داستان
کوتاه :
خواب مرگ آور
کامبيز گيلاني
هنوز هم دلم پر است ؛ پر ، از
همه ي نا ملايمت هاي زندگي . چه کارش مي شود کرد . بايد خودم را به آن راه بزنم .
کدام راه ؟ خودم هم نمي دانم . برايم فقط اين روشن است که ، درد من ، مال من است و
نبايد در ميان اين جمع ، ولو شود .
ــ شما ؟
وقتي زنگ در را به صدا در مي
آورم ، حواسم نيست که اينجا منزل کمال نيست و او مرا فقط دعوت کرده است . کمي
دستپاچه مي شوم . خانم را نمي شناسم . براي لحظه اي نفسم بند مي آيد و به او خيره
مي مانم .
ــ شما از دوستايه کمال هستين
؟
ــ بله . . . بله . . . من
کامرانم . . .
ــ بفرمايين تو . من منيژه
هستم .
ــ از . . . از آشنايي تون
خوشوقتم .
وقتي وارد درگاهي مي شوم ، کمال را مي بينم که با دو ـ سه نفر ، سمت چپ سالن ،
مشغول حرف زدن است . راهرو يي است که به اين اتاق پذيرايي بزرگي ، ختم مي شود . جاي
رختي ، سمت چپ اين راهرو کوچک ، آويزان است . کوچکي اش را ، اندازه ي سالن تعيين
کرده است، و گرنه ، خودش ، به اندازه ي اتاق پذيرايي منزل من است .
با خجالت وارد مي شوم ؛ کمال ،
چشمش به من مي افتد و تيز ، خودش را به من مي رساند . يکديگر بغل مي کنيم و بعد از
ماچ و بوسه اي گرم ، منيژه را نگاه مي کند و مي گويد :
ــ بيا ، همون جور که گفتم ،
هس يا نه ؟
با اينکه بطور سنتي ، در
ارتباط با تعارف ، خنده اي مصنوعي ، روي چهره ام مي نشيند ، ولي داغ شدن گوش ها ،
موقعيت ديگري را ترسيم مي کند .
ــ آره ، راستي همين جوره .
بي اختيار ، کمي جان مي گيرم و
نرم مي پرسم :
ــ چيه ، نکنه پشتم صفحه
گذاشتي ؟
ــ اوهه ، چه جورم ؛ همه شم
آهنگايه زورخونه يي .
منيژه ، به آرامي مي گويد :
ــ خب ، پس بريم پيش بقيه ي
دوستان .
راه مي افتيم . با ديگران سلام
و احوالپرسي مي کنيم و جلو مي رويم . مدتها بود که به مهماني نرفته بودم ؛ يا دست
کم به اين شکلش . همه ، لباسهاي تر و تميز به تن دارند . بوي عطري شامه نواز ، اتاق
را پر کرده است . چشمم را به هر طرف که مي چرخانم ، جاي خاک سيگاري ، سيگار ، يا
حتا شيشه ي مشروبي نمي بينم . تعجب مي کنم .
ــ دنبال چي مي گردي ، چيزي
لازم داري ؟
ــ نه ، همين جوري داشتم نگاه
مي کردم .
ميز شام ، کنار پنجره قرار
گرفته است . مي رويم و کنارش مي ايستيم . اشتباه نکرده باشم ، اتاق پذيرايي ، چهل ـ
پنجاه متري هست . ميانگين سني مهمان ها هم ، پنجاهي بايد باشد . بيست و هفت ـ
هشت نفري در سالن حضور دارند، که به گمانم تعداد خانم ها ، دو ـ سه نفري بيشتر باشد
.
کمال ، بي مقدمه مي گويد :
ــ مهمونا ، دوستا و همکارايه
منيژه ن .
ــ خب ، تبريک مي گم .
ــ تو رو پيدا کردن ، واسه م
بهترين تبريک بود .
ــ وقتي زنگ زدي ، باورم نشد
. تازه وقتي نشونيه نادرو دادي ، فهميدم چه جوري پيدام کردي .
ــ بيس ساله همديگه رو نديديم
. ولي تو اصلا تکون نخوردي .
لبخندي روي صورتم مي نشيند و
با لحني دو پهلو مي گويم :
ــ متشکرم . ادامه بده .
ــ به جونه فرهاد جدي مي گم .
ــ راستي فرهاد چطوره ؟ الان
بايد واسه خودش مردي شده باشه ديگه .
