back

Print

Topto Chapter

گل خورشيد رايحه

کامبيز گيلاني

 

باد

روي خورشيد مي لغزد

آب

گندم را

با زمين آشتي مي دهد

و

تو بدنيا مي آيي.

 

وقتي دست بهار

چهره ي ترديد را

از دامن زندگي مي چيند،

تن پوش گلدار دشت

بافته مي شود

و

تو تازه مي شوي.

 

 

ترانه ي سايه ي بلند

خواب را

از ديوار هجرت

مي ربايد،

تا قصه

آبشار را

به خاطر بسپارد.

 

 

نغمه اي

که شور لطيف عشق را

تا

رنگ

در دل مي نشاند،

از ققنوس

اشک تو را

تنديس قهرماني

مي کند.

 

بر پيشانيت

زرتشت مي نشيند

دستت

يهودي مي شود

چشمت

 مسيحي

پايت

 مسلمان.

 

بهايي مي شوي

آبي مي شوي

سبز

سرخ

و

در انتهاي راهي جنگلي

شب را

با ستاره هايش

تا سحر

به نماز مي نشيني

مگر

 بودا را

در رگهايت تجربه کني.

 

 

جهان را

پر از قهرمان مي کني

پر از خيال

با آرزويي از دورها

که ظهور دستي بلند را

نويد مي دهد

و

در پرده ي نمايشي شاعرانه

تنت را

از تنهايي

باز مي ستاني

تا

تنهاي تنها شوي.

 

 

اينک

رايحه اي ديگر

از عمق برکه اي دست نخورده

روي بال بادي

که زندگي را دوست دارد،

مي نشيند.

 

آسمان

ديوار به ديوار

از خيال زمين

خراب مي شود

و

نقشي تميز

قلب را

به عشق مي خواند،

آرام

در گوش برگ مي پيچد:

 

تولد

گناه نيست

هيچ تولدي

هرچه هست

هستي است

 

گناه

شکنجه است

که بيگانه اي

غريب

با تبار آزادگي است

 

 

گناه

سوزاندن است

سوزاندن کتاب

انسان

انديشه

 

گناه

راه بستن است

راه هوا

آب

غذا

آزادي.

 

گناه

ضربه ي سنگيني است

که برچهره ي کنجکاو انسان

فرود مي آيد

آن دم

که درعطش شناخت مي سوزد.

 

گناه

به خود

دروغ گفتن است.

 

گناه...

 

 

رايحه اي

روي خورشيد مي لغزد

زمين

آهن را از گندم

مي چيند

و

ترانه اي

که قصه ي ما را

بگوش سبزه مي رساند،

باغ را

پر از شکوفه مي کند

و

تو

خاک را

از آوازي

که عشق مي زايد،

بر روي شانه ي ديگر باد

مي نشاني،

تا

قلب قشنگ آينده

از چشم ما

جاري شود

 

چشمي

که

براي تپيدن

بدنيا مي آيد.

 

back

Socialist Party of Iran

Topto Chapter