back

Print

Topto Chapter

داستان کوتاه :

خواب مرگ آور

کامبيز گيلاني

هنوز هم دلم پر است ؛ پر ، از همه ي نا ملايمت هاي زندگي . چه کارش مي شود کرد . بايد خودم را به آن راه بزنم . کدام راه ؟ خودم هم نمي دانم . برايم فقط اين روشن است که ، درد من ، مال من است و نبايد در ميان اين جمع ، ولو شود .

ــ شما ؟

وقتي زنگ در را به صدا در مي آورم ، حواسم نيست که اينجا منزل کمال نيست و او مرا فقط دعوت کرده است . کمي دستپاچه مي شوم . خانم را نمي شناسم . براي لحظه اي نفسم بند مي آيد و به او خيره مي مانم .

ــ شما از دوستايه کمال هستين ؟

ــ بله . . . بله . . . من کامرانم . . .

ــ بفرمايين تو . من منيژه هستم .

ــ از . . . از آشنايي تون خوشوقتم .

وقتي وارد درگاهي مي شوم ، کمال را مي بينم که با دو ـ سه نفر ، سمت چپ سالن ، مشغول حرف زدن است . راهرو يي است که به اين اتاق پذيرايي بزرگي ، ختم مي شود . جاي رختي ،  سمت چپ اين راهرو کوچک ، آويزان است . کوچکي اش را ، اندازه ي سالن تعيين کرده است، و گرنه ، خودش ، به  اندازه ي اتاق پذيرايي منزل من است .

با خجالت وارد مي شوم ؛ کمال ، چشمش به من مي افتد و تيز ، خودش را به من مي رساند . يکديگر بغل مي کنيم و بعد از ماچ و بوسه اي گرم ، منيژه را نگاه  مي کند و مي گويد :

ــ بيا ، همون جور که گفتم ، هس يا نه ؟

 با اينکه بطور سنتي ، در ارتباط با تعارف ، خنده اي مصنوعي ، روي چهره ام مي نشيند ، ولي داغ شدن گوش ها ، موقعيت ديگري را ترسيم مي کند .

ــ آره ، راستي همين جوره .

بي اختيار ، کمي جان مي گيرم و نرم مي پرسم :

ــ  چيه ، نکنه پشتم صفحه گذاشتي ؟

ــ اوهه ، چه جورم ؛ همه شم آهنگايه زورخونه يي .

منيژه ، به آرامي مي گويد :

ــ  خب ، پس بريم پيش بقيه ي دوستان .

راه مي افتيم . با ديگران سلام و احوالپرسي مي کنيم و جلو مي رويم . مدتها بود که به مهماني نرفته بودم ؛ يا دست کم به اين شکلش . همه ، لباسهاي تر و تميز به تن دارند . بوي عطري شامه نواز ، اتاق را پر کرده است . چشمم را به هر طرف که مي چرخانم ، جاي خاک سيگاري ، سيگار ، يا حتا شيشه ي مشروبي  نمي بينم . تعجب مي کنم .

ــ  دنبال چي مي گردي ، چيزي لازم داري ؟

ــ  نه ، همين جوري داشتم نگاه مي کردم .

ميز شام ، کنار پنجره قرار گرفته است . مي رويم و کنارش مي ايستيم . اشتباه نکرده باشم ، اتاق پذيرايي ، چهل ـ پنجاه متري هست . ميانگين سني مهمان ها      هم ، پنجاهي بايد باشد . بيست و هفت ـ هشت نفري در سالن حضور دارند، که به گمانم تعداد خانم ها ، دو ـ سه نفري بيشتر باشد .

کمال ، بي مقدمه مي گويد :

ــ مهمونا ، دوستا و همکارايه منيژه ن .

ــ خب ، تبريک مي گم .

ــ  تو رو پيدا کردن ، واسه م بهترين تبريک بود .

ــ  وقتي زنگ زدي ، باورم نشد . تازه وقتي نشونيه نادرو دادي ، فهميدم چه جوري پيدام کردي .

ــ  بيس ساله همديگه رو نديديم . ولي تو اصلا تکون نخوردي .

لبخندي روي صورتم مي نشيند و با لحني دو پهلو مي گويم :

ــ متشکرم . ادامه بده .

ــ  به جونه فرهاد جدي مي گم .

ــ  راستي فرهاد چطوره ؟ الان بايد واسه خودش مردي شده باشه ديگه .

