خنده ي آزادي
کامبيز
گيلاني
وقتي صورت گل را
با هواي تازه
از صخره ي استخواني ي راه
با خود کشاندي
وقتي پاي هر جوخه اي،
که دستي عشق ستيز
انسان را
تاريخ در تاريخ
واژگونه
بر پيکر هستي
حک کرده است،
با خون خود
فرياد کشيدي
وقتي
ستم را در قلب زخمي ات
باور نکردي
وقتي
با هر راهزن خوش زبان
که پيش رويت
با هزار شگرد و فتنه،
که
روز را
قصه مي پندارد،
انديشه ات را
تقسيم نکردي
و
پرچم روزگار سپيدي را
به تاريکي
نبخشيدي
وقتي سوختي
در آرزوي ديدن صبح صادق
که پيش رويت
بي شمار
به سرقت رفته است
وقتي
قلبت دو تا شد:
يکي
پر از حسرت گذشته اي
گذشته
در دريغ و آه
حالي
پر از ترديد آينده
آينده اي
همنشين مرگ
وآن ديگري
قلبي
که از خاکستر ستم
سر برآورده است
و
با کوله اي
پر از جنگل
پر از شکوفه و شادي
زندگي را مي جويد،
قد
خواهي
کشيد
قدي
که تا آفتاب
چشم
مي شود
چشمي
که خورشيد را
از پشت هر ابري
باز مي شناسد
وقتي
زنجير ترديد را
از پاي خسته ات
گسستي،
رفيق پاي زخمداري مي شوي
که چشمش
به اميد عبور تو از خويشتن
بازجو را
يک روز
يک شب
يک لحظه بيشتر
تاب مي آورد
وقتي
که قد کشيدي
تا از درون خاکستر خويش
جهان را
دوباره بشناسي،
عشق
مي شوي
عشقي
پر از زمين
پر از آسمان
پر از ستاره
عشقي
که از جهان پر از زندگي
دسته گلي
مي سازد
براي
خنده ي آزادي.