back

Print

Topto Chapter

در بندر چشم هایت

نيكی ميرزائی

 

چشم هایم را می بندم

خورشید سخاوت نگاهت

عاشقانه به شبم می تابد

با تبسم صبور خاطره ها

در بازوان آفتاب رها می شوم

باد مرا در کوچه های آتشین شیدائی

می پیچاند

می رقصاند

با پرواز قاصدک های گرم نفس هایت

بربلندای خیالم می شکفم

چشم هایم را می بندم

در بندر خاموش چشم هایت

فکر شب را فرار می دهم

قاصد مهربان مهتاب از پنجره سرک می کشد

پروانه های رنگارنگ اندیشه ی وصل

گلبانگ اشتیاق سر می دهند

 

از عطر خنده ی سپیده

با صبح طلوع می کنم .

 

 

 

 


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter