در آينه ...
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
دير كردم
رگبار گرفت
زود آمدم
شكوفه ها ريخته
بودند
و به هرجا كه می
نگريستم
خبری از خنده های
تو نبود
شايد آن راهرو چنان
باريك بود
كه من خيال می كردم
سايه ها
به هم تنه می زنند
زخم دستم هنوز چيزی
نگفته است
پياده رو ها به
زبانم اخم كرده اند
نكند كه عابران
مهربان هم
برای
جوانه
كمين گذاشته باشند
زود آمدم
ديدم اين ابر بی
حوصله دست بر نمی دارد
ديركردم
ديدم به كوچه باغی
ديگر رفته ای
و چنان به خود
پيچيده ای
كه هيچ باغچه ای
نگاهم نمی كند
هوا چنان سرد شده
است
كه بهار را نمی شود
جدی گرفت
بايد خودم را
دوباره در آينه چاپ كنم .
فروردين ۱۳۸۷