ــ  يه سال ديگه ، مهندسي شو مي گيره و وارد بازار کار مي شه . کاره شم از حالا واسه ش دارم .

ــ  تو داري ؟

وقتي ، تعجب را روي صورتم مي بيند ، با خونسردي مي گويد :

ــ  پس تو از همه جا بي خبري .

در همين لحظه ، منيژه به سمت ما مي آيد و با رويي باز  ، رو به روي ما مي ايستد و مي گويد :

ــ  مي بخشين حرفه تونو قطع مي کنم .

و در حالي که لبخند دوست داشتني يي روي صورتش مي نشيند ، از کمال مي خواهد که براي لحظه اي او را همراهي کند .

خانه ي قشنگي است . از پشت توري ، حياط ، معلوم است . حياط بزرگي که استخري ، طرف راستش ، خودنمايي مي کند . نوري که روي آب افتاده است ، تصوير دلنشيني را به تماشاگر تقديم مي کند . و اين زيبايي ، حتا به کسي مثل من هم که فردا ـ پس فردا از آلونک فکسني و بد قد و قواره اش محروم مي شود ، آرامش مي دهد .

ــ  خب ، کجا بوديم ؟

دستش را روي شانه ام مي گذارد و راه مي افتد . مرا به طرف جمعي از دوستانش که در معارفه ي اوليه ، با هم آشنا شده بوديم ، مي برد .

سه نفر ، دکتر جراح بودند ؛ دو نفر ، مهندس ؛ دو خانم و سه آقا .

ــ  الهه خانوم ! اين کامران ، يکي از بهترين دوستاي دوره ي بچگي ، نو جووني و جوونيه منه . اما يه دفه همديگه رو گم کرديم .

ــ  مث تو قصه ها ، نه؟ من که خودم از نزديک ، به اين نمونه ها بر نخورده بودم .

آقاي افرسيابي که کنار او ايستاده است ، با خوشرويي مي گويد :

ــ تازه از اين به بعد ، خيلي بهتر مي تونين با هم کنار بياين و از شيريني گذشته استفاده کنين .

خانم هاشمي ، که آرام ايستاده است و گوش مي کند ، بي مقدمه از من مي پرسد :

ــ  ببخشين ، تو چه کاري فعال هستين ؟

همه ي نگاه ها به دهان من دوخته مي شوند . گوشهايم دوباره واکنش نشان مي دهند . سوالي که حتا کمال هم مطرح نکرده بود . 

ــ  من . . . من کار آزاد مي کنم . خريد و فروش . . .

کمال حرفم را با همان لبخند و زبان تعارف قطع مي کند و مي گويد :

ــ  اين دوست من هم خجالتيه ، هم کم گو ، چراشم بر مي گرده به گذشته ها ؛ کامران تاجره خانوم ، اونم چه تاجري .

قرار شده بود که شغلم را مخفي نگه دارم . کمال هم حرف مرا به شيوه ي خاص خودش، تکميل کرده است .

ــ  نه ، يه وقت سوء تفاهم نشه ؛ غرضم از اين سوال ، اين بود که مبادا حرفايه ما براتون کسل کننده باشن . ببخشين اگه کمي خصوصي بنظر اومد .

ــ  نه  خانوم ، خواهش مي کنم .

به گپ مي نشينيم . زمان مي گذرد ؛ دست کم ، چند ساعتي . همه شان ، به غير از يک نفر ،  دا نشگاه ديده بودند . کساني که يا تحصيل کرده هاي خارج کشوري بودند ، يا ايران ، که بعد از انقلاب ، به اين طرف ها آمده اند . ظاهرا هم ، همه شان با حکومت  مخالفند . 

ــ  مي دونين کامران خان ، من خيلي دلم مي خواد تو کشور خودم زندگي کنم ، و به مردم خودم خدمت کنم ، ولي با آخوندا واقعا نمي تونم کنار بيام . حساب چادر و روسري و اين حرفام نيس .

الهه خانم که جراح کليه است ، سعي مي کند ، دليل از کشور جدا ماندنش را بيان کند ؛ با نوعي دقت در به کارگيري  کلمات ، ادامه مي دهد :

ــ آدم با يه روسري گذاشتن ، نه تنها درست تر زندگي نمي کنه ، بلکه مي تونه بي هويت هم بشه . ولي از اون بدتر ، اينه که پيش از اينکه منو يه پزشک ببينن ، يه زن مي بينن ، اونم زني که حتا شکلش هم بايد اوني باشه ، که دوس نداره .

