داستان کوتاه :
شبحي روي برف
کامبيز
گيلاني
ــ آخه موضوع يه چيزه ديگه س
.
ــ بالاخره هر چي که باشه ،
آزادي ، آزاديه .
ــ د ، همين ديگه . آزادي رو
ميشه هزار جور معني کرد .
ــ نه ، با اين حرفت هيچ رقم
موافق نيستم .
ــ پس بهتره اين بحث بي فايده
رو ، قبل از اينکه به نتيجه ي بدي ختم بشه ، همين جا قيچي کنيم .
فيروزه ، تکاني به خودش مي دهد
و از کنار پنجره ، خود را به ما مي رساند و با لبخندي که روي صورتش شکفته است ، به
آرامي مي گويد :
ــ خب حالا که به اينجا رسيد
، بهتره که ما هم يواش يواش راه بيفتيم ، چون که فردا کلي کارم داريم .
ــ نگاهي به فرشاد مي اندازم
و از جا بلند مي شوم .
ــ چه عجله اي يه حالا ؟ فردا
که تعطيله .
چهره اش آرامتر به نظر مي رسد
و با اين جمله سعي مي کند ما را متقاعد کند که بيشتر بمانيم .مينا هم از اتاق دخترش
بيرون مي آيد و انگار که موضوع نا پسندي
شنيده باشد ، مي گويد :
ــ نه بابا ، حالا که زوده !
ــ نه ديگه مينا جون ، مي
دوني که راهه مونم تقريبا دوره ؛ اينه که زودتر راه بيفتم ، امن تره .
همه مان ، دور ميز مستطيل چوبي
اي که وسط اتاق قرار گرفته است ، ايستاده ايم .
ــ بابا ، يه کم ديگه حالا
بشينين ، شما ها که بچه مچه م ندارين که بخواين از اون لحاظ مقيد باشين .
اما مينا که تو صورت فيروزه
ميل به رفتن را جدي گرفته است ، در جواب اصرار فرشاد ، مي گويد :
ــ فرشاد جون ، بذار هر جور
خوده شون مي پسندن ، بکنن .
فيروزه ،خودش را جمع و جور مي
کند و در حالي که مصمم است ، مي گويد :
ــ ما م از ديدن شما سير نمي
شيم ، ولي چاره چيه ديگه ، کارايي هستن که يه خورده وقت مي برن ، اونم تو اين همه
گرفتاري .
من ، چيزي اضافه نمي کنم و فقط
با سر تاييد مي کنم . فرشاد ، توي گوشم به آرامي مي گويد :
ــ اينم يه جور تعريف آزاديه
.
مي خواهم جوابش را بدهم ، که
با اشاره ي سر فيروزه ، حرفي نمي زنم . او به سمت در مي رود ؛ من هم پشتش راه مي
افتم .
ــ جدا دستت درد نکنه .
ــ ديگه بايد ببخشين اگه کم و
کسري داشت .
ــ تعارف و اين حرفا رو بذار
کنار . همه چيز عالي بود .
ــ به تهيه و تدارک هفته ي
پيش شما که نمي رسيد .
فرشاد ، حرف همسرش را قطع مي
کند و به من مي گويد :
ــ از صميم دل ، براي هر دو
تون آرزوي يه زندگيه خوب و خوشو دارم .
ــ خيلي از لطفت سپاسگزارم ،
اما . . .
هنوز حرفم تمام نشده است ، که
فيروزه مي دود وسط حرفم و با لبخندي مهربان مي گويد :
ــ از شما چه پنهون ، اين
بهادر اونقدر کم حرف و کم توقعه ، که فکر نکنم نشه باهاش خوشبخت شد .
سرم را پايين مي اندازم و
درحالي که گوشهايم از خجالت سرخ شده اند ، تشکر مي کنم . فرشاد ، با آرامشي که از
چهره اش ، تراوش مي کند ، مي گويد :
ــ تو بحث که حريف خوبيه ؛
نمي ذاره کار به جر بکشه .
مينا ، بلافاصله ، تو شکمش مي
رود و در حالي که به شوخي حرفش را مي زند ، مي گويد :
ــ برعکس تو که به کسي رحم
نمي کني ؛ دوست و دشمن تو بحث واسه ت فرقي نداره .
ــ خب فداي اون اخم شکفته ت ،
بحث ، بحثه ديگه ؛ دعوا که نيس . بعضي وقتام بلند و کوتاه مي شه .
