فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
رعد و برق
رفتارت را برداشتم
بدون واهمه راه
افتادم
و از صمیم دل
با خنده های دره
صفا كردم
رعدی
زد و بندرگاه به خاك افتاد
برقی گرفت و راه از
رفتن باز ماند
من در آن پله نیستم
كه به ابر بپیوندم
و به دره بگویم كه
صبح زخم برداشته است
دستت را گرفتم كه
شاید به مرحمت نامت
از خیابانی بگذرم
كه دو سمتش به آتش
آغشته بود
باد نمی گذاشت
مزاحمت موریانه دست
بر نمی داشت
مه از آن هوا كنار
نمی رفت كه برق نگاهت
راهم را بگشاید
چراغ سبز نمی شد
اشاره ی من
به نیم نگاهی قندیل
بسته بود
تا به آستانه ی
چشمت می رسیدم
سالنامه ورق می
خورد
و بر دلت عددی می
نشست
كه پر از آیه های
كهنه بود
قدمت را به دوش
كشیدم
كه از این مهلكه
بگذرم
و پریشانی هایت را
به در ببرم
تیری چنان برشانه
ام نشست
كه غنچه ها جمع
شدند
و غزالان گریختند
باید این بندر را
از مه در آورم
و آخرین بوسه ات را
در دشت ها یله كنم
كسی در آن سوی
خیابان منتظر است
كه از لبهایت عكس
بگیرد
و با نوازنده ای
در هوای گرفته قرار
بگذارد .
آن قاب كهنه ، این یال سنگین
هوائی خوردم
سری به باغچه زدم
زبان تشنه ام را
به برگی خیس
چسباندم
سیاست كلماتم را
وزن كردم
و به ناگهان شنيدم
كه یال سنگین جهان
غرید
و شبنم به صدا در
آمد
كه عشق متهم است
در این روزگار
چروكیده چه می گذرد
كه تو در فاصله جا
مانده ای
و هنوز نمی دانی كه
بیان وسعت آسان نیست
مگر آن كه از چراغ
قرمز بگذری
و دانه ای دیگر در
این خاك بكاری
حالم از این حرف
های بزرگ می گیرد
و فكر می كنم دهان
های بزرگ
دنیا را كوچك كرده
اند
و بچه ها نمی دانند
به كدام تخته ای بنویسند
كه این كلاس ترك
خورده مبصر نمی خواهد
اگر تو هر روز به
درختی دل می بندی
كه ساقه هایش را
كرم خورده است
من فكر می كنم كه
هنوز هم
می شود آهسته سیب
را فهمید
و با بوته ها خلوت
كرد
در باغی كه از ترس
باغبان خواب ندارد
درخت به آن بزرگی
را تكاندم
بجز مشتی روز كهنه
و ابروانی كه پرنده
را می ترساندند
چیزی به زمین نمی
ریخت
آسمانی چنین دل باز
علیه تورم اعتصاب
كرده است
و ابر نمی داند از
كدام گوشه ای ببارد
می شود این هوا در
من پناه بگیرد
و رفیقم دو باره به
مرغان دریائی نان بدهد ؟
آنقدر به هیجان در
آمده بودی
كه با عبور از
اندام خود
می خواستی به جای
نان
منقار آن همه پرنده
را
با چراغ سبز روشن
كنی
سیاست كلماتم را گم
كردم
یال سنگین جهان خم
شد
هوائی خوردم
سری به باغچه زدم
زبان تشنه ام را
به برگی خیس
چسباندم
و از آن قاب كهنه
در آمدم .
نامه ای به امتداد
شبانه مرا بر آن
داشتند
كه غزل را در خانه
پاره كنم
به هیچ حصاری نگویم
كجای كوه ترك برداشته
و چرا كسی در این
همهمه فریاد نمی كشد
شبانه مرا به آبی
انداختند
كه از هیچ سمتی به
خشكی نمی رسید
و صدایم در نمی آمد
كه بگویم
باران را باز داشت
نكنيد
دانه دیگر به زمین
دل نخواهد بست
هر دو سوی محل
ملاقات من با تو
پر از تمشك های
وحشی شده است
چگونه به امتداد تو
نامه بنویسم
وقتی كه صورتت
به جای خنده می
نویسد خار
و به جای جاده خود
را می پیماید
شبانه مرا بر آن
داشتند
كه آن همه تیغ به
هم بافته را
در شعرهایم به
گیسوان تو تشبیه كنم
اگر بخواهم به این
ساعت ها گوش كنم
و دل به سوت كشتی
های غریبه ببندم
دیده بان
برج را برسرم خراب
می كند
شبانه به كوه زدم
كه چشمه را پراز
غزل كنم
و به غزال بگویم كه
بوسه ای به بزرگی دنیا
محرمانه با آهو
قرار گذاشته است .