در بندر چشم
هایت
نيكی ميرزائی
چشم هایم را می
بندم
خورشید سخاوت نگاهت
عاشقانه به شبم می
تابد
با تبسم صبور خاطره
ها
در بازوان آفتاب
رها می شوم
باد مرا در کوچه
های آتشین شیدائی
می پیچاند
می رقصاند
با پرواز قاصدک های
گرم نفس هایت
بربلندای خیالم می
شکفم
چشم هایم را می
بندم
در بندر خاموش چشم
هایت
فکر شب را فرار می
دهم
قاصد مهربان مهتاب
از پنجره سرک می کشد
پروانه های رنگارنگ
اندیشه ی وصل
گلبانگ اشتیاق سر
می دهند
از عطر خنده ی
سپیده
با صبح طلوع می کنم
.