زندگی ...
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
ادامه می يابم
مثل ساقه ای كه می
خواهد به نور برسد
مثل فاصله ای كه
كوتاه تر می شود
مثل مسافری كه از
جاده می گذرد
مثل لبی كه برای
شكفتن باز می شود
و خانه را به بوی
سمبل عادت می دهد
بزرگ نمی شوم
مثل زمينی كه به
كوتاهی نخستين ديدار است
مثل ملاقاتی كه به
كوتاهی آخرين ديدار است
و هيچ شعاری را به
من تحميل نمی كند
روزهايم را باز می
كنم
شب هايم را می بندم
و مثل دانه ای از
خاك در می آيم
به زنگ ساعت گوش
نمی دهم
به جشن تولد نمی
روم
و هيچ وقت كنار شمع
نمی نشينم
كه بادی خاموشش كند
هرچه قد می كشم
از اين دريا بزرگ
تر نمی شوم
من اصلا سفر نمی
كنم
كه از هيچ قطاری جا
بمانم
و تو را در
ايستگاهش گم كنم
من از تو ياد گرفته
ام
كه از ديوارهای
بلند بپرم
هرچه باد بگيرد و
باران ببارد
بدون چتر كنار ساحل
راه می روم
باران گيرمن
كلمات عاشقانه ای
است كه ملوانان
به آب می ريزند
مثل تو می مانم
مثل تو می خوانم
و آنقدر تنم را به
جوانی جويبار می آرايم
تا به رودخانه برسد
و به دريائی بريزد
كه به اندازه صدا
قد كشيده باشد
و به وسعت جنگل
جوان مانده باشد
از آن ماسه آنقدر
در جيب ريخته ام
و از آن چشم ها
چنان غروب را
پركرده ام
كه می توانم مثل
موج
از اين ديواره ها
بگذرم
و بازهم با ديروز
همسفرشوم
ديريست كه روی
فاصله خط قرمز كشيده ام
و هر لحظه می توانم
با فردای تو
عاشقانه در ساحل
قدم بزنم
و بازهم از كوه عكس
بگيرم
اگر تو از آفتاب در
آمده باشی
من از اين ابر
مثل نگاه تو می
گذرم
و تاريخ تولد دريا
را
از شناسنامه ام پاك
می كنم
هر چه صبح تندتر
بيايد
من از قدم هايش
تندتر می روم
چندان كه آب های
جهان از من بگذرند
ستاره ها در من به
رقص در آيند
و روزها باور كنند
كه من مثل ساعات
ملاقات
با موج قد می كشم
و در خليج زيبای تو
آفتاب می گيرم
اگر می خواهی با من
آشتی كنی
تنت را مثل غنچه
باز كن
بهار می خواهد لبت
را دزدانه ببوسد
گمان نكنم اين ميله
ها
بتوانند پرنده را
در قفس نگه دارند
و شناسنامه دريا را
باطل كنند
هرچه قد بكشم
و بگذارم كه پنجره
شمع را فوت كند
از اين دريا بزرگ
تر نمی شوم
بيا كه دوباره
ببينمت
برای ديدن تو
من امروز صبح به
دنيا آمده ام
و ديروز با بهار
متولد شده ام .
فروردين ۱۳۸۷