صدای خميده
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
مثل خودت نيمه نيمه
راه می رفت
و يالش را چنان باز
می كرد
كه غروب برای خسته
كردن من
در اين سو و آن
سويش اردو می زد
هر وقت به تنه اش
دست می كشيدم
چنان به من تكيه می
داد
كه تو گوئی مهربانی
جوانه زده
و خواب شبانه ات
با من يگانه شده
است
نمی دانم چرا به
آغوشی اعتماد كرده بودم
كه يكسره اندامم را
می فرسود
و سپيده دمم را می
ترساند
بهار كه می شد
خميده برگ می داد
در فصل های سرد
خميده برهنه می شد
و هيچ فكری حريف
ساقه هايش نبود
مثل خودت
امسال خاك را می
پذيرفت
سال ديگر آفتاب را
پس می زد
و در گذشته ی من
چنان شاخ و برگی می داد
كه هر چه می گشتم
راهی در منظر نبود
كه به قامت غمزه هايش برسد
درخت ها را بايد
نشان می كردم
بايد به گيسوانت
راه می يافتم
كه برگ های مرده
گولم نزنند
و پايم به باتلاقی
فرو نرود
كه چشم هايت را به
غارت برده
و راه را چنان
برقدم هايت بسته
كه مهتاب را دچار
تناقض كند
مثل خودت بريده
بريده حرف می زد
و از سطرهايش سكوئی
می ساخت
كه هيچ خطابه ای
برآن قرار نداشت
هوا كه می گرفت
به گلدانی ديگر كوچ
می كرد
و در خانه ای كه از
صدای جنگل ساخته بود
خميده با ابری قرار
می گذاشت
كه مرا با خود برده
بود
و در صحرائی باريده
بود
كه خشكسالی بر ترك
هايش حكومت می كرد
بايد گياهی را پيدا
كنم
كه خميده بالا نرود
خميده حرف نزند
خميده برگ ندهد
و به پنجره های
بسته دل خوش نكند
اگر من به گلدانی
دل می بستم
كه قدر ساقه را می
دانست
خانه ام امروز
خميده نفس نمی كشيد
و اين همه شباهت
فريبنده
مرا در برگ های تو
دلگير نمی كرد
نبايد می گذاشتم
هوا چنان بگيرد
و در هر جاده ای
كسی مثل تو در من
زنده شود
اگر اين بار خاك
گلدان را عوض كنم
به قول و قرار
بهاری دل می بندم
كه شاخه هايش تكيه
گاه نخواهند .
فروردين 1378