back

Print

Topto Chapter

حماسه شما

فریدون گیلانی

gilani@f-gilani.com

www.f-gilani.com

بختیاری می رقصید

    مثل پروانه به آتش می زد

    مثل سمندر

    با قامت برافراشته می تاخت

 

قشقائی كوچ می كرد

پهلوان به دشمن می پیچید

    مثل همیشه تندر بود

    در پیچ و خم راه مثل دیروز می جنگید

    و در آستانه فردا

    یالش را چنان می گشود

    كه « برنو »

    از نو در آفتاب برق می زد

 

ایلامی كوچ می كرد

مشت بر آینه می كوفت

قطار فشنگش را

در آخرین پلی كه به آب نهیب می زد

به رودخانه می آویخت

و با ایل شاهسون

نگاهی را كه در آب شسته بود

به تنه ی كوه مشكین شهر می پیچاند

و با وسعت « خیاو »

مثل باد در كرانه های مغان می راند

 

در فاصله ای

همه با هم دست می زدند

در خطی

همه با هم پاك می شدند

و دوباره بركاغذ می نشستند

در زبانی

همه با هم

به كلمات فریبنده پشت می كردند

سواران چابك

در جنگلی به پهنای طالش می راندند

كه درختان كهن سالش را بریده بودند

و بارانش منتظر بود

كه با خاكِ زیر و زبر ائتلاف كند

 

می رفت و دنبال شعری می گشت

كه از خط ممنوع گذشته بود

و به جاده های قدغن می شورید

در بیابان

سراغ چادرهائی را می گرفت

كه تیرك هاشان را

به زبان كوفی به زمین كوفته بودند

رنگ سیاه

در اندام آن همه صبح زبان باز كرده بود 

 

در خیابان شكار می شد

در شعله های اهواز می سوخت

و چیزی نداشت كه در كردستان

با نان تاخت بزند

 

« عظیم » هنوز در خرمشهر چشم به راه است

  گاهی به خاك می افتد

    گاهی از مشتی خاك

    تقاضای وام می كند

« عظیم » پیامت را شبانه در شهر می چرخاند

« عظیم » صدای انفجار را به سفره می برد

كه دخترانش به نورافكن های بصره نگویند آفتاب

 

شهر

از این سمت تصویر

تا انتهای دغدغه ی آب سركش

صدای بال خواب راهم نمی شنود

هجوم « دایه دایه ... » امانش نمی دهد

كه رد پای تو را بگیرد

و از كپه های شن بپرسد

گل سرخ در كدام باغی می روید

 

موج و تصویر

لایه در لایه به ایل زده اند

صدائی در كوه نمی پیچد

سواران را به شب آویخته اند

آن كه ابر را

در ركاب باران به زیر می كشید

همیشه فكر می كرد

باید زبانی مانده  باشد

كه هنوز منتشرنشده است

و باید كتابی در راه باشد

كه كمرگاه البرز را می شناسد

و جاده ها را

در قدمش تكرار نمی كند

 

بختیاری می رقصید

قشقائی می خواند

دستش به ماشه ی صبح بود

با ایل شاهسون كوچ می كرد

در خیابان شكار می شد

بر پشت پل های كهنه می نشست

هی به مركب می زد

و در بلندای كلماتش كمین می گذاشت

 

اگر این رودخانه امانت دار باشد

و بی واهمه با قطار فشنگ حرف بزند

گرد و خاك ایستگاه را پاك كنید

لشكرشقایق به شهر نزدیك شده است

 

ما از این هوای مانده می گذریم

درخت های قدیمی

دوباره به فكر پرنده افتاده اند

و در هر شاخه ای

آشیانه ای دیگر ساخته اند .

مرداد ماه ١۳۸۷

 

back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter