خانم رزی عرفانی به تاریخ بیست و نهم
ژوئیه 2008 ، ای میلی را به آدرس
info@jonbesh-iran.com ، منتها خطاب به
آقای سیدعلی میری شاعر و منتقد گرفتار در یونان فرستادند . آقای میری پست
الكترونیكی نداشتند . ما ، بنا به وظیفه ، عین متن را كه پس از انتشارنقد سید علی
میری بر شعرهای فریدون گیلانی نوشته شده بود ، از طریق تلفن برای ایشان خواندیم كه
از این قرار بود :
« با درود /
جناب میری
آیا واقعا این
احساس را به اشعار گیلانی دارید ؟ متاسفانه هركس كه می خواند ، نمی فهمد و لذت نمی
برد . »
سید علی میری كه هنوز نتوانسته خود را
به كشوری امن برساند ، مطلب زیر را با دست خط خود و به صورت اسكن از اینترنت كافه
برای ما فرستادند و خواستند تا آن را تایپ كنیم و برای همه سایت های پیشرو بفرستیم
، كه چنین كردیم .
چشمان زخم
سید علی میری
میزان ارزش هر اثر
هنری را باید در چگونگی تنظیم آن با دو ساختار دیالكتیك ( تضادگرائی ) و ارگانیك (
اندام واری ) دانست . ساختار دیالكتیك در برخورد و تصادم دو فكر ، دو موضوع دو شئی،
دو فرد و یا برخورد هنرمند با هر چیزی كه ذهنیت هنرمندانه اش را به واكنش وادارد
عینیت می یابد و ساختار ارگانیك ارتباط بیرونی و درونی اجزای آن اثر است كه چون
حلقه های زنجیر به همدیگر قفل می شوند و كلیت آن را از فروپاشی نجات می دهند . گویی
كه آن اثر در آغاز نطفه ای است كه در طول خود كم كم شكل می گیرد ، اندامش مشخص می
شود و در نهایت به هیات اصلی اش نمود پیدا می كند .
در هنر شعر ، كلمات
به مثابه حلقه های زنجیرند كه خود در قفل شدن های پیاپی به رشته های بزرگتری به نام
تصویر بدل می شوند و تصویر ها هم دست به دست هم می دهند تا كلیت شعر را بیافرینند .
هنر و خلاقیت شاعر
به قدرت و توانائی او در این فرآیند بستگی دارد . بد نیست از حافظ مثالی بزنیم
:
دوش در حلقه ما قصه
گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
« القصه » در عربی
به معنی گیسوست و در لایه اولین ِ شعر به معنی صحبت و داستان آمده است . دوش به
معنی دیشب ، واجد معنای دیگری هم هست تا ارتباطش را با گیسو از دست ندهد:
گیسو به روی دوش می
ریزد . ایهام « دوش » در خوانش اول شعر به چشم نمی آید و كشف آن مستلزم نگاه دقیق
تری است .
ارتباط « گیسو » را
كه در معشوقه های ایرانی همیشه به رنگ سیاه بوده است ، با « دل شب » كه سیاه ترین
نقطه شب است ، در نظر بگیرید . همچنین ارتباط دوكلمه « حلقه » و « سلسله » را ، كه
هر دو بی آغاز و بی پایانند و ...
معمار زبر دست این
شعر ، با آجر كلمات چنان ساختمان مستحكمی بنا كرده كه در طول قرون ، هیچ توفان و
زلزله ای قادر به فروریختن آن نبوده است . اصولا راز جاودانگی « حافظ » هم در همین
است .
من در این مقال
مختصر تلاش دارم به بررسی و معرفی شعر شاعری بپردازم كه منتقدان در داخل كشور ، به
دلیل حساسیت آثارش ، از كنار آن گذشته اند و منتقدان خارج از كشور هم به دلیلی كه
خود باید توضیح دهند ، چنان كه باید و شاید به آن نپرداخته اند .
شعر « فریدون
گیلانی » از آن جهت ممتاز و یگانه است كه تن به اسلوب های تعریف شده و ایستا نمی
دهد . هر شعر او حادثه ای است كه در بستر زبان وفرم رخ می دهد .
همه بیاد داریم كه
زنده یاد « احمد شاملو » قبل از انتشار « در آستانه » و در كتاب « مدایح بی صله» كه
در سوئد منتشر كرد ، به طرز اسف انگیری به تكرار مكررات رسیده بود ، به طوری كه
برخی از منتقدان ادبی در آن زمان بر آن شدند كه مرگ « شاملو » را به جامعه ادبی
تسلیت بگویند . این می توانست بدترین پایان برای « شاملو » باشد .
