زبان پل
فريدون گيلاني
gilani@f-gilani.com
با هجاي كوتاه مي خنديد
فاصله ها را
بدون واسطه در خانه پناه مي داد
با قدم هاي تند مي گريست
دنبال شب مي دويد
كه گل بهانه ي صبح را نگيرد
هرچه با بهار راه مي رفت
بزرگ تر نمي شد
پله ها را تند مي پيمود
كه دستي از دور به خيابان نشانش بدهد
هرچه به ساقه ها مي پيچيد
به آفتاب نمي رسيد
هر چه با شاخه حرف مي زد
پرنده اي پر نمي كشيد
پلي چنان بلند و قديمي
نمي دانست با خنده هايش كنار بيايد
يا در آن همه گريه بشكند
بايد خودم را به آخرين كشتي برسانم
قرار است دريا را
شبانه از كوير بترسانند
آخرين باري كه هجاي محزونت از كناره
گريخت
هيچ پرچمي را نديدم كه زبان به شكايت
بگشايد
و در دست باد
به صداي تو اعتماد كند
مسافران چنان با شتاب پياده شده اند
كه قطار
در مزاحمت شب
تنها مانده است
قدم به آن تندي
از هجاي تو محروم مانده است
نگاه تو شايد زبان پل را باز كند
دست تو شايد شب را كنار بزند
معلوم نيست كه باز هم كارواني از اين
تنگه بگذرد .
دي ماه ۱۳۸۶
www.f-gilani.com