ــ يه سال ديگه ، مهندسي شو
مي گيره و وارد بازار کار مي شه . کاره شم از حالا واسه ش دارم .
ــ تو داري ؟
وقتي ، تعجب را روي صورتم مي
بيند ، با خونسردي مي گويد :
ــ پس تو از همه جا بي خبري .
در همين لحظه ، منيژه به سمت
ما مي آيد و با رويي باز ، رو به روي ما مي ايستد و مي گويد :
ــ مي بخشين حرفه تونو قطع مي
کنم .
و در حالي که لبخند دوست
داشتني يي روي صورتش مي نشيند ، از کمال مي خواهد که براي لحظه اي او را همراهي کند
.
خانه ي قشنگي است . از پشت
توري ، حياط ، معلوم است . حياط بزرگي که استخري ، طرف راستش ، خودنمايي مي کند .
نوري که روي آب افتاده است ، تصوير دلنشيني را به تماشاگر تقديم مي کند . و اين
زيبايي ، حتا به کسي مثل من هم که فردا ـ پس فردا از آلونک فکسني و بد قد و قواره
اش محروم مي شود ، آرامش مي دهد .
ــ خب ، کجا بوديم ؟
دستش را روي شانه ام مي گذارد
و راه مي افتد . مرا به طرف جمعي از دوستانش که در معارفه ي اوليه ، با هم آشنا شده
بوديم ، مي برد .
سه نفر ، دکتر جراح بودند ؛ دو
نفر ، مهندس ؛ دو خانم و سه آقا .
ــ الهه خانوم ! اين کامران ،
يکي از بهترين دوستاي دوره ي بچگي ، نو جووني و جوونيه منه . اما يه دفه همديگه رو
گم کرديم .
ــ مث تو قصه ها ، نه؟ من که
خودم از نزديک ، به اين نمونه ها بر نخورده بودم .
آقاي افرسيابي که کنار او
ايستاده است ، با خوشرويي مي گويد :
ــ تازه از اين به بعد ، خيلي
بهتر مي تونين با هم کنار بياين و از شيريني گذشته استفاده کنين .
خانم هاشمي ، که آرام ايستاده
است و گوش مي کند ، بي مقدمه از من مي پرسد :
ــ ببخشين ، تو چه کاري فعال
هستين ؟
همه ي نگاه ها به دهان من
دوخته مي شوند . گوشهايم دوباره واکنش نشان مي دهند . سوالي که حتا کمال هم مطرح
نکرده بود .
ــ من . . . من کار آزاد مي
کنم . خريد و فروش . . .
کمال حرفم را با همان لبخند و
زبان تعارف قطع مي کند و مي گويد :
ــ اين دوست من هم خجالتيه ،
هم کم گو ، چراشم بر مي گرده به گذشته ها ؛ کامران تاجره خانوم ، اونم چه تاجري .
قرار شده بود که شغلم را مخفي
نگه دارم . کمال هم حرف مرا به شيوه ي خاص خودش، تکميل کرده است .
ــ نه ، يه وقت سوء تفاهم نشه
؛ غرضم از اين سوال ، اين بود که مبادا حرفايه ما براتون کسل کننده باشن . ببخشين
اگه کمي خصوصي بنظر اومد .
ــ نه خانوم ، خواهش مي کنم
.
به گپ مي نشينيم . زمان مي
گذرد ؛ دست کم ، چند ساعتي . همه شان ، به غير از يک نفر ، دا نشگاه ديده بودند .
کساني که يا تحصيل کرده هاي خارج کشوري بودند ، يا ايران ، که بعد از انقلاب ، به
اين طرف ها آمده اند . ظاهرا هم ، همه شان با حکومت مخالفند .
ــ مي دونين کامران خان ، من
خيلي دلم مي خواد تو کشور خودم زندگي کنم ، و به مردم خودم خدمت کنم ، ولي با
آخوندا واقعا نمي تونم کنار بيام . حساب چادر و روسري و اين حرفام نيس .
الهه خانم که جراح کليه است ،
سعي مي کند ، دليل از کشور جدا ماندنش را بيان کند ؛ با نوعي دقت در به کارگيري
کلمات ، ادامه مي دهد :
ــ آدم با يه روسري گذاشتن ،
نه تنها درست تر زندگي نمي کنه ، بلکه مي تونه بي هويت هم بشه . ولي از اون بدتر ،
اينه که پيش از اينکه منو يه پزشک ببينن ، يه زن مي بينن ، اونم زني که حتا شکلش هم
بايد اوني باشه ، که دوس نداره .
