back

Print

Topto Chapter

داستان کوتاه :

شبحي روي برف

کامبيز گيلاني

ــ  آخه موضوع يه چيزه ديگه س .

ــ  بالاخره هر چي که باشه ، آزادي ، آزاديه .

ــ  د ، همين ديگه . آزادي رو ميشه هزار جور معني کرد .

ــ  نه ، با اين حرفت هيچ رقم موافق نيستم .

ــ  پس بهتره اين بحث بي فايده رو ، قبل از اينکه به نتيجه ي بدي ختم بشه ، همين جا قيچي کنيم .

فيروزه ، تکاني به خودش مي دهد و از کنار پنجره ، خود را به ما مي رساند و با لبخندي که روي صورتش شکفته است ، به آرامي مي گويد :

ــ  خب حالا که به اينجا رسيد ، بهتره که ما هم يواش يواش راه بيفتيم ، چون که فردا کلي کارم داريم .

ــ  نگاهي به فرشاد مي اندازم و از جا بلند مي شوم .

ــ  چه عجله اي يه حالا ؟ فردا که تعطيله .

چهره اش آرامتر به نظر مي رسد و با اين جمله سعي مي کند ما را متقاعد کند که بيشتر بمانيم .مينا هم از اتاق دخترش بيرون مي آيد و انگار که موضوع نا پسندي

شنيده باشد ، مي گويد :

ــ  نه بابا ، حالا که زوده !

ــ  نه ديگه مينا جون ، مي دوني که راهه مونم تقريبا دوره ؛ اينه که زودتر راه بيفتم ، امن تره .

همه مان ، دور ميز مستطيل چوبي اي که وسط اتاق قرار گرفته است ، ايستاده ايم .

ــ  بابا ، يه کم ديگه حالا بشينين ، شما ها که بچه مچه م ندارين که بخواين از اون لحاظ مقيد باشين .

اما مينا که تو صورت فيروزه ميل به رفتن را جدي گرفته است ، در جواب اصرار فرشاد ، مي گويد :

ــ  فرشاد جون ، بذار هر جور خوده شون مي پسندن ، بکنن .

فيروزه ،خودش را جمع و جور مي کند و در حالي که مصمم است ، مي گويد :

ــ  ما م از ديدن شما سير نمي شيم ، ولي چاره چيه ديگه ، کارايي هستن که يه خورده وقت مي برن ، اونم تو اين همه گرفتاري .

من ، چيزي اضافه نمي کنم و فقط با سر تاييد مي کنم . فرشاد ، توي گوشم به آرامي مي گويد :

ــ  اينم يه جور تعريف آزاديه .

مي خواهم جوابش را بدهم ، که با اشاره ي سر فيروزه ، حرفي نمي زنم . او به سمت در مي رود ؛ من هم پشتش راه مي افتم .

ــ  جدا دستت درد نکنه .

ــ  ديگه بايد ببخشين اگه کم و کسري داشت .

ــ  تعارف و اين حرفا رو بذار کنار . همه چيز عالي بود .

ــ  به تهيه و تدارک هفته ي پيش شما که نمي رسيد .

فرشاد ، حرف همسرش را قطع مي کند و به من مي گويد :

ــ  از صميم دل ، براي هر دو تون آرزوي يه زندگيه خوب و خوشو دارم .

ــ  خيلي از لطفت سپاسگزارم ، اما . . .

هنوز حرفم تمام نشده است ، که فيروزه مي دود وسط حرفم و با لبخندي مهربان مي گويد :

ــ  از شما چه پنهون ، اين بهادر اونقدر کم حرف و کم توقعه ، که فکر نکنم نشه باهاش خوشبخت شد .

سرم را پايين مي اندازم و درحالي که گوشهايم از خجالت سرخ شده اند ، تشکر مي کنم . فرشاد ، با آرامشي که از چهره اش ، تراوش مي کند ، مي گويد :

ــ  تو بحث که حريف خوبيه ؛ نمي ذاره کار به جر بکشه .

مينا ، بلافاصله ، تو شکمش مي رود و در حالي که به شوخي حرفش را مي زند ، مي گويد :

ــ  برعکس تو که به کسي رحم نمي کني ؛ دوست و دشمن تو بحث واسه ت فرقي نداره .

ــ  خب فداي اون اخم شکفته ت ، بحث ، بحثه ديگه ؛ دعوا که نيس . بعضي وقتام بلند و کوتاه مي شه .