آقاي سميعي که مهندس با تجربه ي يکي از رشته هاي پيش رفته ي الکترونيکي است، با چهره اي آرام و موقر ، مي گويد :

ــ  ببينين ! الان ، عده اي ، صرف نظر از خودم ، از مغز هاي مفيد کشور مون اينجا حضور دارن . . .

از شوخي هايي که لابه لاي صحبتش مي کند ، خوشم مي آيد .

ــ  . . . که تو خونه ي واقعي يه خوده شون ، نمي تونن نفس بکشن . البته نا گفته نمونه که بعضي ها ، مرتبا دنبال اين بوده ن که آدماي اسم و رسم دار اين طرفا رو ببرن اون طرف . اونم بيشتر بخاطر تبليغ و اين حرفا بوده ، و گرنه از اون اجاق ، آبي گرم نشده . تازه ، من از منابع موثقي شنيده م که حتا بيشتر اين پزشکاي جوون  يا تازه فارغ التحصيل رو رد کردن و گفتن که خوده شون به اندازه ي کافي از اين جور دکترا دارن . اين به نظر من ، در واقع يه جور رو سياهيه دو طرفه س .

منيژه  هم پزشک است . نقطه نظرهايش در مورد شرايط زندگي خارجي ها در کشورهاي اروپايي ، گوش کردني است . درد افسردگي آنها را خوب حس کرده است . او يک سالي است که با کمال ازدواج کرده است . کمال ، از آن بچه هاي با استعدادي بود ، که هنوز بيست و پنج سال نداشت ، که دکتر شده بود ؛ من ، دو

سال از او ديرتر دکترايم را گرفته بودم . او ، هم آماده تر بود ، هم مشکل مالي نداشت . من ، هم کار مي کردم ، هم درس مي خواندم . تازه ، کمک خرج پدرم هم بودم .

او زود هم ازدواج کرد ؛ يعني آنقدرها هم زود نبود ، نسبت به من جلوتر بود . وقتي که همسرش ، سل گرفت و فوت کرد ، او ، کمال ديگري شد ؛ بکلي دگرگون . ميترا را مي پرستيد . زني که پنج سال از او بزرگتر بود ؛ و ، ازدواجي که همه ي فاميل را به هم ريخته بود . اين همه برايش بي ارزش بودند . وقتي همسرش ، فرهاد را بدنيا آورده بود ، زندگي ، در اوج حضورش ، پيشاني کمال را بوسيده بود . افسوس که اين تصوير زيبا ، خيلي زود ، طعمه ي حريق شد .

از آن پس ، از همه چيز بريد و رفت . هر چه سراغش را گرفتم ، بي نتيجه بود . هفته ي پيش که تنها تو اتاق نشسته بودم و زندگي را در همه ي اندازه هايش نفرين مي کردم ، صداي زنگ تلفن در آمد . پشت خط ، صدايي آشنا ، خيلي آشنا ، با من شوخي اش گرفته بود . صدايي که سر به سرم مي گذاشت ، طوري که به خاطر نياورمش . ولي نتوانست . شناختمش . يک ساعتي گپ زديم . البته در مورد بعضي مسائل چيزي رد و بدل نشده بود ؛ از جمله موقعيت زندگي من . او فقط مي دانست که پروانه ي پزشکي من ، لغو شده است ؛ همين . 

ــ  مهمتر از همه ، اينه که ، ما دلمون پيش مردم باشه .

خانمي که گويا مهندس بيکار بود ، با خونسردي کنايه آميزي ، در جواب اين جمله ي منيژه مي گويد :

ــ  ولي خيال خوب و حرف خوش که واسه ي مردم ، نون و آب نمي شه .

ــ  من دارم به اين نکته اشاره مي کنم ، که واسه کمک به مردم ، لزومي نداره آدم حتما تو ايران باشه ، از اينجام ميشه مفيد بود .

ــ  خب عزيز من ، تو به عنوان يه پزشک ، فقط اونجا مي توني به مردم کمک کني ؛ از اينجا که کاري از دستت ساخته نيست .

ــ  اتفاقا مي تونم پروين جون ، الان دليله شو واسه ت مي گم .

تقريبا همه دارند به حرف ميزبان گوش مي کنند . اينجا ، منزل اوست . پيش از ازدواج با کمال خريده بود ش . محله ي خوبي است . بايد خيلي هم گران باشد .

