back

Print

Topto Chapter

مرداب انزلی

فريدون گيلانی

gialni@f-gilani.com

www.f-gilani.com

دست هايت آنقدر گرم بود

كه خزه ها فكر می كردند به درختی تناور پيچيده اند

و مرغابی ها به افتخار عبورت به پا می خاستند

 

در هر دو سوی پلی كه قايق هايت را به هم می رساند

خبر سفر صبح

در تن ماهيگرانت آنقدر شكوفه می داد

كه هيچ صيادی

منتظر نبود گلوله ای به سينه اش بنشيند

و هيچ قايقی از هيبت موج شكن نمی ترسيد .

 

غروب دل انگيز كه از آن پل می گذشت

خانه ات منتظر بود كه عاشقانه برقصد

و دخترت می دانست

كه اگر بادی سركش

گلی را كه مادر به گيسوانش زده است به يغما ببرد

صدای تو

تورها را پاره می كند

و از آن همه شن

چنان گردبادی می سازد

كه دريا مودبانه به عاشقان سلام كند

 

به گل هايت آنقدر اعتماد دارم

كه وقتی پارو می زنم

پرنده بامن آواز می خواند

و آن همه نی

عاشقانه دراز می كشند

كه من از آرامش تو دور نيفتم

و مفهوم خنده هايت را گم نكنم

 

چشمت هميشه چنان برقی می زد

كه بادبان سر به زير می انداخت

و روزهايت پر از ماهی می شد

 

وقتی به مخفی گاهت می رسيدم

هلهله ی قايقران چنان بلند می شد

كه دسته دسته نيلوفر به استقبالم می آمد

« ميان پشته » (1) عادت داشت

كه هميشه در دست های من

مثل غنچه باز شود

 

دمدمه های غروب كه به مسافران امان می داد

پرنده نمی ترسيد كه غريبه ای

دو باره برايش دام بگسترد

و تيری به بالش بنشيند

 

اگر نمی توانم امروز از موج شكن بگذرم  

گل قشنگی را كه به من داده ای

آنقدر در خيابان های جهان می چرخانم

كه شهر ها پر از مرداب انزلی شوند

و خزر بداند كه همه كشتی ها

هنوز برای چشم های زيبايش سوت می كشند

 

آخرين باری كه ديدمت

به بازوانت روبان سياه بسته بودی

و از پل های چوبی

سراغ نيلوفر مرداب را می گرفتی

مددی كن رفيق خسته ی من

مددی كن كه برج ديده بانی فرو ريزد

و خانه های منتظرت

دوباره دل به دريا بزنند .

 

اسفند 1386

(1) منطقه ای در مرداب انزلی

 


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter