راه مي
گشايد در شب
کامبيز گيلاني
از ميان آتشي
که شهر را
در خواب طولاني اش
تا خاکستري تاريک
به باد فروخته است،
خنده اي
مثل آوازي
مثل نجوايي
مثل پرچمي
که از قلب خاک مي رويد،
بر چهره ي غمگين تو
دست مي کشد
آفتاب
پيدا نيست
کوچه را نمي بيني
انگار
در آرزويي مي پوسي
که
وعده ي زندگي را
در تو بيدار کرده بود
اي چشم هاي دريده!
اي خون هاي بي فردا
اي هواي خيالتان
ديريست
نا پاک!
ستم کنيد!
بيش از اين
ستم کنيد!
شب
مي گذرد
شبي
که گورستان متروکتان
گردن صبح را فشرده است
شبي که تاريخ
در تکرار اين خواب بي امان
قلب آزادي را
در پوست
و
در استخوان
به يغما برده است
و دريغا
که
اين آواره ي هميشگي
که ديريست
تنها
چشم
به انتظار سپرده است
تا صبح را
در لحظه ي ورودش
ستايش کند،
به خواب مي رود
به
خوابي عميق
کسي
که تاب نمي آورد
اين تنهايي و پوچي را
اين خاموشي و ترديد را
راه مي افتد
راه مي افتد در شب
راه مي گشايد در شب
کسي
که گور متروک اين خاکستر قديمي را
شخم
خواهد زد
کسي
نه مثل دستي
که
پر توان است و مايوس
کسي
که
دستي شکسته است
و
زخمي
کسي
که
تو را
از آن خواب بي فردا
بيدار
خواهد کرد
و
تو
با دستي
پر توان
و
پر اميد
بر چهره ي سياه گور
خواهي کوفت
کسي
که
تو را رفيق وار
برادر مي نامد
و
آقا را
از ابتداي راه
دور نمي ريزد
مثل
گندم
که از زمين خشک
مي رويد
مثل
آب
که زندگي مي زايد
مثل
فردا
که
آزادي مي وزد
مثل
تو!
تو
نيمه ي پنهان آن کسي
کسي
که
خواب خسته ات را
به
بيداري قشنگ
مي چسباند .