روزگار ...
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
به روزگار خودت
برگرد
به زمانه ی تندی كه
لبخند را
چنگ در چنگ راه
بندان
به صورت عاشقان بر
می گرداند
به روزهائی كه عشق
را
در خانه حبس نمی
كردی
و سینه در سینه ی
بادهای مهاجم
مثل سیل به خیابان
می ریختی
به روزهائی كه اگر
آفتی به گلخانه ات می زد
خانه را می كوفتی
كه در همهه ی جنگل
طلوع را از بند كوه
در آوری
وچندان به كمین
بنشینی كه دشمن فراز آید
به روزهائی كه مثل
مهتاب
در ساحل راه می
رفتی
و چنان حمایلی به
خود می بستی
كه علف های هرزه در
خود فرو روند
به روزهائی كه
رگبارت
سیل بند شهرها را
می شكست
به روزگار خودت
برگرد
آینه ها شكاف
برداشته اند
بنفشه ها بهار را
به رسمیت نمی شناسند
و رطوبت بی امان
مدام به شانه ات می
زند كه بهار
فایده اش را به
زمستان فروخته
-
كه آب ها
دیگر به دریا نمی ریزند
-
كه ماهی
ها
دیگر در این خطه
تخم نمی گذارند
-
كه قایق
ها به بندر خیانت كرده اند
و نامه ها به مقصد
نمی رسند
به روزگار خودت
برگرد
به روزهائی كه
ارتفاع تو
نمی گذاشت ولوله ای
چنین خیره بر شهر چیره شود
و زمزمه چندان دردل
بماند
كه بامداد تو این
گونه تیره شود
چشمت را بازكن
این كه در بازار
تیرك ها می بینی
فانوسی است كه در
آستانه ی خاموشی
جامه ی خورشید را
دزدیده
و نمی داند كه نگاه
تو
از كمند ابرها
گذشته است
به روزگارخودت
برگرد
این زمین لرزه تو
را چنان جا به جا كرده
كه توفان شن را
نسیم دشت های خرم
می پنداری
وخیال می كنی كه می
شود به هر هوائی تكیه داد
و هر روز دستی را
گرفت
كه معلوم نیست در
كدام چهارراهی قرمز شده است
به روزگار خودت
برگرد
تقویم ها به هیچ
سالی وفادار نمانده اند
من آمده ام كه
بازهم
تو را در كمین
پاسبانی ببینم
كه نامش را تغییر
داده
و یراقی دیگر به
خود بسته است
به روزگار خودت
برگرد
خانه ها باد كرده
اند
سینه ها تركیده اند
و به عابران داروی
بیهوشی داده اند
نگاه كن كه این
ویرانه
دیگر حكایت مبتذل
جلجتا نیست
و اصلا صلیبی
نمانده است كه آدم های موهوم
قصه اش را به دوش
بكشند
هرچه هم كه ميان من
و تو فاصله غمازی كند
میدان ها منتظرند
كه دست های تو را
دوباره ببینند كه
به آسمان نهیب می زند
و شبانه از كوچه ها
سنگر می سازد
به روزگار خودت
برگرد
بنفشه های یكشبه با
بهار كاغذی كنار نمی آیند .
خرداد 1387