اما او با بهره
گیری از زبان فخیم و قدرتمند ، كه گاه ریشه اش به نثر قرن چهارم و تاریخ بیهقی می
رسد ، و حوزه واژگانی وسیع و زایش محتوائی ، توانست با انتشار « در آستانه » شعرش
را نجات دهد . متد های سرایش « شاملو » از سال ها قبل لو رفته بود و چیزی كه شعر او
را تا به آخر زنده نگاه داشت ، اعجاز زبان فخیم او بود.
شعر « گیلانی » اما
، به دلیل نوع بی نظیری از اسلوب سرایش ، متفاوت است . نو شدن و زایش مدام در فرم ،
خلق تصاویر بدیع و ارتباط ارگانیك آنها ، آشنائی زدایی با درونمایه های تب دار ،
شعر او را از گزند تقلید و سرقت ، چنان كه برخی شاعران جوان در داخل سعی در انجام
آن داشته اند ، در امان می دارد .
چه ترسی از باران دارم
وقتی به نام تو
مرا در محله محاصره كرده اند
و آنثدر برمن تیر باریده اند
كه كركس ها
در حلقه های گرسنه بزرگتر شده اند
«
چتر من
»
هر شعری كه حرف
جدیدی برای گفتن داشته باشد ، ابزار و وسیله های سرایش خود را هم به همراه می آورد
و نیازی به بازی كودكانه با كلمات ؛ چنان كه اكثر شاعران كنونی به دلیل ضعف های
محتوائی و درونمایه ای دچار آن شده اند ، ندارد .
تیری چنان بر شانه ام نشست
كه غنچه ها جمع شدند
و غزالان گریختند
« رعد و برق »
به زعم نگارنده
سطور به عنوان كسی كه سالیان متمادی به نقد ادبی اشتغال داشته و تقریبا تمامی آثار
شاعران معاصر را مطالعه كرده و در آنها به تعمق و تامل نشسته است ، شعر هیچ یك از
شاعران معاصر تا به این حد در القای احساس به مخاطب موفق عمل نكرده است ، و این
مرهون لحظه ی آغازین سرایش است كه من آنرا « جرقه نخستین » می نامم . مقدار پتانسیل
در جرقه نخستین شعر است كه موجودیت یك شعر را معنا می بخشد و شعریت آنرا تعیین می
كند . برخی شعرها در طول خود بارها تمام می شوند اما شاعر دست از سر آنها بر نمی
دارد . « جرقه نخستین » در شعر «گیلانی » اما ، سكوی آتش است . انفجاری كه در این
نقطه از شعر او رخ می دهد ، تمامیت شعر را ، نه چون مجموعه ای از كلمات مرتبط و
مصنوع ، بلكه چون مشتی از خون او كه بر كاغذ پاشیده شده است ، روشن می كند .
اغوا كننده تر از تو ندیده ام
كه در آب های آرام پارو بزند
و چنان شرزه بغرد
كه تو گوئی از دریای توتافی گذشته است
« این رسوائی كه شمائید »
تنها شاعری كه با
چشمهای زخم به پیرامونش بنگرد ، می تواند چنین بنویسد .
در باغی كه از ترس باغبان خواب ندارد
درخت به آن بزرگی را تكاندم
بجز مشتی روز كهنه
و ابروانی كه پرنده را می ترساندند
چیزی به زمین نمی ریخت
« آن قاب كهنه ، این یال سنگین »
این شعر ها را نمی
توانیم برای دوست پسر و یا دوست دخترمان پست كنیم ، نمی شود آن ها را با خط نستعلیق
نوشت و به دیوار خانه آویخت . بیانیه های سیاسی هم نیستند ، درد دل هم نیستند ،
تنها شعرند ؛ به تمام معنی كلمه ، بازتاب هائی از واقعیت عریان . شعر « گیلانی » با
تعابیر و تركیبات لوس سر و كاری ندارد . شعر او یاغی است ، وحشی است ، به زیر بغل
هیچكس هندوانه نمی نهد ، به كسی نان قرض نمی دهد . شعر او متعهد و مسئول عمل می كند
، چرا كه خود انقلابی است و بیدار . روح خمودگی را به تازیانه بصیرت می بندد . و
درست به همین خاطر است كه در عین لذت هنری ، در انتهای هر شعر او ، خیس می شویم ،
سردمان می شود ، می لرزیم ، وممكن است شرمنده شویم ، یا بترسیم و یا حتی عصبانی
شویم . بعد در پشت حرفهای دیگری سنگر می گیریم : « شعر گیلانی همه فهم نیست ، سخت
است ، صعب است ، از آن لذت نمی بریم ، ... »
اما اگر كسی واقعا
از این اشعار لذت نبرد ، شاید به خاطر این است كه « گیلانی ، به گیسوان مصنوعی نمی
گوید خرمن ماهتابی ... »ن اثر است كه چون حله