سه شعر فروردين 87
فريدون گيلانی
gilani@f-gilani.com
www.f-gilani.com
خزه ها و همسايه ها
منتظر بودم كه
پيامی از تو برسد
نوشته بودم كه خزه
ها در آمده اند
و ماهی ها در آب
شيطنت می كنند
نمی دانستم وسوسه
هايت را كجا جا گذاشته ای
و چرا ديگر از پيچ
رودخانه چنان نمی گذری
كه پل ها به
احترام عبورت از جا برخيزند
از پله ها عكس می
گرفتم
كه صدای آمدنت را
بشنوم
و چنان در خيابان
راه بروم
كه باران غافلگيرم
كند
نه زنگ در صدا می
كرد
نه نجوای آمدنت
می توانست پرده ها
را قانع كند
كه اتاق تاريك شده
است
منتظرم پيامی از
تو برسد
خزه ها چنان پرشده
اند
كه رودخانه شكارچی
را نمی بيند
نمی دانم كجا
دنبال نگاهت بگردم
و از كدام پل
بپرسم
كه چگونه از پيچ
هايش گذشته ای
منتظرم كه پيامی
از تو برسد
زبان همسايه ها
گرفته است .
دغدغه خاك
كنار شاخه هايت
كه معلوم نبود در
تلاطم زيركانه بهار
در كدام سطح گلدان
دغدغه ی خاك را
نفهميده اند
آفتی بود كه من
قد و قامتش را می
شناختم
و می دانستم چرا
هميشه مراقب پرده هاست
ساقه ات چنان نازك
شده است
كه نمی دانم خشك
شده ای
يا سرانجام با
بهار برگ می دهی
اگر بتوانم حواس
آفت را پرت كنم
می توانم چنان جا
به جايت كنم
كه خاكت از ترس در
آيد
وبه ريشه هايت
جرئت انتشار بدهد
پله ها را چنان به
تانی بيا
كه هوا تكان نخورد
كنار خيابان
گلدانی گذاشته اند
كه فقط گل سرخ می
دهد
و هيچ آفتی نمی
تواند به قامت مغرورش بنشيند
می توانی همه ی
بوسه های بين راه را
يك جا به غنچه های
گل سرخ بسپاری
و دوباره از عشق
بپرسی
چرا بايد از
شبگردان بترسد
پنجره را به روی
ساقه ها باز كن .
تعبير موج
با شعر عاشقانه می
خوابم
با صبح عاشقانه
برمی خيزم
شب ها در ازدحام
باران های نيزار
دنبال جای پای تو
می گردم
و دانه های اشكت
را به قايق می ريزم
بايد برای مرداب
خبری ببرم
بايد به برگ های
نيلوفر جوابی بدهم
در خواب ها و
بيداری هايم
آواز نسترن های
جوان را می شنوم
پيمانه ام از اين
همه ساحل پرشده است
از دور خنده ای را
می بينم كه گل ها را
در باغچه های
منتظرم به ياد بهار می اندازد
چيزی بگو كه حاشيه
ی باران ، از آفتاب نترسد
حرفی بزن كه پرنده
بداند زمين صاف تر خواهد شد
كاری بكن كه اين
دريا به آرامش برسد
تا اين جزيره را
به شهر نرسانم
و خواب موج های
كوچك را
در بستر شمال و
جنوب تو تعبير نكنم
با شعر عاشقانه می
خوابم
با صبح عاشقانه بر
می خيزم .