آقاي سميعي که مهندس با تجربه
ي يکي از رشته هاي پيش رفته ي الکترونيکي است، با چهره اي آرام و موقر ، مي گويد :
ــ ببينين ! الان ، عده اي ،
صرف نظر از خودم ، از مغز هاي مفيد کشور مون اينجا حضور دارن . . .
از شوخي هايي که لابه لاي
صحبتش مي کند ، خوشم مي آيد .
ــ . . . که تو خونه ي واقعي
يه خوده شون ، نمي تونن نفس بکشن . البته نا گفته نمونه که بعضي ها ، مرتبا دنبال
اين بوده ن که آدماي اسم و رسم دار اين طرفا رو ببرن اون طرف . اونم بيشتر بخاطر
تبليغ و اين حرفا بوده ، و گرنه از اون اجاق ، آبي گرم نشده . تازه ، من از منابع
موثقي شنيده م که حتا بيشتر اين پزشکاي جوون يا تازه فارغ التحصيل رو رد کردن و
گفتن که خوده شون به اندازه ي کافي از اين جور دکترا دارن . اين به نظر من ، در
واقع يه جور رو سياهيه دو طرفه س .
منيژه هم پزشک است . نقطه
نظرهايش در مورد شرايط زندگي خارجي ها در کشورهاي اروپايي ، گوش کردني است . درد
افسردگي آنها را خوب حس کرده است . او يک سالي است که با کمال ازدواج کرده است .
کمال ، از آن بچه هاي با استعدادي بود ، که هنوز بيست و پنج سال نداشت ، که دکتر
شده بود ؛ من ، دو
سال از او ديرتر دکترايم را
گرفته بودم . او ، هم آماده تر بود ، هم مشکل مالي نداشت . من ، هم کار مي کردم ،
هم درس مي خواندم . تازه ، کمک خرج پدرم هم بودم .
او زود هم ازدواج کرد ؛ يعني
آنقدرها هم زود نبود ، نسبت به من جلوتر بود . وقتي که همسرش ، سل گرفت و فوت کرد ،
او ، کمال ديگري شد ؛ بکلي دگرگون . ميترا را مي پرستيد . زني که پنج سال از او
بزرگتر بود ؛ و ، ازدواجي که همه ي فاميل را به هم ريخته بود . اين همه برايش بي
ارزش بودند . وقتي همسرش ، فرهاد را بدنيا آورده بود ، زندگي ، در اوج حضورش ،
پيشاني کمال را بوسيده بود . افسوس که اين تصوير زيبا ، خيلي زود ، طعمه ي حريق شد
.
از آن پس ، از همه چيز بريد و
رفت . هر چه سراغش را گرفتم ، بي نتيجه بود . هفته ي پيش که تنها تو اتاق نشسته
بودم و زندگي را در همه ي اندازه هايش نفرين مي کردم ، صداي زنگ تلفن در آمد . پشت
خط ، صدايي آشنا ، خيلي آشنا ، با من شوخي اش گرفته بود . صدايي که سر به سرم مي
گذاشت ، طوري که به خاطر نياورمش . ولي نتوانست . شناختمش . يک ساعتي گپ زديم .
البته در مورد بعضي مسائل چيزي رد و بدل نشده بود ؛ از جمله موقعيت زندگي من . او
فقط مي دانست که پروانه ي پزشکي من ، لغو شده است ؛ همين .
ــ مهمتر از همه ، اينه که ،
ما دلمون پيش مردم باشه .
خانمي که گويا مهندس بيکار بود
، با خونسردي کنايه آميزي ، در جواب اين جمله ي منيژه مي گويد :
ــ ولي خيال خوب و حرف خوش که
واسه ي مردم ، نون و آب نمي شه .
ــ من دارم به اين نکته اشاره
مي کنم ، که واسه کمک به مردم ، لزومي نداره آدم حتما تو ايران باشه ، از اينجام
ميشه مفيد بود .
ــ خب عزيز من ، تو به عنوان
يه پزشک ، فقط اونجا مي توني به مردم کمک کني ؛ از اينجا که کاري از دستت ساخته
نيست .
ــ اتفاقا مي تونم پروين جون
، الان دليله شو واسه ت مي گم .
تقريبا همه دارند به حرف
ميزبان گوش مي کنند . اينجا ، منزل اوست . پيش از ازدواج با کمال خريده بود ش .
محله ي خوبي است . بايد خيلي هم گران باشد .