ــ  ولي آدم بايد حواسش جمع باشه که چه حرفي رو ، به چه کسي مي زنه . چون آدم مي تونه از يه دوست خوب آينده ، يه دشمن تلخ بسازه .

ــ  فرشاد که انگار از اين جمله ، چيزي فهميده باشد ، نگاهي به فيروزه و من مي اندازد و با دستپاچگي مي گويد :

ــ  آها ، پس بخاطر منه که دارين مي رين . يعني بازم من پرچونگي کردم . آره ؟

فيروزه ، همانطور که بالا پوش گرمش را به تن مي کند ، نگاهي به هردوشان مي اندازد ، و صميمانه مي گويد :

ــ  نه بابا ، ما که بچه نيستيم . از گپ زدن که بدمون نمياد . واسه اين چيزا هم از دوستامون چيزي به دل نمي گيريم . داستان ، همون بود که گفتم . الان ديگه نزديکياي دوازده س ، تا برسيم خونه و بخوابيم ، ميشه يک ـ يک ونيم ، فردام از ساعت هفت ـ هفت و نيم ، بايد شروع کنيم به راس و ريس کردن کارامون .

من هم به کمکش مي روم و مي گويم :

جدا اين جوره . وگرنه که من از گپ زدن با تو خيلي لذت مي برم ، ياد مي گيرم ؛

حالا اينکه تو بعضي جاهاش با هم اختلاف نظر داشتيم ، که اشکالي نداره ، تازه اگه عميق تر بش نگاه کني ، مفيدم هس .

فرشاد ، در حالي که حق به جانب ، خودش را نشان مي دهد ، رو به مينا مي کند و با قاطعيت مي گويد :

ــ  عرض نکردم ؟ با اين بهادر ميشه بدون هيچ مشکلي ، در مورد چيزايه جدي به نتيجه رسيد .

دست هاي يکديگر را مي فشاريم و از هم خداحافظي مي کنيم .

از در خانه که بيرون مي رويم ، هنوز ، سرمايي حس نمي کنيم . از پله ها پايين مي رويم وخودمان را به در عمومي مي رسانيم و بازش مي کنيم . سرما ، اينجا خودش را نشان مي دهد . سوز تندي مي آيد . هواشناسي ، روزهاي آينده را بسيار سرد پيش بيني کرده است . روزها ، از منهاي پنج درجه بالاتر نمي روند و شب ها به چهارده درجه زير صفر مي رسند . همه مي گويند ، امسال ، سال بسيار سردي مي شود .

ما ، هنوز در اوايل سرماي زمستانيم .

ــ  خوب شد اون لاستيکارو انداختيم زير ماشين !

ــ  حالا برنامه ي فردا چي هس ؟

ــ  مگه يادت نيس قرار گذاشتيم بريم خونه ي داداشم اينا !

ــ  آها ، واسه اسبابکشي .

ماشين را روشن مي کنم و راه مي افتيم . کمي که مي رويم ، با باچند ترمز آرام ، زمين را امتحان مي کنم . لاستيک ها خوبند . نيم ساعتي راه پيش رو داريم  . راه بدي نيست . ده دقيقه اش اتوباني است ؛ باقي اش هم ، کمر بندي و داخل شهر .

ــ  امشب ، گمونم هوا برفي بشه .

ــ  آره اين جور که هوا سرخه ، احتمالش زياده .

ــ  راستي از فرشاد دلخور شدي ، نه ؟

ــ  زياد حرف مي زنه ؛ حرفاي بي سر و ته . يه دفه از انقلاب حرف مي زنه ، يه دفه از خوبي چيزايي که پيش از اون بودن . يه دفه ميگه خوبه که انقلاب شد . يه دفه به همه چيزش فحش مي ده . تا مي خواي خوده تو با يه موضوع وفق بدي ، پريده رو يه شاخه ي ديگه ؛ اونم نه شاخه ي همون درخت .

ــ  چاره اي نيس ، آدما همين جورن ، شايد من و تو هم واسه ي کسايه ديگه اين جوري باشيم .

ــ  نه آخه ، آدم بايد رو اصل موضوع ، حرفش محکم باشه .