کمال ، در  آن زمان ، اصلا در اين کشور زندگي نمي کرد . در يک سمينار پزشکي ، با او آشنا شده بود . به مرور ، روابطشان عميق تر مي شود و ازدواج مي کنند .

براي کمال ، اين بار پنجم ، و براي منيژه ، سومين بار است . منيژه ، دو پسر و يک دختر دارد ؛ پسر ها ، پيش شوهر اولش زندگي مي کنند و دختر دوازده ساله اش ،

پيش خود او ؛ که البته امشب ، بخا طر اين مهماني ، پيش دايي اش مانده است . اما ، کمال ديگر صاحب فرزند نشد . خواسته بود ، نشده بود . 

منيژه ، سينه اش را صاف مي کند  و با نوعي غرور در آهنگ صدايش ، ادامه مي دهد :

ــ  من خودم دارم به آدمايي که با حکومت ، رو در رو مبارزه مي کنن ، کمکاي

اقتصادي مي کنم . دارم به خونه واده هايي که از ايران ميان و بر مي گردن ، به شکلايه مختلف امکانات ميدم . مثلا براشون دوا جور مي کنم ، يا حتا ، تربيت جراحي مجاني رو براشون ميدم . خب  ، اينا کمک مفيدن ديگه ، مگه نه ؟

آقاي وکيلي ، که متخصص قلب است و خيلي هم شناخته شده ، نگاهي به بقيه ، که ساکت نشسته اند و گوش مي دهند ، مي اندازد و با نوعي بي تفا وتي مي گويد :

ــ  البته من در اين مورد ، طور ديگه يي فکر مي کنم . من مي گم ، اين جور کمک کردنا بي نتيجه ن . نه اون کمک به اون کسايي که مثلا رو در رو دارن مبارزه مي کنن ، نه اون دواهايي که بهشون مي دين . سازمانهايي مثل  سي آي اي ، اينتلجنت سرويس   و خيليايه ديگه ، دارن همه ي دنيا رو اداره مي کنن . خودشون جريان سياسي درست مي کنن . حکومت مي سازن ، بعدم ، نابودش مي کنن . اون دواهارم که ميدين ببرن ، مي برن تو بازار آزاد ، چند برابر مي فروشن ، حالا شما  بااين خوشباوري . . .

خانم هوشيار ، که پزشک زنان است ، حرف آقاي وکيلي را دوستانه قطع مي کند ،

ليوان آب را روي ميز مي گذارد و مي گويد :

ــ  ما ، رو موضوعي با هم به تفاهم رسيديم ، اونم ، همينه که الان شش ماهه لب به سيگار و الکل نمي زنيم ، يا حتا اگه مي زنيم ، تو جمعون پرونده شو بسته يم .

چرا ؟ براي اينکه ، همين کار ، بهانه يي باشه که ما مفيد تر عمل کنيم ؛ بهتر نفس بکشيم و با ديد بهتري  با مسائل برخورد کنيم . از طرف ديگه ، بهانه يي براي کارايه غلطه مون نداشته باشيم ، که مثلا فلان حرفو تو مستي زديم . حالا م ، بحث مورد نظر ، موضوعه سلامتي يه جامعه س . منم نظرم اينه که ما بايد در راه بوجود آووردن يه جامعه ي سالم ، مبارزه کنيم . به نظر من ، همه ي اونايي که به عنوان سازمان ، حزب ، گروه ، يا شخصيت ، با حکومت مبارزه مي کنن ، مامور و خود فروخته نيستن . همه ي اون مردمي يم که از اينجا دوا با خوده شون مي برن ، کاسبي نمي کنن .

من هم تصميم مي گيرم ، همه ي آن فکرهايي که تو سرم هستند را بيرون بريزم و وارد اين بحث شوم . تا مي آيم خودم را آماده کنم که حرفي بزنم ، آقاي برومند ، که مهندس است و از سي سال پيش در اين کشور زندگي مي کند ، مي گويد :

