با رنگ چشم تو
...
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
نمی دانم چرا اين لحظه از عبور تو نمی
گذرد
هر بار كه به پشت پنجره بر می گردم
هنوز می بينم كه هر دو چشمت مي بارند
و به قهر از جا برخاسته اي كه بگوئي
ديگر به آشيانه باز نمي گردي
و ديگر بر
اين شاخه نمي نشيني
صندلي
هنوز رو به روي من خالي است
و رودخانه نمي داند از پيچ من بگذرد
يا به جاي خالي تو نگاه كند
نمي دانم چرا اين گلدان از تو بزرگتر
نمي شود
و خانه به رنگ چشم هاي تو در نمي آيد
ديشب
همه مي گفتند كه سالي ديگر آمده
امروز
هوا چنان گرفته كه برگ ها بلا تكليف
مانده اند
نمي دانم چرا دستم به خنده هايت نمي
رسد
و اين لحظه از آمدنت خبر نمي دهد
هر روز به اين برگ ها دست مي كشم
هر روز به رنگ چشم هاي تو حرف مي زنم
مثل اندامت پرده را كنار مي زنم
و به باران چنان سلام مي كنم
كه شايد تو را دوباره ببارد
گلدان چنان تكراري شده است
كه ديگر بامن راه نمي رود .
اول ژانويه 2008