بهار و توفان
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
از بالا كه نگاه می
كنم
موج ريز است
به كناره كه می رسم
موج آنقدر بلند است
كه انگاری به دريا
حسادت می كند
و بی ميل نيست كه
در من به پا خيزد
من عادت كرده ام هر
روز ظهر
از اين آب بگذرم
و ببينم در ساحل رو
به رو
تو هنوز از پيچ و
خم كوه می گذری
- كه مرا لا به
لای قايق ها پيدا كنی
و به نيزاری
برسانی
كه راه رفتنت را
به يادم بياورد ؟
پرندگان ممكن است
گول آرامش آب را بخورند
يا فكر كنند توفان
می تواند بال شان
را بشكند
نا خدا مدتی ست با
عصا راه می رود
و خيال می كند
بادبانش گم شده است
لب و دهان جزيره را
دوخته اند
و چراغ های دريائی
يادشان رفته كه
مجمع عمومی پرواز
به تاخير افتاده
و پای اعلاميه به
خيابان نمی رسد
شنيده ام كناره
هايت خشك شده
و از ميانت جاده ای
انداخته اند
كه نتوانی به موج
شكن برسی
اگر رابطه ات را با
جزيره گم كنی
و نگذارند كه شب ها
با دريا به بستر
بروی
شبانه بايد خانه ات
را برداری
و آنقدر در برگ های
نيلوفر بزرگ شوی
كه ساحل پيدايت كند
و من بتوانم اندامت
را
در آب های سرخوش
برهنه كنم
از اين قحطی كه
بگذری
پلی در آستانه ات
ايستاده است
كه چشم مرا
دوباره به چشم های
تو می اندازد
و نيلوفرت را به
سينه ی عاشقان می زند
به كلاغ های سياه
اعتنا نكن
پرنده آنقدر قشنگ
می خواند
كه من می خواهم
دوباره بهار را ببينم
و هر روز صبح به او
بگويم كه چقدر دوستش دارم
و شب ها با پل كنار
می آيم
كه تا آمدنش
مرا به حرف بگيرد
از بالا كه نگاه می
كنم
موج ريز است
به كناره كه می رسم
موج آنقدر بلند است
- كه انگاری به
دريا حسادت می كند
و بی ميل نيست كه
در من به پا خيزد
منتظرم كه بی قرار
در اين ساحل منتشر شوی .
فروردين 1387