ــ  راستش من خودم به شخصه ، آدم بي تفاوتي نيستم ، ولي از بس که پاي حرفايه بي فايده نشستم ، خسته شده م .  مي دونين ، داستان خيلي پيچيده تر از ايناست که ما باهاش برخورد مي کنيم . ما از سعادت مردم حرف مي زنيم . اما در دنيايي که ما توش زندگي مي کنيم ، اين شعار ، فقط يه بهانه س . همين کشور خوده مون ، يه نمونه ي خوبه شه . ديروز شاه رو آووردن ، امروز اين رژيم رو ؛ فردا هم ، وقتي دور ديگه يي شروع شه ، نوبت به يکي ديگه مي رسه . ما مردم ، البته تو بازي هستبم ؛ اونم فقط  واسه زنده باد ، مرده باد ، گفتن . حکومت مهم نيس ، اون فکري که داره راه رو ترسيم مي کنه، مهمه : سرمايه داري .  اگه با اين فکر تونستي در بيفتي ، مي توني تغيير اساسي بدي . من نتونستم . با اين که سال ها با يکي از احزاب ضد سرمايه داري همکاري مي کردم ، ناچار از وا دادن شدم . شاه رفت ؛ حکومت عوض شد؛ حاکميت سرمايه ، نه تنها از بين نرفت ، گردن کلفت ترم شد . اين همه زندگيا سوختن ، آدما ، بيچاره و در به در شدن ، چون سرمايه داري نياز به يه بدنه ي تازه داشت . يه بازوي تازه ي اجرايي .

حرف هايش ، کلمه به کلمه ، در ذهنم نشسته اند . ديگر ، کسي نمي خواهد پيش دستي کند و چيزي بگويد . بحث سرمايه داري به ميان آمده است . هر کدام ، به شکلي در اين بازي اند . کمال ، وقتي بعد از شام تو حياط رفته بوديم ، مي گفت :

ــ  مي دوني ، دو ـ سه تا شرکتن که همه جا ريشه گرفتن ؛ کاره شونم در واقع با بورس و واسطه گري سر و کار داره . منم ، يکي از سهام داراشم .

وقتي فهميد ، پروانه ي پزشکي مرا لغو کرده بودند ، چون من ، پته ي معامله ي مخفي دولت اينجا با ايران را روي آب ريخته بودم ، خاطر مرا جمع کرد که چيزي نيست و براحتي قابل حل است .

احساس مي کنم  بايد حرفي بزنم . حس غريبي ، انگشت هاي بسياري را به سوي من نشانه رفته است . تو سرم ، همه چيز مي چرخد . يکي از آنها ، همين دردسرهاي دو ـ سه سال اخير است ؛ همان هايي که دمار از روزگارم در آورده اند . کار ، مطب و موقعيتي را که سالها براي بدست آوردنش تلاش کرده بودم ، از من گرفته بودند ؛ و ، تازه شانس آورده بودم که به پاس حمايت رسانه هاي گروهي ، به زندان نيافتاده بودم . جرمي جعلي برايم درست کرده بودند . گفته بودند که من براي آن افشاگري ، به اسناد محرمانه ي دولتي ، دستبرد زده ام . به هرصورت ، بي پولي ، بشدت فشار آورده است . مدتي ، اين طرف و آن طرف ،  سياه ، کار کرده بودم . بيشتر نمي شد . چنان مشهور شده ام ، که کسي براي زماني نا محدود ، جرات نمي کند  مرا پيش خود نگه دارد .

آن وقت ها که دست و بالم باز بود ، به يکي از همين سازمانهاي مخالف رژيم ملاها کمک مي کردم . البته من مطمئنم که اين ها کارشان را  درست انجام مي دهند .  

با اين حال هنوز از کار نيفتاده ام. من پزشکم ، نه مطب ، که بشود مهر و مومم کرد.

هنوز هم هستند کساني که بسراغم مي آيند . مي آيند ، که به من کمک کنند ؛

و گرنه که خيلي راحت مي توانند به سراغ پزشکي ديگر بروند و با استفاده از حق استفاده از بيمه ، هيچ پولي هم نپردازند . و ، همين ، يعني که هنوز انسانيت ، زير چرخ هاي قدرتمند سرمايه داري خرد نشده است .

و ، من روي اين پايه مي ايستم ؛ انسانيت . آنقدر موي دماغشان مي شوم تا حقم را بگيرم . راه من از دلال بازي و پول باد آورده در آوردن ، جداست . من به وجدان بيدار جامعه، به همان گلهايي که در مرداب مي رويند ، متوصل مي شوم .

سکوت را ، چهار ـ پنج نفر ، با از جا برخاستن شان ، مي شکنند .

ــ  خب ، منيژه جان ، خيلي خوش گذشت .

ــ  از شنيدنش خوشحالم .

