دوباره گل سرخ ...
فريدون گيلانی
Gilani@f-gilani.com
چاره اي نداشتم
بايد اين مسير را آنقدر مي رفتم
كه برگي
چيزي به من بگويد
سنگي
به عشق طراوت به صدا در آيد
قدمي
براي تماشاي تو بلرزد
گونه اي
از شنيدن « دوستت دارم » سرخ شود
باغ ها را
دوباره گل سرخ در آغوش بگيرد
و شاخه اي به من نگاه كند
جنگل آنقدر تاريك شده بود
كه درخت ها به هم شليك مي كردند
و شب از ترس مي لرزيد كه مبادا به چشم
های تو
چشم بند بزنند
دختران ساده دو باره باور كرده بودند
كه چراغ همسايه به عشق فكر مي كند
و عابران
مي توانند دست شان را در روزنامه
بشويند
از آن دريائي كه هميشه بلند مي خنديد
و هر روز صبح
اندامش را به غمزه در ساحل يله مي كرد
فقط زمزمه اي به جا مانده بود
كه از راه رفتن عاشقان عكس مي گرفت
و شن ها را به شهادت مي طلبيد
كه خانه ويران شده است
چاره ای نداشتم
بايد مي رفتم
قطره هاي شبنم
شب را گم كرده بودند
و اصلا گلي نمي ديدند كه بر آن
بنشينند
راه رفتنت را مي ديدم
حتي به هشدار شاخه ها هم گوش نمي دادي
به من بگو كه آن فانوس كوچك
چگونه مي توانست به مصاف آن تاريكي
برود
چاره اي نداشتم
بايد مي رفتم
آن همه آدم
كوچه ها را معطل خود كرده بودند
و چنان راه بنداني از خود ساخته بودند
كه خيابان ها مخفيانه مويه مي كردند
آن همه آدم
پنجره را بسته بودند و پرده را كشيده
بودند
مبادا كه نوري به گلدان شان دست بكشد
و به ساقه ها بفهماند كه خاك شان
آلوده است
چاره اي نداشتم
بايد مي رفتم
شهر چنان شلوغ شده بود
كه هيچ سلامي به مقصد نمي رسيد
هيچ پيامي به در نمي زد
و بوسه ها چنان مي ترسيدند
مبادا كه خيابان
شبانه بشكند
اگر سپيده به تاخير عادت كند
شبنم را بايد از لب هاي شما بچينم
و مسيرم را
به سمت صداي شما تغيير بدهم
مگر كه باز هم باغي
عاشقانه گل سرخ بزايد
چاره اي نداشتم
بايد اين مسير را آنقدر مي رفتم
كه برگي
چيزي بگويد
و شاخه اي
به اين شب تاريك بشورد .
پانزدهم ديماه
۱۳۸۶