دو شعر
مرداد ١۳۸۷
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
اين رسوائی كه شمائيد
اغوا كننده تر از
تو ندیده ام
كه در آب های آرام
پارو بزند
و چنان شرزه بغرد
كه تو گوئی از
دریائی توفانی گذشته است
شب از این تیره تر
نمی شود
كه فانوس بی مقدار
خود را در آسمان
ستاره جا بزند
و رنگ سرخ را
در قاب سیاه
به آهنگساز بسپارد
اگر آن نیمه ی دیگر
چهره ات را هم
با غمزه های دوره ی
نا مانوس بپوشانی
من به شعرهای دو
پولی نگاه نمی كنم
و به گیسوان مصنوعی
نمی گویم خرمن ماهتابی
از این جبال
بدكردار زنانی گذشته اند
كه با كلمات
فریبنده ی تو
عرق صورت شان را هم
پاك نكرده اند
اغوا كننده تر از
تو ندیده ام
كه به راهزنان چشمك
بزند
و در جشنواره های
تشریفاتی
به صاحبان خانه
خوشامد بگوید
*
خطای شما در این
است
كه حتی از كنار
پرچین با احتیاط می گذرید
و به مردم می گوئید
كه دیواری را فرو
ریخته اید
زیان شما در این
است
كه غرش رعد را نمی
شنوید
و خیال می كنید
فریاد ها
به اشاره ی شما جا
به جا می شوند
و مردم با پاروی
شما موج را می شكنند .
چراگاه
چشم های راكد
دستم
دیگر عاشقانه به شب
نمی نگرد
طبر آنقدر تند فرود
می آید
كه عشق در انتهای
خانه مخفی شده است
قلبم
دیگر برای كسی نمی
تپد كه از آن همه غرور
تپه ای شنی ساخته
كه هر سمندر چموشی
از آن بالا برود
و به جارچیان بگوید
سواد خانه شان را
سراب می بینند
و خیال می كنند
آینه زایشگاه مردگان است
من این آفتاب را
جدی نمی گیرم
و چشم بر ابرهای
پراكنده نمی بندم كه تنم را
به سایه عادت داده
اند و وطنم را
به چراگاه چشم های
راكد برده اند
*
چیزی نمانده است كه
قطارم به مقصد برسد
با نگاه ترمز بان
كوپه های قطار پر
از آدم هائی شده است
كه از اندام شان
نسیم می گذرد
و حضورشان با نفس
صبح جان می گيرد
چشمم دیگر عاشقانه
خواب نمی بیند
دستم
از آن همه مرز
مسلح
محرمانه به درون
خزیده
سرزمینی به وسعت
مهتاب
به ساقه ای چشم
دوخته
كه برگ را می فهمد
و معبر حزن انگیز
را چنان می گشاید
كه بند از پای عشق
باز شود .