کمال ، در آن زمان ، اصلا در
اين کشور زندگي نمي کرد . در يک سمينار پزشکي ، با او آشنا شده بود . به مرور ،
روابطشان عميق تر مي شود و ازدواج مي کنند .
براي کمال ، اين بار پنجم ، و
براي منيژه ، سومين بار است . منيژه ، دو پسر و يک دختر دارد ؛ پسر ها ، پيش شوهر
اولش زندگي مي کنند و دختر دوازده ساله اش ،
پيش خود او ؛ که البته امشب ،
بخا طر اين مهماني ، پيش دايي اش مانده است . اما ، کمال ديگر صاحب فرزند نشد .
خواسته بود ، نشده بود .
منيژه ، سينه اش را صاف مي
کند و با نوعي غرور در آهنگ صدايش ، ادامه مي دهد :
ــ من خودم دارم به آدمايي که
با حکومت ، رو در رو مبارزه مي کنن ، کمکاي
اقتصادي مي کنم . دارم به خونه
واده هايي که از ايران ميان و بر مي گردن ، به شکلايه مختلف امکانات ميدم . مثلا
براشون دوا جور مي کنم ، يا حتا ، تربيت جراحي مجاني رو براشون ميدم . خب ، اينا
کمک مفيدن ديگه ، مگه نه ؟
آقاي وکيلي ، که متخصص قلب است
و خيلي هم شناخته شده ، نگاهي به بقيه ، که ساکت نشسته اند و گوش مي دهند ، مي
اندازد و با نوعي بي تفا وتي مي گويد :
ــ البته من در اين مورد ،
طور ديگه يي فکر مي کنم . من مي گم ، اين جور کمک کردنا بي نتيجه ن . نه اون کمک به
اون کسايي که مثلا رو در رو دارن مبارزه مي کنن ، نه اون دواهايي که بهشون مي دين .
سازمانهايي مثل سي آي اي ، اينتلجنت سرويس و خيليايه ديگه ، دارن همه ي دنيا رو
اداره مي کنن . خودشون جريان سياسي درست مي کنن . حکومت مي سازن ، بعدم ، نابودش مي
کنن . اون دواهارم که ميدين ببرن ، مي برن تو بازار آزاد ، چند برابر مي فروشن ،
حالا شما بااين خوشباوري . . .
خانم هوشيار ، که پزشک زنان
است ، حرف آقاي وکيلي را دوستانه قطع مي کند ،
ليوان آب را روي ميز مي گذارد
و مي گويد :
ــ ما ، رو موضوعي با هم به
تفاهم رسيديم ، اونم ، همينه که الان شش ماهه لب به سيگار و الکل نمي زنيم ، يا حتا
اگه مي زنيم ، تو جمعون پرونده شو بسته يم .
چرا ؟ براي اينکه ، همين کار ،
بهانه يي باشه که ما مفيد تر عمل کنيم ؛ بهتر نفس بکشيم و با ديد بهتري با مسائل
برخورد کنيم . از طرف ديگه ، بهانه يي براي کارايه غلطه مون نداشته باشيم ، که مثلا
فلان حرفو تو مستي زديم . حالا م ، بحث مورد نظر ، موضوعه سلامتي يه جامعه س . منم
نظرم اينه که ما بايد در راه بوجود آووردن يه جامعه ي سالم ، مبارزه کنيم . به نظر
من ، همه ي اونايي که به عنوان سازمان ، حزب ، گروه ، يا شخصيت ، با حکومت مبارزه
مي کنن ، مامور و خود فروخته نيستن . همه ي اون مردمي يم که از اينجا دوا با خوده
شون مي برن ، کاسبي نمي کنن .
