باروت سال زندان
کامبيز گيلاني
به زندان
سلام نمي گويم
من آزادم
سالي
که نو مي شود
بوي چشم هاي منتظر را
تا قلب روز
به کبوتر
نشان مي دهد
زنداني روزهاي بي پيکر
در اوج تلخي
با گلويي پرتيغ
فرياد مي زند:
هان!
زندانيان از پا در آمده
که خويش را
بي گزندي
به دست فراموشي
به خواب مرگ
وام داده ايد،
من آزادم!
واي برشما!
درختان
بي برگ اند
درختان بي برگ برهنه
نفس مي کشند
تا بهاري ديگر
به بار بنشينند
اي آدميان بي بهار
از کدامين آب مي نوشيد
که اين چنين
اسير،
خاک را
به اشتباه گرفته ايد؟
کسي مي آيد
با دامني
به خون غلتيده
کسي
که
تو
مدحش را بگويي
همين!
کسي
که
التيام وجدان زخمي توست
کسي
که
دستهايش
صليب عشق
و
آزادي است
راهش
شکست ترديد
و
آرامش دروغين
است
کسي که فريادش
خواب از چشم مي ربايد:
از چشم ياور انسان
به شوق
از چشم خصم آن
به ترس.
سال
نو مي شود
سال خوش باوران
آنان
که
در زندانند
در قفس هاي کوچک خويش
سال اما
هرگز
نو نمي شود
اگر
دل آزاد انسان را
پشت آن
به رگبار مي بندند
سرش را
از تن
قلب را
از سينه
و
بودن را
از دليل
جدا مي سازند
باري
زمين
از برف پوشيده است
در اين سوي جهان
آسمان را
با خانواده ي باروت
به خنده در آورده اند
دريغا
که آنسوي اين نمايش زيبا
باروت
قلب انسان را
ريش ريش
مي کند
و
فرياد زنداني
به زور زنداني
به سختي
به گوش دلهاي خفته
مي رسد
دلهايي
که روز را
فراموش کرده اند
و
شب را
به سال
مي چسبانند
تا
آفتاب را
کسي
به يادشان نياورد
کسي
که
دست و پايش
در زنجير است
کسي که
آب را
به پاس روزهاي آزاد مي نوشد
من
آزاد نيستم
که چشم
به آسماني ديگر
دوخته ام
به آسماني
دور از اين همه غوغا
که روزگار را
با خيالي آسوده
به منزل
برسانم
من
آزاد نيستم.