ــ ولي آدم بايد حواسش جمع
باشه که چه حرفي رو ، به چه کسي مي زنه . چون آدم مي تونه از يه دوست خوب آينده ،
يه دشمن تلخ بسازه .
ــ فرشاد که انگار از اين
جمله ، چيزي فهميده باشد ، نگاهي به فيروزه و من مي اندازد و با دستپاچگي مي گويد :
ــ آها ، پس بخاطر منه که
دارين مي رين . يعني بازم من پرچونگي کردم . آره ؟
فيروزه ، همانطور که بالا پوش
گرمش را به تن مي کند ، نگاهي به هردوشان مي اندازد ، و صميمانه مي گويد :
ــ نه بابا ، ما که بچه
نيستيم . از گپ زدن که بدمون نمياد . واسه اين چيزا هم از دوستامون چيزي به دل نمي
گيريم . داستان ، همون بود که گفتم . الان ديگه نزديکياي دوازده س ، تا برسيم خونه
و بخوابيم ، ميشه يک ـ يک ونيم ، فردام از ساعت هفت ـ هفت و نيم ، بايد شروع کنيم
به راس و ريس کردن کارامون .
من هم به کمکش مي روم و مي
گويم :
جدا اين جوره . وگرنه که من از
گپ زدن با تو خيلي لذت مي برم ، ياد مي گيرم ؛
حالا اينکه تو بعضي جاهاش با
هم اختلاف نظر داشتيم ، که اشکالي نداره ، تازه اگه عميق تر بش نگاه کني ، مفيدم هس
.
فرشاد ، در حالي که حق به جانب
، خودش را نشان مي دهد ، رو به مينا مي کند و با قاطعيت مي گويد :
ــ عرض نکردم ؟ با اين بهادر
ميشه بدون هيچ مشکلي ، در مورد چيزايه جدي به نتيجه رسيد .
دست هاي يکديگر را مي فشاريم و
از هم خداحافظي مي کنيم .
از در خانه که بيرون مي رويم ،
هنوز ، سرمايي حس نمي کنيم . از پله ها پايين مي رويم وخودمان را به در عمومي مي
رسانيم و بازش مي کنيم . سرما ، اينجا خودش را نشان مي دهد . سوز تندي مي آيد .
هواشناسي ، روزهاي آينده را بسيار سرد پيش بيني کرده است . روزها ، از منهاي پنج
درجه بالاتر نمي روند و شب ها به چهارده درجه زير صفر مي رسند . همه مي گويند ،
امسال ، سال بسيار سردي مي شود .
ما ، هنوز در اوايل سرماي
زمستانيم .
ــ خوب شد اون لاستيکارو
انداختيم زير ماشين !
ــ حالا برنامه ي فردا چي هس
؟
ــ مگه يادت نيس قرار گذاشتيم
بريم خونه ي داداشم اينا !
ــ آها ، واسه اسبابکشي .
ماشين را روشن مي کنم و راه مي
افتيم . کمي که مي رويم ، با باچند ترمز آرام ، زمين را امتحان مي کنم . لاستيک ها
خوبند . نيم ساعتي راه پيش رو داريم . راه بدي نيست . ده دقيقه اش اتوباني است ؛
باقي اش هم ، کمر بندي و داخل شهر .
ــ امشب ، گمونم هوا برفي بشه
.
ــ آره اين جور که هوا سرخه ،
احتمالش زياده .
ــ راستي از فرشاد دلخور شدي
، نه ؟
ــ زياد حرف مي زنه ؛ حرفاي
بي سر و ته . يه دفه از انقلاب حرف مي زنه ، يه دفه از خوبي چيزايي که پيش از اون
بودن . يه دفه ميگه خوبه که انقلاب شد . يه دفه به همه چيزش فحش مي ده . تا مي خواي
خوده تو با يه موضوع وفق بدي ، پريده رو يه شاخه ي ديگه ؛ اونم نه شاخه ي همون درخت
.
ــ چاره اي نيس ، آدما همين
جورن ، شايد من و تو هم واسه ي کسايه ديگه اين جوري باشيم .
ــ نه آخه ، آدم بايد رو اصل
موضوع ، حرفش محکم باشه .
ــ اصل چيه ؟
ــ همين قضيه ي انقلاب مثلا .