من هم تصميم مي گيرم ، همه ي
آن فکرهايي که تو سرم هستند را بيرون بريزم و وارد اين بحث شوم . تا مي آيم خودم را
آماده کنم که حرفي بزنم ، آقاي برومند ، که مهندس است و از سي سال پيش در اين کشور
زندگي مي کند ، مي گويد :
ــ راستش من خودم به شخصه ،
آدم بي تفاوتي نيستم ، ولي از بس که پاي حرفايه بي فايده نشستم ، خسته شده م . مي
دونين ، داستان خيلي پيچيده تر از ايناست که ما باهاش برخورد مي کنيم . ما از سعادت
مردم حرف مي زنيم . اما در دنيايي که ما توش زندگي مي کنيم ، اين شعار ، فقط يه
بهانه س . همين کشور خوده مون ، يه نمونه ي خوبه شه . ديروز شاه رو آووردن ، امروز
اين رژيم رو ؛ فردا هم ، وقتي دور ديگه يي شروع شه ، نوبت به يکي ديگه مي رسه . ما
مردم ، البته تو بازي هستبم ؛ اونم فقط واسه زنده باد ، مرده باد ، گفتن . حکومت
مهم نيس ، اون فکري که داره راه رو ترسيم مي کنه، مهمه : سرمايه داري . اگه با اين
فکر تونستي در بيفتي ، مي توني تغيير اساسي بدي . من نتونستم . با اين که سال ها با
يکي از احزاب ضد سرمايه داري همکاري مي کردم ، ناچار از وا دادن شدم . شاه رفت ؛
حکومت عوض شد؛ حاکميت سرمايه ، نه تنها از بين نرفت ، گردن کلفت ترم شد . اين همه
زندگيا سوختن ، آدما ، بيچاره و در به در شدن ، چون سرمايه داري نياز به يه بدنه ي
تازه داشت . يه بازوي تازه ي اجرايي .
حرف هايش ، کلمه به کلمه ، در
ذهنم نشسته اند . ديگر ، کسي نمي خواهد پيش دستي کند و چيزي بگويد . بحث سرمايه
داري به ميان آمده است . هر کدام ، به شکلي در اين بازي اند . کمال ، وقتي بعد از
شام تو حياط رفته بوديم ، مي گفت :
ــ مي دوني ، دو ـ سه تا
شرکتن که همه جا ريشه گرفتن ؛ کاره شونم در واقع با بورس و واسطه گري سر و کار داره
. منم ، يکي از سهام داراشم .
وقتي فهميد ، پروانه ي پزشکي
مرا لغو کرده بودند ، چون من ، پته ي معامله ي مخفي دولت اينجا با ايران را روي آب
ريخته بودم ، خاطر مرا جمع کرد که چيزي نيست و براحتي قابل حل است .
احساس مي کنم بايد حرفي بزنم
. حس غريبي ، انگشت هاي بسياري را به سوي من نشانه رفته است . تو سرم ، همه چيز مي
چرخد . يکي از آنها ، همين دردسرهاي دو ـ سه سال اخير است ؛ همان هايي که دمار از
روزگارم در آورده اند . کار ، مطب و موقعيتي را که سالها براي بدست آوردنش تلاش
کرده بودم ، از من گرفته بودند ؛ و ، تازه شانس آورده بودم که به پاس حمايت رسانه
هاي گروهي ، به زندان نيافتاده بودم . جرمي جعلي برايم درست کرده بودند . گفته
بودند که من براي آن افشاگري ، به اسناد محرمانه ي دولتي ، دستبرد زده ام . به
هرصورت ، بي پولي ، بشدت فشار آورده است . مدتي ، اين طرف و آن طرف ، سياه ، کار
کرده بودم . بيشتر نمي شد . چنان مشهور شده ام ، که کسي براي زماني نا محدود ، جرات
نمي کند مرا پيش خود نگه دارد .
آن وقت ها که دست و بالم باز
بود ، به يکي از همين سازمانهاي مخالف رژيم ملاها کمک مي کردم . البته من مطمئنم که
اين ها کارشان را درست انجام مي دهند .
با اين حال هنوز از کار
نيفتاده ام. من پزشکم ، نه مطب ، که بشود مهر و مومم کرد.
هنوز هم هستند کساني که بسراغم
مي آيند . مي آيند ، که به من کمک کنند ؛
و گرنه که خيلي راحت مي توانند
به سراغ پزشکي ديگر بروند و با استفاده از حق استفاده از بيمه ، هيچ پولي هم
نپردازند . و ، همين ، يعني که هنوز انسانيت ، زير چرخ هاي قدرتمند سرمايه داري خرد
نشده است .
و ، من روي اين پايه مي ايستم
؛ انسانيت . آنقدر موي دماغشان مي شوم تا حقم را بگيرم . راه من از دلال بازي و پول
باد آورده در آوردن ، جداست . من به وجدان بيدار جامعه، به همان گلهايي که در مرداب
مي رويند ، متوصل مي شوم .
سکوت را ، چهار ـ پنج نفر ، با
از جا برخاستن شان ، مي شکنند .
ــ خب ، منيژه جان ، خيلي خوش
گذشت .
ــ از شنيدنش خوشحالم .