ــ  اصل چيه ؟

ــ  همين قضيه ي انقلاب مثلا . اگه بايد مي شد ، که ديگه بعدش ، حرفايي مث خدا پدر اون بابا رو بيامرزه ، يا چه مي دونم ، اگه مي دونستم اين طوري ميشه ، غلط مي کردم تو خيابونا برم و . . . اين حرفا ديگه زيادي ين . اگه مي گيم نبايد مي شد  و از همون اولشم غلط بود ، پس رو همون وايسيم . . .

اولين دانه هاي برف، شيشه ي جلو را لمس مي کنند . تا به خودمان بياييم ، ريزش برف، شدت مي گيرد .

ــ  ببين ، يه دفه عجب برف قشنگي گرفته . . .

حرفش را قطع مي کند و محو تماشا مي شود . جاده ، خصوصي است ؛ دست کم از اين طرف که ما مي رويم ؛ نه از پشت ، ماشيني ديده مي شود ، نه پيش روي مان ، نور سرخي به چشم مي خورد .

ــ  مي دوني فيروزه ، دنيا واقعا قشنگه . طبيعت ، حرف نداره . آدما خوبن .

نگاهم مي کند و با مهر ، مي گويد :

ــ  تو قلب خوبي داري و با اون دنيا رو نيگا مي کني . من اولش مث تو بودم . نه اينکه بگم تو بي تجربه يي ، منظورم اينه که ، سختيه تحمل  آدما و زمونه ي تلخو نچشيدي .

ــ  خب ، منم به اندازه ي خودم ، دردسر و از اين حرفا داشتم .

چيزي نمي گويد . اشک ، توي چشمش حلقه بسته است . مي فهمم چرا . برف به تندي مي بارد . جاده ، يک دست ، سفيد شده است . جلو چشم ، همه چيز زيباست ، انگار که از ميان ابرها مي گذريم ؛ آرام ، لطيف و پر حس .

 پيچ راديو را مي چرخانم . موسيقي ملايمي پخش مي شود . روي همين موج ، نگه اش مي دارم .

راستي که هر انساني ، راه خودش را در زندگي دنبال مي کند .حس و حال هر کسي که هم ، خاص خودش است .گاهي فکر مي کنم ، خيلي مي دانم . کيف مي کنم . درست در اوج کيف و سرمستي ام ، که مي فهمم ، دامنه ي دانستني خيلي بيشتراز فهم من فراتر مي رود .

فيروزه ، حتما بيشتر از من مي فهمد . دلش درياي درد است ، ولي هميشه با روي باز با سختي ها برخورد مي کند . من شوهر دومش هستم . تو يک ساندويچ فروشي با هم آشنا شده بوديم .آنجا کار مي کرد . با يکي ـ دو برخورد ، صاحب دل من شده بود . چطورش را خودم هم هنوز نمي دانم . برايم اهميتي هم ندارد . پس از اين که بار ها و بارها به سراغش رفتم ، مرا جدي گرفت .

ــ  ايکاش ، دل تو رو ، خيلي از اين آدما داشتن ، که ادعاشون ميشه مي خوان يه کاري واسه مردمه دنيا بکنن .

ــ  خب ، حتما خيلي آدما هستن که دارن واسه مردم مبارزه مي کنن .

ــ  من که چشمم آب نمي خوره . حرف زياد مي زنن . از مردم محروم مي گن ،  حرفايي که باد هوا هستن ؛ دست کم خيلي هاشون اين جورن .

ــ  بعضي وقتا حس مي کنم خيلي نا اميدي فيروزه ، ها ؟

ــ  نمي دونم ، شايد . ولي هر چي باشم ، به وعده هاي تو خالي ديگه دل نمي بندم .

تا جمله ي ديگري مي رود که در مغزم طراحي شود ، توجه ام به سمت راست جاده جلب مي شود .

ــ  اونجارو نيگا کن ، انگار يه نفر اون کنار وايساده .

فيروزه ، نگاهش را به سمت راست مي چرخاند . تقريبا پنچاه متر جلوتر است .

ــ  آره ، ولي نيگه ندار .

ــ  شايد احتياج به کمک داشته باشه ؟

ــ  شايدم دزد يا قاتل باشه . ما نبايد تو اين موقعيت اين خطرو به جونه مون بخريم .

براي لحظه اي تو فکر فرو مي روم . در همين اثنا از کنارش عبور مي کنيم . نگاهي به او مي اندازم . پالتوي سياهي بر تن و کلاهي بر سر ، تنها تصويري است که به قد بلندش ضميمه مي شود و در ذهن من مي نشيند .