اگه بايد مي شد ، که ديگه بعدش ، حرفايي مث خدا پدر اون بابا رو بيامرزه ، يا چه مي
دونم ، اگه مي دونستم اين طوري ميشه ، غلط مي کردم تو خيابونا برم و . . . اين حرفا
ديگه زيادي ين . اگه مي گيم نبايد مي شد و از همون اولشم غلط بود ، پس رو همون
وايسيم . . .
اولين دانه هاي برف، شيشه ي
جلو را لمس مي کنند . تا به خودمان بياييم ، ريزش برف، شدت مي گيرد .
ــ ببين ، يه دفه عجب برف
قشنگي گرفته . . .
حرفش را قطع مي کند و محو
تماشا مي شود . جاده ، خصوصي است ؛ دست کم از اين طرف که ما مي رويم ؛ نه از پشت ،
ماشيني ديده مي شود ، نه پيش روي مان ، نور سرخي به چشم مي خورد .
ــ مي دوني فيروزه ، دنيا
واقعا قشنگه . طبيعت ، حرف نداره . آدما خوبن .
نگاهم مي کند و با مهر ، مي
گويد :
ــ تو قلب خوبي داري و با اون
دنيا رو نيگا مي کني . من اولش مث تو بودم . نه اينکه بگم تو بي تجربه يي ، منظورم
اينه که ، سختيه تحمل آدما و زمونه ي تلخو نچشيدي .
ــ خب ، منم به اندازه ي خودم
، دردسر و از اين حرفا داشتم .
چيزي نمي گويد . اشک ، توي
چشمش حلقه بسته است . مي فهمم چرا . برف به تندي مي بارد . جاده ، يک دست ، سفيد
شده است . جلو چشم ، همه چيز زيباست ، انگار که از ميان ابرها مي گذريم ؛ آرام ،
لطيف و پر حس .
پيچ راديو را مي چرخانم .
موسيقي ملايمي پخش مي شود . روي همين موج ، نگه اش مي دارم .
راستي که هر انساني ، راه خودش
را در زندگي دنبال مي کند .حس و حال هر کسي که هم ، خاص خودش است .گاهي فکر مي کنم
، خيلي مي دانم . کيف مي کنم . درست در اوج کيف و سرمستي ام ، که مي فهمم ، دامنه ي
دانستني خيلي بيشتراز فهم من فراتر مي رود .
فيروزه ، حتما بيشتر از من مي
فهمد . دلش درياي درد است ، ولي هميشه با روي باز با سختي ها برخورد مي کند . من
شوهر دومش هستم . تو يک ساندويچ فروشي با هم آشنا شده بوديم .آنجا کار مي کرد . با
يکي ـ دو برخورد ، صاحب دل من شده بود . چطورش را خودم هم هنوز نمي دانم . برايم
اهميتي هم ندارد . پس از اين که بار ها و بارها به سراغش رفتم ، مرا جدي گرفت .
ــ ايکاش ، دل تو رو ، خيلي
از اين آدما داشتن ، که ادعاشون ميشه مي خوان يه کاري واسه مردمه دنيا بکنن .
ــ خب ، حتما خيلي آدما هستن
که دارن واسه مردم مبارزه مي کنن .
ــ من که چشمم آب نمي خوره .
حرف زياد مي زنن . از مردم محروم مي گن ، حرفايي که باد هوا هستن ؛ دست کم خيلي
هاشون اين جورن .
ــ بعضي وقتا حس مي کنم خيلي
نا اميدي فيروزه ، ها ؟
ــ نمي دونم ، شايد . ولي هر
چي باشم ، به وعده هاي تو خالي ديگه دل نمي بندم .
تا جمله ي ديگري مي رود که در
مغزم طراحي شود ، توجه ام به سمت راست جاده جلب مي شود .
ــ اونجارو نيگا کن ، انگار
يه نفر اون کنار وايساده .
فيروزه ، نگاهش را به سمت راست
مي چرخاند . تقريبا پنچاه متر جلوتر است .
ــ آره ، ولي نيگه ندار .
ــ شايد احتياج به کمک داشته
باشه ؟
ــ شايدم دزد يا قاتل باشه .
ما نبايد تو اين موقعيت اين خطرو به جونه مون بخريم .
براي لحظه اي تو فکر فرو مي
روم . در همين اثنا از کنارش عبور مي کنيم . نگاهي به او مي اندازم . پالتوي سياهي
بر تن و کلاهي بر سر ، تنها تصويري است که به قد بلندش ضميمه مي شود و در ذهن من مي
نشيند .
