خانه و مه
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
تو بايد اين رعد
وبرق را بشكنی
و بال عقاب را چنان
بگشائی
كه آفتاب
سالم به زمين
بنشيند
و كسی نتواند قطره
هايش را غارت كند
اگر اين شب از نيمه
نگذرد
و من نتوانم آخرين
تصويرت را
در ازدحام خاطره
هايم پيدا كنم
نمیدانم چگونه ار
اين قاره آزاد شوم
و باز هم
در آب های تو تن به
آب بزنم
نمی شود كه ندانی
چرا چشم اين روز
بارانی
باز نمی شود
و من مجبورم بدون
چتر خيس شوم
و از درخت ها
انتظار داشته باشم
كه زمين را ناشيانه
باور كنند
من سرنشين زندانی
هستم
كه مسافرانش از
ديوار گذشته اند
و به هر زخم شان
قطاری بسته اند
كه كوپه هايش پر از
بنفشه ی تازه است
نمی دانم چرا كسی
در اين باغچه گل نمی كارد
و اين جاده كاری
نمی كند
كه آهوان از ترس در
آيند
و مثل شياری كه در
زمين گم شده است
عاشقانه دنبال چشمه
بگردند
تو بايد اين خيابان
را به شهری برسانی
كه می دانی دروازه
هايش را گشوده اند
و مردمش منتظرند كه
سواری خوابگاه دشمن را پيدا كند
اگر اين آسمان را
سالم به زمين برسانی
باغ ها به شاخه
هائی فكر می كنند
كه از مهتاب آويخته
اند
و نمی گذارند
باغبان به درخت ها پشت كند
دست مرا بگير كه شب
از حال نرود
خانه چشم به راه
است كه مسافری
صف ناهموار زادگاه
را
از اين هلهله
بگذراند
و ساعت را وادار
كند
كه به افتخار عشق
زنگ بزند
تو بايد اين رعد و
برق را بشكنی
و مقدمه ی آفتاب را
بدون دلهره در كتاب
من بنويسی
آخرين شعر من
منتظر است كه خانه
ات از مه در آيد
و نگذارد كسی
سطرهايش را آتش بزند .
فروردين 1387