جواب منيژه بنظرم کمي سرد مي
آيد ، هيچ تعارفي هم براي بيشتر ماندنشان ، نمي کند .
با اين وجود ، در چهره ي
ديگران که خداحافظي مي کنند ، هم ، نشاني از تعجب نمي بينم .
بتدريج ، در طول نيم ساعت ،
بقيه هم مي روند .
من ، به اصرار کمال تا آخر مي
مانم .
ــ خب حالا بايد ظرفارو
بشوريم و اتاقا رو جارو کنيم .
تيز از جا بلند مي شوم . يک
دفعه هر دو شان مي زنند زير خنده . جا مي خورم و با همان حالت ، نگاهشان مي کنم .
منيژه ، با لبخند ، به کمال
مي گويد :
ــ درست همون جور که گفته
بودي ، ولي تو که مي شناسيش ، چرا اذيتش . . .
کمال حرفش را به آرامي قطع مي
کند و رو به من مي گويد :
ــ شوخي کردم ، فردا يه نفر
مياد ترتيبه شو ميده .
با تعجب مي پرسم :
ــ جدي که نمي گي !
ــ ما ديگه کامران جون واسه
اين کارا که وقت نداريم .
بعد منيژه ، اضافه مي کند :
ــ البته سوء تفاهم نشه ،
کارايه معموليه خونه رو خوده مون انجام ميديم ، و فقط براي مهمونيامون ، کسي رو
مياريم ، که از اول تا آخره شو ، خودش انجام ميده .
ــ آره بابا ، اونقدرام تنبل
نيستيم ، اما دوست داشتم بموني ، کمي تو خلوت با هم حرف بزنيم .
کمي که مي گذرد ، او شروع مي
کند به روشن کردن موقعيت اجتماعي خودش ؛
يواش يواش ، سرم سوت مي کشد .
کمال ، حتا ؛ يک هواپيماي دو موتوره ي اختصاصي هم دارد . و هرچه بيشتر مي گويد ،
تازه مي فهمم ، چه قدرتي دارد . آرام آرام ، دستگيرم مي شود که چرا کسي حرفي نزد ،
وقتي آقاي برومند ، از تسلط قاطع نظام سرمايه داري بر جهان ، صحبت مي کرد . هر چند
که خود من هم حرفي نزدم ، چيزي از ذهنم گذشته بود ؛ اما فقط در همان حد .
حالا ، او مي خواهد دست مرا
بگيرد . از آن هم بيشتر ؛ مي خواهد مرا با خود ببرد .
دم دم هاي صبح ، با ماچ و بوسه
، از او جدا مي شوم ؛ با منيژه دو ـ سه ساعت پيش ، قبل از اينکه برود بخوابد ،
خداحافظي کرده بودم .
سوار ماشين مي شوم . شيشه را
پايين مي کشم . باد خنکي به گوشم مي چسبد . هنوز ، همه جا تاريک است . حجم وسوسه ي
پيشنهاد ، سنگين است . کمال ، حکم آسانسور را براي من دارد . مي خواهد مرا به آن
بالا ها ببرد . اما اگر بين راه از کار افتاد ، چه خواهد شد ؟ اگر هنوز به آنجا
نرسيده ، از پا افتادم ، چه ؟ راستي از آن بالا ، مردم چطور به نظر مي رسند ؟ آن
بالاها را ، هميشه از اين پايين
ديده ام ، و هميشه حالم به هم
خورده است . يعني اگر از آنجا ، اينجا ، اين پايين را نگاه کنم هم ، باز حالم به هم
خواهد خورد ؟
وارد شاهراه مي شوم . هنوز ،
همه جا تاريک است ، و ، راه ، خلوت . شيشه را بالا مي کشم . حواسم را جمع مي کنم و
پايم را روي پدال گاز فشار مي دهم . کم کم دارد خوابم مي گيرد . اگر حواسم به راه
نباشد ، اسير اين خواب هاي لحظه اي مي شوم . خواب خطرناکي که در مدت زماني بسيار
کوتاه ، با رويا ، در هم مي آميزد ، خودش را بي سر وصدا ، پشت پلک چشم مي نشاند و
همه چيز را طوري جلوه مي دهد ، انگار که عادي است ؛ انگار که تو ، خودت فرمان را در
دست گرفته اي ، و همه چيز به خواست تو پيش مي رود ؛ در حالي که ، درست ، در همين
لحظه ، هر چند بسيار کوتاه ، تو را ، خوابي در ربوده است ؛ عميق .