ــ اگه واقعا به کمک جدي
احتياج داشته باشه و ما تنها شانسش باشيم ، چي ؟
سکوت ما ، به موسيقي ، ميدان
وسيعتري مي دهد . صداي موتور ، سکوت بيرون را مي شکند و برف ، همچنان با همان آهنگ
، مي بارد .
ــ دور بزن !
دور مي زنم ، بي که چيزي بگويم
. با هم کلنجار نمي رويم . از اولش هم همينطور بوده ايم . حرف هامان را پيش از
اينها زده ايم . رويشان هم ايستاده ايم . بعضي از دوستان وقتي اين حرفها از من مي
شنوند ، مي گويند هنوز اول کار است . با اين وجود هر چه مي گذرد ، بيشتر ، يکديگر
حس مي کنيم .
ــ حق با توست ، من خودمم
داشتم مث فرشاد مي شدم . آدم ، زود مي لغزه .
ــ حالا ولي اگه طرف راستي
راستي دزد يا قاتل باشه ، چي؟ يا اگه هفت تير داشته باشه...
ــ هيچي ، بد آوورديم .
ــ به همين سادگي ؟ ممکنه
واقعا همه چيزه مونو از دس بديم .
حرفي نمي زند .
حالا ، رو به رويش قرار گرفته ايم .
کمي که رد مي شويم ، دور مي زنم و کنارش مي ايستم . فيروزه شيشه را پايين مي کشد و
به آرامي مي پرسد :
ــ مي تونيم کاري واسه تون بکنيم ؟
صورتش پيدا نيست . عقب ايستاده است .
ــ مي خواستم برم شهر .
لهجه ي خاصي دارد ، معلوم است که او
هم مثل ما ، هنوز خارجي است .
ــ سوار شين ، ما مي رسونيمتون .
تشکر مي کند . به ماشين نزديک مي شود
. در را باز مي کند وسوار مي شود .
همان پشت ، سمت فيروزه مي نشيند .
صورتش هنوز معلوم نيست .
ــ هوا بد جوري سرد شده ، نه ؟
فيروزه سعي مي کند سر صحبت را با او
باز کند .
ــ بله .
ــ اين برف البته هوا رو کمي گرمتر مي
کنه ، ولي با اين حال ، هواي زير صفرو خنثي نمي کنه .
ــ همينجوره .
طرف ، گرم نمي گيرد . کلاه را هم از
سر بر نمي دارد . چهره اش معلوم نيست .
بي اختيار ، ترس برم مي دارد .فيروزه
هم حرفي نمي زند . آ هنگ راديو تغيير کرده است ؛ خاموشش مي کنم . برف ، آنقدر تند و
درشت شده است که ديگر همه چيز به سياهي مي زند . جلو را به سختي مي بينم . سعي مي
کنم لرزش پاهايم را در اختيار بگيرم . گاهي وقتها به هواي ديدن پشت ، نگاهکي به مرد
سياهپوش مي اندازم . هيچ صورتي پيدا نيست . معيار هايم به هم ريخته اند . اصلا چرا
سوارش کرديم؟ ما که داشتيم به آن راحتي مي رفتيم . مگر ما مسوول کمک به ديگرانيم ؟
تازه ، آدم مي تواند به ديگران کمک کند ، بدون آنکه خودش را به خطر بياندازد . به
شدت پشيمان شده ام . از آن بدتر ، تاسف مي خورم که چرا فيروزه را هم مردد کرده بودم
. اين اعتقاد مسخره ي من به همبستگي و کمک به ديگران ، حتا با چشم بسته ، آخر کار
دستم داد . هر لحظه منتظرم ، طرف بدترين کارها را با ما بکند .
در همين هنگام ، فيروزه ، سرش را به
طرف من مي چرخاند و مي گويد :
ــ راستي يادت باشه ، صبح که رفتيم
پيش خليل ، اون جارو برقي مونم ببريم .
ــ چشم .
ــ هيچ مي دوني خليل از تو خيلي خوشش
اومده ؟
ــ جدي ؟
ــ آره ، مي گفت که تو خيلي صبور ي .
ــ خوبه .
ــ چيه ، تو هم مث مسافرمون تصميم
گرفتي تله گرافي جواب بدي ؟
دستپاچه تر مي شوم . دلم مي خواهد
بگويم که اين طور بي پروا صحبت نکند ، ولي جرات گفتن همين جمله را هم ندارم .
ــ شايد هردو مون يه جور فکر مي کنيم
.
با اين جمله ي سردي که از پشت سر شليک
مي شود ، دلم مي ريزد .
فيروزه ، با لحني محکم مي پرسد :
ــ ممکنه به من بگين که هر دوي شما
در مورد چي فکر مي کنين ؟
ــ ترس ، غافلگيري ، تجاوز ، قتل !
با شنيدن اين کلمات ، ديگر همه چيز
برايم روشن مي شود . درست حدس زده ام .
فيروزه ، با همان خونسردي و اطمينان
در کلماتش ، بدون اينکه سرش را به عقب بچرخاند ، مي گويد :
ــ اما تا اونجا که من همسرمو شناخته
م ، اون به آزادي ، انساندوستي و سالم بودن انديشه ، فکر مي کنه .
ــ اين حرفا فقط تو خياله تونه ،
اونم تا وقتي که ، مرگ اون دورترا وايساده .
فيروزه نيشخندي مي زند و مي گويد :
ــ اي آقا ، مرگ هميشه سايه به سايه
ي ما قرار داشته .
ــ تجاوز چطور ؟
ــ تجاوز هميشه يه قدم جلوتر بوده .
ولي ما هيچ موقع جرات به اعترافش نداشتيم .
ــ حتما هيچ وقتم نترسيدين !
ــ شما مارو نمي شناسين آقا .
ما فقط تو ترس عمر گذرونديم . ولي از همونم استفاده کرديم تا خرمونو از پل بگذرونيم
.
ــ همون پلي که به نابودي ختم
ميشه ديگه ، نه ؟
ــ هموني که از نابودي رد مي
شه ، بله !
ــ پس شما زندگان جاوداني
هستين ، بله ؟
زهرخندش نفسم را بند مي آورد .
ديگر ، پاهايم در اختيار اراده ام نيستند. تلاش مي کنم حرفي بزنم ، انگار ، زباني
در دهان نيست .
ــ ما فقط هستيم . خيله کمه .
ولي قدر همين يه ذره رو هم مي دونيم .
ــ ترسو هايي که ميذارين همه
کاري باهاتون بکنن . هم الکي خوشين ، هم نا خوش .
ــ بهتر از خودکشي و وادادنه
که .
ــ چهار تا آدم نمي تونين
کنار هم بشينين يه تصميمي بگيرين که خواسته ي همه تونو تامين کنه . اگه همچين
اتفاقي يم بيفته ، اول چهارتايين ، بعد دو تا ميشين ، بعد يکي ، بعدم اون يکي با
خودش قهر مي کنه ، همون ميشين که از اول بودين ، هيچي . يه هيچي يه گنده .
فيروزه ، درست قطب مخالف من
حرکت مي کند . انگار هرچه از من کم مي شود ، به او اضافه مي شود .
منطقي تر ، قاطع تر و پيش از
همه ، با آرامشي که درست در مقابل خشم کلمات شبح، حرکت مي کند ، مي گويد :
ــ و ، دوباره از همون هيچي ،
يکي در مياد ، بعد دو تا ، بعد سه تا ، بعد صد تا . . .
ــ که چي ؟ تا دوباره صدتا
صدتا و هزارتا هزارتا همديگه رو تيکه پاره کنين ؟
ــ نه ! تا دوباره اونايي که
اين کارا رو مي کنن ، رسوا و بي اعتبار کنيم .
ــ اما همونايي رو که رسوا مي
کنين ، از خوده تونن !
ــ واسه ي اينکه ما همينيم .
ــ اون وقت شما ها از آزادي
حرف مي زنين ؟
ــ دقيقا به همين خاطر از
آزادي دفاع مي کنيم و همه چيزه مونو پاش مي ذاريم .
ــ بازم رسيديم سر خونه ي اول
، خونه ي روياها و خيالبافي هاي بي آينده .
فيروزه ، سرش را به طرف من مي
چرخاند و با تبسمي پر مهر مي پرسد :
ــ خسته که نيستي ؟
ــ نه ، چطور مگه ؟
ــ آخه اين دوستمون ، چند بار
صدات کرد ، چيزي نگفتي ، گفتم شايد يه جوري کسل باشي .
از تو آينه ، با ترديد ، نگاهي
به پشت سرم مي اندازم ، مي بينم آقاي ميانسالي با لبخندي بر صورت ، دارد نگاهم مي
کند .
ــ بي نهايت سپاسگزارم که
سوارم کردين .