جواب منيژه بنظرم کمي سرد مي آيد ، هيچ تعارفي هم براي بيشتر ماندنشان ، نمي کند .

با اين وجود ، در چهره ي ديگران که خداحافظي مي کنند ، هم ، نشاني از تعجب نمي بينم .

بتدريج ، در طول نيم ساعت ، بقيه هم مي روند .

من ، به اصرار کمال تا آخر مي مانم .

ــ  خب حالا بايد ظرفارو بشوريم و اتاقا رو جارو کنيم .

تيز از جا بلند مي شوم . يک دفعه هر دو شان مي زنند زير خنده . جا مي خورم و با همان حالت ، نگاهشان مي کنم .

 منيژه ، با لبخند ، به کمال مي گويد :

ــ  درست همون جور که گفته بودي ، ولي تو که مي شناسيش ، چرا اذيتش . . .

کمال حرفش را به آرامي قطع مي کند و رو به من مي گويد :

ــ  شوخي کردم ، فردا يه نفر مياد ترتيبه شو ميده .

با تعجب مي پرسم :

ــ  جدي که نمي گي !

ــ  ما ديگه کامران جون واسه اين کارا که وقت نداريم .

بعد منيژه ، اضافه مي کند :

ــ  البته سوء تفاهم نشه ، کارايه معموليه خونه رو خوده مون انجام ميديم ، و فقط براي مهمونيامون ، کسي رو مياريم ، که از اول تا آخره شو ، خودش انجام ميده .

ــ  آره بابا ، اونقدرام تنبل نيستيم ، اما دوست داشتم بموني ، کمي تو خلوت با هم حرف بزنيم .

کمي که مي گذرد ، او شروع مي کند به روشن کردن موقعيت اجتماعي خودش ؛

يواش يواش ، سرم سوت مي کشد . کمال ، حتا ؛ يک هواپيماي دو موتوره ي اختصاصي هم دارد . و هرچه بيشتر مي گويد ، تازه مي فهمم ، چه قدرتي دارد . آرام آرام ، دستگيرم مي شود که چرا کسي حرفي نزد ، وقتي آقاي برومند ، از تسلط قاطع نظام سرمايه داري بر جهان ، صحبت مي کرد . هر چند که خود من هم حرفي نزدم ، چيزي از ذهنم گذشته بود ؛ اما فقط در همان حد .

حالا ، او مي خواهد دست مرا بگيرد . از آن هم بيشتر ؛ مي خواهد مرا با خود ببرد .

دم دم هاي صبح ، با ماچ و بوسه ، از او جدا مي شوم  ؛ با منيژه دو ـ سه ساعت پيش ، قبل از اينکه برود بخوابد ، خداحافظي کرده بودم .

سوار ماشين مي شوم . شيشه را پايين مي کشم . باد خنکي به گوشم مي چسبد . هنوز ، همه جا تاريک است . حجم وسوسه ي پيشنهاد ، سنگين است . کمال ، حکم آسانسور را براي من دارد . مي خواهد مرا به آن بالا ها ببرد . اما اگر بين راه از کار افتاد ، چه خواهد شد ؟ اگر هنوز به آنجا نرسيده ، از پا افتادم ، چه ؟ راستي از آن بالا ، مردم چطور به نظر مي رسند ؟ آن بالاها را ، هميشه از اين پايين

ديده ام ، و هميشه حالم به هم خورده است . يعني اگر از آنجا ، اينجا ، اين پايين را نگاه کنم هم ، باز حالم به هم خواهد خورد ؟

وارد شاهراه مي شوم . هنوز ، همه جا تاريک است ، و ، راه ، خلوت . شيشه را بالا مي کشم . حواسم را جمع مي کنم و پايم را روي پدال گاز فشار مي دهم . کم کم دارد خوابم مي گيرد . اگر حواسم به راه نباشد ، اسير اين خواب هاي لحظه اي مي شوم . خواب خطرناکي که در مدت زماني بسيار کوتاه ، با رويا ، در هم مي آميزد ، خودش را بي سر وصدا ، پشت پلک چشم مي نشاند و همه چيز را طوري جلوه مي دهد ، انگار که عادي است ؛ انگار که تو ، خودت فرمان را در دست گرفته اي ، و همه چيز به خواست تو پيش مي رود ؛ در حالي که ، درست ، در همين لحظه ، هر چند بسيار کوتاه ، تو را ، خوابي در ربوده است ؛ عميق .

 


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter