژنده پوشتان نک در
کاخ است ،
دژم خو و ضحاک گون،
زهد فروشی بی شرم
؛
که پیاله به خون جوانان
رنگین می کند.
های کشتی
شکستگان ِ توفان ِ بلا ،
به انتظار کدامین
پری نشسته اید ؟
مهر وماه هم تا گردیدند ؛
اینچنین فرفره وار به گرداب فرو
نرفته بودند .
پشتِ در ِ خیال به انتظار ِ
سرابی و نه بیش ،
که در سکون ِ خویش ؛
غریبانه به غزلواره
نشسته ایم .
غربت ِ عمیق ِ اندوهی چنان
دهشتناک
که چاه ِ خشکی در
دل ِ کویر،
به حالم می گریست .
کفارۀ هزاره چه سنگین
است ومحنت زا ،
پشتم
چون درختی که گرفتار توفان است
خم
شده
دینگ ، دانگ ، دینگ
،
صدای ناقوس می
آید
کاش صدای مرگ ِ
هزاره باشد
کاش مردگان به ضیافتشان دعوتم
کنند ،
کاش
...
کاش ...