ــ خواهش مي کنم ، وظيفه مون
بود .
ــ راستش ، من به مکانيکي هيچ
رقم وارد نيستم . ماشينم که خراب شد ، اونم تو اين هوا و بر و بيابون ، حسابي ماتم
گرفته بودم . چندتا ماشين رد شدن ، هرچي دس تکون دادم ، کسي نيگه نداش . البته
زيادم نمي شه بهشون ايراد گرفت ، خودمم شايد همون کارو مي کردم .
يواش يواش به خودم مي آيم .
ــ شما هم انگار مال اين طرفا
نيستين ؟
فيروزه ، در حالي که گردنش را
به سمت مسافر چرخانده است ، اين سوال را کرده است .
ــ نه ، منم از کشور همسايه ي
شما ميام ، يه بيست سالي هس که با خونواده م اينجا زندگي مي کنم .
ــ راضي هستين ؟
ــ هيچ جا وطن نمي شه ، ولي
آدم وقتي به هر دليلي مجبور به ترک اون ميشه ، خوده شو با خونه ي تازه ش وفق مي ده
. زندگي بايد ادامه پيدا کنه .
به شهر مي رسيم . با هزار تشکر
، از ما جدا مي شود .
ــ خب ، پسر خوب بگو ببينم ،
چي شد يه دفه رفتي تو خودت ؟
با اينکه به خودم آمده ام و
پذيرفته ام که شبحي در کار نيست ، اما ترسي که در وجودم نشسته است ، آنقدر قوي است
که نمي گذارد در موردش صحبت کنم ، حرف را عوض مي کنم و مي گويم :
ــ ولي بايد زودتر بخوابيم که
به کاراي فردامون برسيم .
ــ آره ، ولي جواب من اين
نيست .
ــ آخه چيزي نبود .
ــ مطمئني ؟
ــ آره ، آره . . .
و ، در اين هنگام ، به چشم هاي
ناراضي او دقيق مي شوم . انگار ، آينه است . دارم دروغ مي گويم . آن هم به کسي که
ادعا مي کنم از خودم هم بيشتر دوستش دارم .
يک دفعه بغضم مي ترکد ومي زنم
زير گريه ، او هم بي تامل ، مرا در آغوش خودش مي گيرد و مي گذارد گريه کنم .
آرام که مي شوم ، داستان را
برايش تعريف مي کنم .
ــ راستش تا جايي که به سوار
شدن اون آقا مربوط ميشه ، اومد تو ، همون اول کلاهشو ورداش و با حالتي التماسي تشکر
کرد . من باهاش حال و احوال کردم و اون از لطف و انساندوستي تو صحبت کرد . بعد ،
يکي ـ دو بارم راجع به کجايي بودن و اين موقع شب در راه بودنمان از تو پرسيد ، که
چون تو چيزي نگفتي ، من جوابشو داد م . اونجام که صدات کردم ، ديدم ديگه خيلي بده
اگه بازم جوابه شو ندي.
ــ هنوزم باورم نمي شه . حالا
نمي دونم اين که الان توشيم درسته يا اين خواب خوب اون قبلي يس . مي فهمي چي شده
فيروزه ؟
دست هايم را دوباره مي گيرد ،
مرا به طرف خودش مي کشاند ، گونه ام را مي بوسد و در گوشم مي گويد :
ــ خيلي چيزا هستن ، که آدم
نمي دونه چي ين ، بذار ببينيم بعدش چي پيش مياد .
اين موضوع ، چيزي نيس که الان
در موردش به جواب برسيم .
حرف هايش ، مرا به آرامش نزديک
کرده اند . دستم را دور گردنش حلقه مي کنم و با تبسمي که پيام محبت و سپاس مرا به
او منتقل کند ، مي گويم :
ــ مي دوني تو قهرمان قصه
بودي ؟
سرش را به سينه ام مي چسباند و
درحالي که پايش را روي برف هاي جلو منزل مي سايد ، مي گويد :
ــ تو اين قصه ، قهرمان زياده
. افسوس که خيلي هاشون ، سر جاي خودشون قرار نمي گيرن . اينم قصه ي تاريخه ، خوب و
بدشم همينه که هس .
در را باز مي کنم و پشت سر او،
راه مي افتم .اما پيش از اينکه در را پشت سرم ببندم ، سرم را بر مي گردانم و براي
لحظه اي به سفيدي خيابان خيره مي شوم . انگار کسي را جستجو مي کنم .