سایه های شما ...
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
شاخه ام را شكستید
پله را برداشتم
آنقدر در زمین شما
گل سرخ كاشتم
كه بهار صدایم را
بشنود
و دیوار بفهمد
كه نباید فریب سایه
اش را بخورد
بهار را گرفتند
پله ها را گذاشتم
كه از برج های دیده
بانی بگذرم
و آدمیان را خبر
كنم كه حبابی
در آب تركیده است
وقتی كه پروانه
چنین دلنواز
پرواز می كند
رنگ های من به گرد
بال هایش نمی رسد
جزتو معجزه ای نیست
كه راهم را بگشاید
و مرا در پیشگاه
پروانه شرمنده نكند
دستم را بستید
به صبح نامه نوشتم
قلم ام را شكستید
از آستانه ی خود
گذشتم
هرچه تیر داشتید
به بال هایم
باریدید
و غنچه هايم را
نديديد
كه برشانه ی شكسته
جوانی می كنند
و یادشان نرفته است
كه عشق
هنوز آخرین عابر
كوچه هاست
اگر این باغ را هم
بسوزانید
خانه از آن حریق
پهناور می گذرد
و قفس های خالی را
در مساحتی به وسعت
عاشقانه ترین غزل ها
به استقبال شهر می
فرستد
من به خانه ام بر
می گردم
تو به خانه ات برمی
گردی
ما به خانه مان بر
می گردیم
و دو باره در بلند
ترین شاخه آشیانه می سازیم
یادم باشد كه دست
بهار را بگیرم
و بازهم
در پیچ رودخانه با
تو قرار بگذارم
چین و شكن سایه های
شما
آفتاب را پشیمان
نمی كند .
خرداد 1387