همهه بازگشت ...
فريدون گيلاني
gilani@f-gilani.com
به دانشجويان عهد
آهنگي ديگر
نمي خواستم از خياباني بگذرم
كه از هر پنجره اش به پرنده شليك مي
كنند
و عابران زبان پرنده را نمي فهمند
شهر را هلهله ي توفان برداشته است
بر آمدن صبح را
در بيداري به درخت بسته اند
و از تن آدميان كبريت ساخته اند
ديوارها نمي دانند برسر اعلاميه ها
خراب شوند
يا شكافي براي عبور پرنده باز كنند
شاخه ها چنان خم شده اند كه باد
جشن زمستاني گرفته
و موج
به صداي بلند پا مي كوبد كه شن به
زبان آيد
مي خواستم به زبان زنده اي حرف بزنم
كه ديوارها بدانند با هيچ نگاهي پاك
نمي شوند
و بستن راه لبخندهاي باران
پنجره ها را
تكثير مي كند
صداي قدمت را از دور مي شنوم
كسي دليل آمدنت را مرور نمي كند
من بر پا نمانده ام كه سوگوار عشق
باشم
و ببينم كه عابران به پرنده پناه نمي
دهند
اگر بتواني پنجره را ببندي
و خانه را جا به جا كني كه ديده بان
پرواز را به خاك نيندازند
كوه چنان قد مي كشد كه عشق
بتواند آزادانه پر بكشد
و كوچه ها را پر از همهمه ي بازگشت تو
كند
اين آخرين ترانه ي عهد باران نيست
ابري را كه من مي بينم
به اين پرده سياه كبريت مي كشد
و غنچه ها را چنان باز مي كند
كه تو از شكفتن نترسي .
دي ماه ۱۳۸۶
www.f-gilani.com