بهانه های غروب
فریدون گیلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
با توام كه هیچ كس
نمی داند كیستی
-
با كدام
پروازی رفته ای
در كدام توفانی گم
شده ای
و چگونه در تنهائی
آنقدر گریسته ای
كه فصل ها چنین
دلتنگ شده اند
با توام كه هیچ كس
نمی داند كیستی
اما به نام تو در
زاینده رود جان می گیرد
با تو به دریاچه ها
می ریزد
به نام تو از
مرزهای می گذرد
با تو در چهره های
گرفته گل می دهد
و آن همه غبار مكدر
را
از روی بوسه هایت
پاك می كند
با توام كه در تجن
می شكفی
و در كارون
چنان دل انگیز غروب
می كنی
كه سپید رود
ماهی هایش را سینه
خیز به خزر بریزد
و تندی هوا
عاشقان دو سمت
اندوه را وسوسه كند
با توام كه هیچ كس
نمی داند كیستی
اما به نام تو
منتظر است كسی در بزند
و گلدانی تازه به
این خانه بیاورد
با توام كه جوانی
های شورانگیز
با قدمت می خرامند
و هر روز چشم هایت
را
مخفیانه به گردش می
برند
شب از برق نگاهت می
گریزد
و جاده ها
به نام تو از سال
ها می گذرند
باور نمی كنم كه دل
به غریبه داده باشی
و خنده هایت را
از من دریغ كرده
باشی
می دانم كه دوباره
در دست هایم می نشینی
و تمام تنم را
پراز گیاه معطر می
كنی
من به كدام چراغی
دل ببندم
وقتی غرور آمدن تو
جاده ها را روشن می
كند
با توام كه هیچ كس
نمی داند كیستی
اما به نام تو با
من به سفر می رود
من همیشه در آن
ایستگاهی به قطار نگاه می كنم
كه از پشت پنجره اش
برایم دست تكان می
دادی
و هیچ وقت گلی را
كه از باران چیده بودی
در بهانه های غروب
جا نمی گذاشتی .
خرداد 1378