ــ  اگه واقعا به کمک جدي احتياج داشته باشه و ما تنها شانسش باشيم ، چي ؟

سکوت ما ، به موسيقي ، ميدان وسيعتري مي دهد . صداي موتور ، سکوت بيرون را مي شکند و برف ، همچنان با همان آهنگ ، مي بارد .

ــ  دور بزن !

دور مي زنم ، بي که چيزي بگويم . با هم کلنجار نمي رويم . از اولش هم همينطور بوده ايم . حرف هامان را پيش از اينها زده ايم . رويشان هم ايستاده ايم . بعضي از دوستان وقتي اين حرفها از من مي شنوند ، مي گويند هنوز اول کار است . با اين وجود هر چه مي گذرد ، بيشتر ، يکديگر حس مي کنيم .

ــ  حق با توست ، من خودمم داشتم مث فرشاد مي شدم . آدم ، زود مي لغزه .

ــ  حالا ولي اگه طرف راستي راستي دزد يا قاتل باشه ، چي؟ يا اگه هفت تير داشته باشه...

ــ  هيچي ، بد آوورديم .

ــ  به همين سادگي ؟ ممکنه واقعا همه چيزه مونو از دس بديم .

حرفي نمي زند .

حالا ، رو به رويش قرار گرفته ايم . کمي که رد مي شويم ، دور مي زنم و  کنارش مي ايستم . فيروزه شيشه را پايين مي کشد و به آرامي مي پرسد :

ــ  مي تونيم کاري واسه تون بکنيم ؟

صورتش پيدا نيست . عقب ايستاده است .

ــ  مي خواستم برم شهر .

لهجه ي خاصي دارد ، معلوم است که او هم مثل ما ، هنوز خارجي است .

ــ  سوار شين ، ما مي رسونيمتون .

تشکر مي کند . به ماشين نزديک مي شود . در را باز مي کند وسوار مي شود .

همان پشت ، سمت فيروزه مي نشيند . صورتش هنوز معلوم نيست .

ــ  هوا بد جوري سرد شده ، نه ؟

فيروزه سعي مي کند سر صحبت را با او باز کند .

ــ  بله .

ــ اين برف البته هوا رو کمي گرمتر مي کنه ، ولي با اين حال ، هواي زير صفرو خنثي نمي کنه .

ــ  همينجوره .

طرف ، گرم نمي گيرد . کلاه را هم از سر بر نمي دارد . چهره اش معلوم نيست .

بي اختيار ، ترس برم مي دارد .فيروزه هم حرفي نمي زند . آ هنگ راديو تغيير کرده است ؛ خاموشش مي کنم . برف ، آنقدر تند و درشت شده است که ديگر همه چيز به سياهي مي زند . جلو را به سختي مي بينم . سعي مي کنم لرزش پاهايم را در اختيار بگيرم . گاهي وقتها به هواي ديدن پشت ، نگاهکي به مرد سياهپوش مي اندازم . هيچ صورتي پيدا نيست . معيار هايم به هم ريخته اند . اصلا چرا سوارش کرديم؟ ما که داشتيم به آن راحتي مي رفتيم . مگر ما مسوول کمک به ديگرانيم ؟ تازه ، آدم مي تواند به ديگران کمک کند ، بدون آنکه خودش را به خطر بياندازد . به شدت پشيمان شده ام . از آن بدتر ، تاسف مي خورم که چرا فيروزه را هم مردد کرده بودم . اين اعتقاد مسخره ي من به همبستگي و کمک به ديگران ، حتا با چشم بسته ، آخر کار دستم داد . هر لحظه منتظرم ، طرف بدترين کارها را با ما بکند .

در همين هنگام ، فيروزه ، سرش را به طرف من مي چرخاند و مي گويد :

ــ  راستي يادت باشه ، صبح که رفتيم پيش خليل ، اون جارو برقي مونم ببريم .

ــ  چشم .

ــ  هيچ مي دوني خليل از تو خيلي خوشش اومده ؟

ــ جدي ؟

ــ آره ، مي گفت که تو خيلي صبور ي .

ــ  خوبه .

ــ  چيه ، تو هم مث مسافرمون تصميم گرفتي تله گرافي جواب بدي ؟

دستپاچه تر مي شوم . دلم مي خواهد بگويم که اين طور بي پروا صحبت نکند ، ولي جرات گفتن همين جمله را هم ندارم .

ــ  شايد هردو مون يه جور فکر مي کنيم .

