زندانی سیاسی
نيكی ميرزائی
به عسگر، فریدون ، فرخ و ...
حدیث بیداری
کبوتران آزادی
ترنم ترانه های من
است
من
تنم را به خورشید
داده ام
شب در رکاب سایه
گسترعشق بلندم
ماه را همسفر می
خواند
من کویر یاُس را
با موج پر تلاطم و
سبز عاطفه
آبیاری می کنم
من درختی
از ستاره های سرخ
آرزو می کارم
تا برگ هایش تمامی
آسمان را
سبز کند
و ریشه اش تا خاک
خسته ی ماه بدود
من از پشت دریچه
های غروب
ترانه خوان سکوت را
فریاد خواهم کشید
و پرچم بهار را
فاتحانه به کوچه
باغ خانه
بر خواهم افراشت
من
زندان ظلمت سرزمینم
را
با میخک های جسور
شست وشو خواهم داد
من
روزهای بلند بی
آواز شهرم را
بر فراز سپیدار های
فتح خواهم افراشت
من
طلسم جادوئی آشیانه
ی خونین را
در آبشار نور خواهم
انداخت
خواب مرداب را
خواهم آشفت
بغض دیوارها را
خواهم شکست
و ستارگان بیداری
را
در باغ نقره ای وطن
خواهم نشاند.