در مصاف شب
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
اینان که سنگ ها را
شکسته اند
و تو را
در تراکم خاک های
نابینا
به نام واهمه تحقیر
می کنند
ریشه ها را در
جریان آب نمی بینند
و تنفس زمزمه ها را
نمی شنوند
آنقدر صدایت کردم
که تنم در مصاف شب
از نفس افتاد
و زبانم چنان گرفت
که در بیان در آمدن
گیاه فرو ماند
در ملامت تصویری
که تن به هیچ قابی
در نمی دهد
به کدام دیواری
پناه ببرم
که از خواب هایش
برای من قفسی تازه
نساخته باشد
اگر از کنار پنجره
ات بگذرم
نمی دانم به اتاق
بی گلدان چه بگویم
و از آن همه آفت
چگونه عکس بگیرم
که زیر تیغ جایزه
جان نسپرد
وقتی که معماری حرف
هایت را فراموش کرده ام
و دغدغه ی ترس هایت
رهایم نمی کند
از این دهلیز بی
خرد
که مرا به آتشفشان
برده است
چگونه بخواهم که
مسافرانش را
از پنجره به بیرون
پرتاب نکند
و ازاین خواب سنگین
برخیزد
آنقدر صدایت کردم
که چهارراه ها را
بستند
و چنان بغض را در
گلویت شکستند
که راهزنان باغ ها
را محاصره کردند
و پارک ها را به
آتش کشیدند
که دیگر هیچ عاشقی
در خیابان راه نرود
و هیچ زنی نگوید که
دلهره هایش را
به نعره های شبانه
نخواهد فروخت
آنقدر صدایت کردم
که آفتاب غروب کرد
و خانه ها
در کوچه خط زنجیر
بستند
باید این آهنگ خسته
را
در جریان اندامم
کوک کنم
پل ها منتظرند که
تو از رودخانه بگذری
آنقدر به شبنم
اعتماد کرده ام
که غنچه رویش را از
من بر می گرداند
و هیچ ابری از این
خطه نمی گذرد
صدایت را می شنوم
نگاه کن
درها برای ورود تو
باز شده اند .
تیر ماه ۱۳۸۷