با اين جمله ي سردي که از پشت سر شليک مي شود ، دلم مي ريزد .

فيروزه ، با لحني محکم مي پرسد :

ــ  ممکنه به من بگين که هر دوي شما در مورد چي فکر مي کنين ؟

ــ  ترس ، غافلگيري ، تجاوز ، قتل !

با شنيدن اين کلمات ، ديگر همه چيز برايم روشن مي شود . درست حدس زده ام .

فيروزه ، با همان خونسردي و اطمينان در کلماتش ، بدون اينکه سرش را به عقب بچرخاند ، مي گويد :

ــ  اما تا اونجا که من همسرمو شناخته م ، اون به آزادي ، انساندوستي و سالم بودن انديشه ، فکر مي کنه .

ــ  اين حرفا فقط تو خياله تونه ، اونم تا وقتي که ، مرگ اون دورترا وايساده .

فيروزه نيشخندي مي زند و مي گويد :

ــ  اي آقا ، مرگ هميشه سايه به سايه ي ما قرار داشته .

ــ تجاوز چطور ؟

ــ  تجاوز هميشه يه قدم جلوتر بوده . ولي ما هيچ موقع جرات به اعترافش نداشتيم .  

ــ  حتما هيچ وقتم نترسيدين !

ــ  شما مارو نمي شناسين آقا . ما فقط تو ترس عمر گذرونديم . ولي از همونم استفاده کرديم تا خرمونو از پل بگذرونيم .

ــ  همون پلي که به نابودي ختم ميشه ديگه ، نه ؟

ــ  هموني که از نابودي رد مي شه ، بله !

ــ  پس شما زندگان جاوداني هستين ، بله ؟

زهرخندش نفسم را بند مي آورد . ديگر ، پاهايم در اختيار اراده ام نيستند. تلاش مي کنم حرفي بزنم ، انگار ، زباني در دهان نيست .

ــ  ما فقط هستيم . خيله کمه . ولي قدر همين يه ذره رو هم مي دونيم .

ــ  ترسو هايي که ميذارين همه کاري باهاتون بکنن  . هم الکي خوشين ، هم نا خوش .

ــ  بهتر از خودکشي و وادادنه که . 

ــ  چهار تا آدم نمي تونين کنار هم بشينين يه تصميمي بگيرين که خواسته ي همه تونو تامين کنه . اگه همچين اتفاقي يم بيفته ، اول چهارتايين ، بعد دو تا ميشين ، بعد يکي ، بعدم اون يکي با خودش قهر مي کنه ، همون ميشين که از اول بودين  ، هيچي . يه هيچي يه گنده .

فيروزه ، درست قطب مخالف من حرکت مي کند . انگار هرچه از من کم مي شود ، به او اضافه مي شود .

منطقي تر ، قاطع تر و پيش از همه ، با آرامشي که درست در مقابل خشم کلمات شبح، حرکت مي کند ، مي گويد :

ــ  و ، دوباره از همون هيچي ، يکي در مياد ، بعد دو تا ، بعد سه تا ، بعد صد تا . . .

ــ  که چي ؟ تا دوباره صدتا صدتا و هزارتا هزارتا همديگه رو تيکه پاره کنين ؟

ــ  نه ! تا دوباره اونايي که اين کارا رو مي کنن ، رسوا و بي اعتبار کنيم .

ــ  اما همونايي رو که رسوا مي کنين ، از خوده تونن !

ــ  واسه ي اينکه ما همينيم .

ــ  اون وقت شما ها از آزادي حرف مي زنين ؟

ــ   دقيقا به همين خاطر از آزادي دفاع مي کنيم و همه چيزه مونو پاش مي ذاريم .

ــ  بازم رسيديم سر خونه ي اول ، خونه ي روياها و خيالبافي هاي بي آينده .

فيروزه ، سرش را به طرف من مي چرخاند و با تبسمي پر مهر مي پرسد :

ــ  خسته که نيستي ؟

ــ  نه ، چطور مگه ؟

ــ  آخه اين دوستمون ، چند بار صدات کرد ، چيزي نگفتي ، گفتم شايد يه جوري کسل باشي .

از تو آينه ، با ترديد ، نگاهي به پشت سرم مي اندازم ، مي بينم آقاي ميانسالي با لبخندي بر صورت ، دارد نگاهم مي کند .

ــ  بي نهايت سپاسگزارم که سوارم کردين .

