ستاره و آن همه
سال ...
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
در انتظارت ايستاده بودم
كه قصه از من گذشت
بامی به بلنداي گريه هاي تو
در خلوت اتاقم نشست
و كلماتش را
در سال هايم به جا گذاشت
جنون كوچه را از دو سمت بسته بودند
خاطره راهوار نبود
و حرف هاي بازمانده از محل ملاقات
چنان ناهموار بودند
كه لبخند تو از در نمي گذشت
ستاره اي در دستم بود
كه به جاي گل به سينه ات بزنم
كسي كه عشق را در كوچه ها دنبال مي
كرد
و شرط مي بست كه تولد تو نزديك است
بالت را چنان شكسته بود
كه ديگر به هيچ شاخه اي اعتماد نمي
كردي
كتابي از چشم هايم عبور مي كرد
كه به نام دست هاي تو
به وزيدن نسيمي اميد بسته بود
پله اما چنان برمن شوريد
كه هيچ رهگذري از وساطت حرف نزد
و هيچ سطري
فاصله ام را با تو پرنكرد
همه ي شهر را مي گشتم و سنگفرش
جاي پاي تو را نشانم نمي داد
گرم پوشيدم كه سرد ببينم
سرد خنديدم كه گرم بخوانم
نمي دانم آن همه آهنگ را
در كجاي محله آتش زده اند
نه صدايت را مي شنيدم
نه به سقف نگاهت بوسه مي زدم
با ستاره به خانه برگشتم
عجيب بود كه گلدان هاي شكسته
شكفته بودند
و غنچه هاي قرمز
باز شده بودند
در انتظارت ايستاده بودم
كه پله ها برايم قصه مي گفتند
و سال هاي گذشته از من عكس مي گرفتند
من بازهم به انتظار پرنده
هر روز صبح به برگ ها سلام مي كنم
و از خاك گلدان سراغ تو را مي گيرم .
بهمن ماه۱۳۸۶