ــ  خواهش مي کنم ، وظيفه مون بود .

ــ  راستش ، من به مکانيکي هيچ رقم وارد نيستم . ماشينم که خراب شد ، اونم تو اين هوا و بر و بيابون ، حسابي ماتم گرفته بودم . چندتا ماشين رد شدن ، هرچي دس تکون دادم ، کسي نيگه نداش . البته زيادم نمي شه بهشون ايراد گرفت ، خودمم شايد همون کارو مي کردم .

يواش يواش به خودم مي آيم .

ــ  شما هم انگار مال اين طرفا نيستين ؟

فيروزه ، در حالي که گردنش را به سمت مسافر چرخانده است ، اين سوال را کرده است .

ــ نه ، منم از کشور همسايه ي شما ميام ، يه بيست سالي هس که با خونواده م اينجا زندگي مي کنم .

ــ  راضي هستين ؟

ــ  هيچ جا وطن نمي شه ، ولي آدم وقتي به هر دليلي مجبور به ترک اون ميشه ، خوده شو با خونه ي تازه ش وفق مي ده . زندگي بايد ادامه پيدا کنه .

به شهر مي رسيم . با هزار تشکر ، از ما جدا مي شود .

ــ  خب ، پسر خوب بگو ببينم ، چي شد يه دفه رفتي تو خودت ؟

با اينکه به خودم آمده ام و پذيرفته ام که شبحي در کار نيست ، اما ترسي که در وجودم نشسته است ، آنقدر قوي است که نمي گذارد در موردش صحبت کنم ، حرف را عوض مي کنم و مي گويم :

ــ ولي بايد زودتر بخوابيم که به کاراي فردامون برسيم .

ــ  آره ، ولي جواب من اين نيست .

ــ  آخه چيزي نبود .

ــ  مطمئني ؟

ــ  آره ، آره . . .

و ، در اين هنگام ، به چشم هاي ناراضي او دقيق مي شوم . انگار ، آينه است . دارم دروغ مي گويم . آن هم به کسي که ادعا مي کنم از خودم هم بيشتر دوستش دارم .

يک دفعه بغضم مي ترکد ومي زنم زير گريه ، او هم بي تامل ، مرا در آغوش خودش مي گيرد و مي گذارد گريه کنم .

آرام که مي شوم ، داستان را برايش تعريف مي کنم .

ــ  راستش تا جايي که به سوار شدن اون آقا مربوط ميشه ، اومد تو ، همون اول کلاهشو ورداش و با حالتي التماسي تشکر کرد . من باهاش حال و احوال کردم و اون از لطف و انساندوستي تو صحبت کرد . بعد ، يکي ـ دو بارم راجع به کجايي بودن و اين موقع شب در راه بودنمان از تو پرسيد ، که چون تو چيزي نگفتي ، من جوابشو داد م . اونجام که صدات کردم ، ديدم ديگه خيلي بده اگه بازم جوابه شو ندي.

ــ  هنوزم باورم نمي شه . حالا نمي دونم اين که الان توشيم درسته يا اين خواب خوب اون قبلي يس . مي فهمي چي شده فيروزه ؟

دست هايم را دوباره مي گيرد ، مرا به طرف خودش مي کشاند ، گونه ام را مي بوسد و در گوشم مي گويد :

ــ خيلي چيزا هستن ، که آدم نمي دونه چي ين ، بذار ببينيم بعدش چي پيش مياد .

اين  موضوع ، چيزي نيس که الان در موردش به جواب برسيم .

حرف هايش ، مرا به آرامش نزديک کرده اند . دستم را دور گردنش حلقه مي کنم و با تبسمي که پيام محبت و سپاس مرا به او منتقل کند ، مي گويم :

ــ  مي دوني تو قهرمان قصه بودي ؟

سرش را به سينه ام مي چسباند و درحالي که  پايش را روي برف هاي جلو منزل مي سايد ، مي گويد :

ــ  تو اين قصه ، قهرمان زياده . افسوس که خيلي هاشون ، سر جاي خودشون قرار نمي گيرن . اينم قصه ي تاريخه ، خوب و بدشم  همينه که هس .

در را باز مي کنم و پشت سر او، راه مي افتم .اما  پيش از اينکه در را پشت سرم ببندم ، سرم را بر مي گردانم و براي لحظه اي به سفيدي خيابان خيره مي شوم . انگار کسي را جستجو مي کنم .

 


back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter